برچسب عباس مختاری

مستاجر 1371

حميد كه با پدرش اختلاف دارد همراه با همسرش مريم خانه ي پدري را ترك مي كند و در آپارتماني اجاره اي ساكن مي شوند كه پيرمرد و پيرزني بدقلق صاحب آن هستند و مستأجرهاي بچه دار را نمي پذيرند. مريم كه باردار است تلاش مي كند كه صاحب خانه و همسايه ها از باردار بودن او مطلع نشوند. پيرمرد و پيرزن صاحب خانه درصدد برمي آيند تا مداركي دال بر آبستن بودن مريم پيدا كنند و به همين منظور او و شوهرش را تحت نظر مي گيرند. روزي صاحب خانه يكي از مستأجرها را كه سه فرزند دارد با حكم قانون وادار به تخليه ي آپارتمانش مي كند. حميد دوشادوش مستأجر رانده شده شهر را براي پيدا كردن سرپناهي مناسب زير پا مي گذارد. اما نتيجه اي نمي گيرد و سرانجام در برابر تقاضاي مادرش كه او را به سكونت در خانه ي پدري دعوت مي كند تسليم مي شود.

سایه به سایه 1374

سروان پوريا فرمانده يك پاسگاه ساحلي است. او در آستانه ازدواج و آغاز زندگي مشترك با يك مسئله جنايي درگير مي شود. يك از همكارانش به قتل مي رسد. او با تلاش و همفكري همسرش موفق به كشف راز اين جنايت مي شود ولي ضمن پيگيري راز بزرگتري را در مقابل خود مي بيند...

سحرگاه پیروزی 1378

رسول كه به اتفاق همسرش زينب و پسر كوچكش محسن در دزفول زندگي مي كند، در تدارك جشن تولد پسرش است. او به همسر برادرش بهمن كه آموزگار است و در شهر ديگري زندگي مي كنند مي گويد كه براي شركت در تولد پسرش به دزفول بيايند. حمله هوايي عراق به دزفول شروع مي شود و رسول، همسر و كودكش را در جريان اين حمله از دست مي دهد. دشمن درصدد نابودي پادگان كرخه و تصرف پل كرخه به دليل اهميت استراتژيك آن است. چند تن از رزمندگان براي جلوگيري از پيشرفت عراقي ها آماده مي شوند. رسول نيز به رزمندگان ملحق مي شود. سيدرضا، دوست رسول به او تأكيد مي كند كه ما براي انتقام نمي جنگيم. يك سرگرد عراقي كه فرماندهي آن منطقه را بر عهده دارد از طرح رزمندگان آگاه مي شود. رزمندگان از مناطق مين گذاري شده عبور مي كنند و در نبرد سختي با نيروهاي دشمن، تعدادي از رزمندگان به شهادت مي رسند. پس از مدتي رزمندگان موفق مي شوند سنگر فرماندهي دشمن را نابود كنند. آنان بار ديگر در يك بيشه با نيروهاي عراقي روبرو مي شوند كه اين بار نيروهاي ايراني متحمل تلفات بسياري مي شوند. رسول و سيدرضا، رسول و سيد رضا، شاهد كندن چاله اي عميق توسط نيروهاي عراقي هستند كه قرار است به عنوان گور دسته جمعي از آن استفاده شود. رسول و سيدرضا خود را به پل كرخه مي رسانند و در حالي كه مقدمات تخريب پل را آماده مي كنند، سيدرضا با گلوله يك افسر عراقي به شهادت مي رسد و رسول نيز در يك نبرد تن به تن با يك افسر ديگر عراقي، موفق به كشتن دشمن مي شود ولي در آخرين لحظه، در حالي كه به شدت زخمي شده، موفق به تخريب پل مي شود.

لوکوموتیوران 1379

لوكوموتيوران پير جنوبي با شروع جنگ مجبور به ترك شهر مي شود اما اميد پسرش و تازه دامادش در شهر مي مانند و به دفاع در مقابل دشمن مي پردازند. و تنها يك بار به ديدن خانواده مي آيند و ديگر خبري از آن ها نمي شود. لوكوموتيوران بعد از اينكه همسرش را از دست مي دهد به اتفاق دختر و نوه ي مريضش عطيه منتظر برگشت پسر و دامادش هستند كه البته بعد از تمام شدن جنگ و آمدن اسراء باز هم هيچ خبري از آن ها نمي شود. تا اينكه يكي از آزادگان به نام دكتر شادمان خبر شهادت اميد، لوكوموتيوران را به او مي دهد و چند روز بعد هم ستاد معراج شهداء خبر شهادت داماد لوكوموتيوران را به آن ها مي دهد. از طرفي دكتر شادمان دوست اميد، تصميم مي گيرد عطيه نوه ي پيرمرد را عمل كند و بعد از عمل موفقيت آميز عطيه و به هوش آمدنش، او دكتر شادمان را در هيئت پدر مي بيند و او را پدر خطاب مي كند.

بهترین بابای دنیا 1370

پسركي بازيگوش و خيالاتي دائم از سوي پدرش سرزنش و تحقير مي شود. او در عالم خيال خود را «زورو» مي پندارد و با گروهي گنگستر كه دزدان دوچرخه هستند، درگير مي شوند. روزي او همراه اعضاي خانواده به شهربازي مي رود و به دست گروه گنگسترها دستگير مي شود. غيبت او اعضاي خانواده را نگران مي كند و پدر كه نسبت به سرنوشت فرزندش نگران شده، در يك بازي خيالي، به همراه گروهي از مردم و افراد پليس، پس از ماجرايي پر حادثه، مخفيگاه گنگسترها را مي يابد و پسر را از زندان تخيلاتش نجات مي دهد.

پادزهر 1372

جلال از همسرش جدا مي شود و با همكاري يك كلاهبردار به سرقت از يك خانه ي مسكوني اقدام مي كند. جلال از روي تصادف متوجه گفت و گوي يك گروه خرابكار درباره ي توطئه بمب گذاري مي شود و موضوع را به پليس اطلاع مي دهد. اما مأموران به جلال بدگمان مي شوند و او را بازداشت مي كنند. سرگرد هاشمي، افسر ويژه ي اداره ي آگاهي، متوجه بي گناهي جلال مي شود و درمي يابد كه رهبر خرابكاران يك سرهنگ بازنشسته ي عراقي است. جلال پس از تشكيل دادگاه به پنج سال حبس تعليقي محكوم مي شود و او نزد همسرش باز مي گردد. اما اعضاي گروه جلال را شناسايي مي كنند و ابتدا پسر و سپس خودش را گروگان مي گيرند. آن دو جداگانه از دست خرابكاران مي گريزند. سرگرد هاشمي براساس اطلاعات جلال به محل بمب گذاري در نمايشگاه بين المللي تهران مي رود و قبل از اين كه يكي از بمب گذاران موفق به اجراي نقشه ي خود بشود با گلوله ي سرگرد هاشمي از پا در مي آيد.

آخرین بندر 1373

در حوالي سال 1314 شمسي، يك گروه مؤتلفه، چند تن از رجال دولتي را در «گراند هتل» به قتل مي‌رسانند و كيف دستي يكي از آنان را كه محتوي اسناد مهمي است، مي‌ربايند. در جريان تعقيب مأموران، جز «هانيه» بقيه افراد گروه از بين مي‌روند. «هانيه» كه زن جواني است با ياري خادم يك مسجد به بوشهر مي‌گريزد تا با كمك يكي از همفكران و با توسل به يك تبعيدي كافه دار به نام «هاشم دربندي» كه سابقه عبور دادن مسافران قاچاق را دارد، از ايران خارج شود و مدارك را به گروه ديگري برساند. كارآگاه «محمد علوي» از اداره تأمينات از طريق وابستگي‌اش با خادم مسجد، با «هانيه» آشنا شده و به رغم برخورد بد اوليه، دوستي عميقي شكل مي گيرد و هر دو در صدد نجات هانيه و شوهر فراريش از بند كه در بوشهر به او مي‌پيوندد، بر مي‌آيند و حوادث بعدي غير منتظره است...