برچسب عباس مختاری

آفتاب نشینها 1360

عماد الملك صدري، فئودال متنفذ، زمين هاي روستاييان را به زور تصاحب مي كند. كشاورزي به نام سيد حسيني نژاد از دست فئودال به مقام هاي مسئول شكايت مي برد، اما هر بار تحقير و حبس مي شود. كشاورز در نزاعي عمادالملك را به قتل مي رساند و در خانه نبي پور، معلم روستا، پنهان مي شود. پدر صدري، كه وزير كشاورزي است، همراه گروهي وارد روستا مي شود تا ماجرا را پيگيري كند. روستاييان معترض آنها مي شوند و با دخالت ژاندارم ها چند روستايي دستگير مي شوند. يكي از آنها پس ازاين كه موردضرب و جرح قرار مي گيرد محل اختفاي حسيني نژاد را اطلاع مي دهد. مأموران به خانه نبي پور يوروش مي برند و سيد را كه قصد فرار دارد، از پا درمي آورند و براي فيصله دادن به قائله معلم و دو تن از نزديكان حسيني نژاد را دستگير و روانه ي پايتخت مي كنند.

منطقه ممنوعه 1373

«رسول» يكي از مأموران زبده اطلاعاتي براي دستيابي به اخبار فوق سري وارد خاك دشمن مي‌شود. در همان آغاز مأموريت خود متوجه مي‌شود كه جمعي از مخبرين به اسارت گرفته شده‌اند. او براي كسب اطلاعات وارد اردوگاه مي‌شود و در آنجا با يك سروان عراقي رو در رو مي‌شود و با ترفندي خاص در حاليكه اطلاعات مورد نظر را به دست آورده، همراه با سروان عراقي از اردوگاه فرار مي‌كند. حال نيروهاي بعثي با تمام قوا مي‌كوشند مانع رسيدن آن‌ها به ايران شوند...

فرمان 1360

سيد كه از ظلم خان به تنگ آمده بر ضد خان و اياديش مي شورد و گروهي از اهالي را با خود همراه مي سازد. جواني به نام طه، كه پيغامي براي خان آورده، پس از مواجه شدن با سيد و يارانش به آنان مي پيوندد. روزي كه خان و كنسول انگليس به شكارگاه رفته اند سيد و يارانش به آنها حمله مي كنند و كنسول را به قتل مي رسانند. سربازان انگليسي به تعقيب آنها مي پردازند. تعدادي از ياران سيد از پا در مي آيند و سيد زخمي به خانه اش پناه مي برد. قواي بيگانه خانه ي سيد را محاصره مي كنند . سيد و همسرش پس از فرار دادن طه و فرزند خود كشته مي شوند.

مشت 1363

احمد خيرآبادي، پس از زخمي شدن در جبهه جنگ براي مداوا و استراحت به تهران برمي گردد. پدر احمد فوت كرده و مادرش به كمك او نياز دارد. ربابه، نامزد احمد و بسياري از دوستانش از احمد مي خواهند كه در تهران بماند. احمد در كارخانه اي مشغول به كار مي شود و در مي يابد كه صاحب كارخانه، انصاري از راه تقلب و احتكار به مال اندوزي مشغول است. او در جمع كارگران انصاري را افشا مي كند. انصاري با او درگير مي شود. احمد در جستجوي خود موفق مي شود انبار كالاهاي احتكار شده را كشف و شركاي انصاري را شناسايي كند انصاري و شركايش تصميم به قتل احمد مي گيرند؛ اما نيروهاي انتظامي سر مي رسند و انصاري و همكارانش را دستگير مي كنند.

جنگلبان 1366

اوائل انقلاب عده اي سود جو براي بدست آوردن ثروت بيشتر دست به قطع درختان جنگل مي زنند و رسول كمك جنگلبان منطقه را كه سعي در دستگيري آنها دارد به شدت مضروب مي كنند. گلكوه جنگلبان پير كه در مرحله بازنشستگي است براي كمك به اداره جنگلباني مي رود اما به علت استعفاي دولت موقت و عدم حضور رئيس اداره جنگلباني كمكي به وي داده نمي شود. گلكوه كه نمي خواهد كسي در اين جريان صدمه ببيند از كسي تقاضاي كمك نمي كند، اما اهالي به حساسيت موضوع آگاهي دارند، عده اي را مأمور ياري دادن به جنگلبان پير مي كنند. گروه در شرايطي به جنگل مي رسند كه گلكوه در موقعيت دشواري قرار دارد. در اين حال گلكوه از فرصت استفاده كرده و به تعقيب سارقين پرداخته و با ترفند هاي خاص خود و با ياري اهالي، همگي رادستگيرمي كند.

بالاش 1362

«بالاش» پس از سال ها حبس به روستاي زادگاه خود بازمي گردد. همراه دوستش به مزار پدر، كه در غيبت او كشته شده است، مي رود. پس از آن تصميم مي گيرد كه زندان ناتمام «قالاسي» را كه در نقطه اي پرت افتاده قرار دارد، ببيند. در آنجا با چهار ساواكي مواجه مي شود كه پس از انقلاب گريخته اند و به دنبال فرصت هستند تا به كمك راهنماي محلي از مرز بگذرند. بالاش كه كينه ي ساواكي ها را از سال هاي زندان به دل دارد آنها را پس از چند بار مرافعه و گريز به دام قانون گرفتار مي سازد.

تابع قانون 1371

احمد بلافاصله پس از آزاد شدن از زندان تصميم مي گيرد همسر باردارش را طلاق دهد. برخلاف او دوستش پرويز درصدد ترك اعتياد و تشكيل زندگي است. اما هر دو به يك گروه قاچاق چي مواد مخدر مي پيوندند. همسر پرويز موضوع را با مأموران كميته در ميان مي گذارد. از طرف ديگر مهدي، برادر احمد، كه از اعضاي فعال كميته است، براي نجات دادن برادرش تلاش مي كند. احمد پس از به دنيا آمدن فرزندش از ادامة راهي كه پيش گرفته منصرف مي شود، و در كنار پرويز با قاچاق چي ها به مقابله بر مي خيزد. پرويز در درگيري با قاچاق چي ها به مقابله بر مي خيزد. پرويز در درگيري با قاچاق چي ها كشته و احمد به سختي زخمي مي شود. احمد از بيمارستان به وسيلة نامه محل ملاقات قاچاق چي ها را گزارش مي كند. مأموران كميته محل مورد نظر را محاصره مي كنند و قاچاق چي ها احمد را گروگان مي گيرند. قاچاق چي ها در درگيري كشته يا زخمي مي شوند و احمد نيز از پا در مي آيد.

دادا 1361

خان هر تازه عروسي را شب اول ازدواجش تصاحب مي كند. دادا به هنگام ازدواج به خان قطعه زميني هديه مي دهد تا از تصاحب نامزدش چشم بپوشد. خان مي پذيرد، اماشب عروسي پسرش را سراغ او مي فرستد. پسر خان به عنف شرافت نوعروس را مي آلايد. دادا خشم گرفته درصدد انتقام برمي آيد و به كوه مي زند. عده اي از مردم روستا به او ملحق مي شوند. دادا به تلافي پسر خان را درشب عروسي اش به قتل مي رساند. چندي بعد او و تعدادي از يارانش دستگير مي شوند . مردم بر خان مي شورند و او را از پا در مي آورند.