برچسب شهید

او با مقاومت به همرزمانش در زندان دوله تو روحیه می‌داد

یک روز همراه با دکترسامی‌مقام، به سمت روستای گورشیرو زندان دوله‌تو حرکت کردیم. به صورت اتفاقی که من اعتقاد دارم بیشتر به معجزه شبیه بود، در مسیر با پیرمردی آشنا شدیم. ما از چرایی حضورمان برای او گفتیم و او از اتفاقات سال‌های ۱۳۵۹ برای ما روایت کرد. او از ۴۴ سال پیش گفت از روزی که گوسفندان را برای چرا آورده بود و شاهد تیرباران سه‌نفر به دست عوامل حزب دموکرات بود. به ما گفت بعد از تیرباران، آن‌ها پیکر‌ها را رها کردند و رفتند. من برای اینکه حیوانات درنده به سراغ آن پیکر‌ها نیایند، آن‌ها را به خاک سپردم. با توضیحاتی که آن پیرمرد چوپان به ما داد، ما از مکان احتمالی پیکرشهید سامی مقام مطلع شدیم.

پارتی بازی برادرانه برای جبهه رفتن و شهید شدن!

ابوالفضل پیش من آمده بود تا برای رفتن به جبهه برایش پارتی بازی کنم. در قرعه‌کشی پادگان امام حسین (ع) قرعه جبهه رفتن به نامش نیفتاده بود و اصرار داشت حتماً اعزام شود. آن زمان آقای بنی احمد فرمانده پادگان امام حسین (ع) بود و، چون با ایشان سابقه دوستی داشتم، ابوالفضل می‌خواست به بنی احمد زنگ بزنم و برایش پارتی بازی کنم تا بتواند اعزام شود!

رهبر انقلاب: قهرمانان شهید ارتش، الهام بخش نیروهای مسلح

رهبر انقلاب تصریح کردند: توجه به چهره‌‌ی قهرمانانی که در نسلهای متمادی مدیریتی در پنج دهه‌ی اخیر، ارتش را هدایت و راهبری نمودند، اقدامات آنان درس‌آموز و الهام‌بخش همه‌ اجزاء نیروهای مسلح خواهد بود.

مبارز «خرداد ۴۲» در «بدر ۶۳» جام شهادت نوشید

چون محمد پیکری نداشت مدتی طول کشید تا شهادتش تأیید شود. سال ۶۳ و مقارن با عملیات بدر در جبهه‌های جنوب، بعثی‌ها پادگان ابوذر را بمباران شدیدی می‌کنند. کار داداش حمل و نقل مهمات در منطقه عملیاتی بود. روز شهادت، محمد موقع اذان انگشتر و پلاکش را از دستش در می‌آورد و وضو می‌گیرد. در همین لحظه بمباران پادگان شروع می‌شود

وصیتش امربه معروف بود

شکوه و عظمتی که در مراسم تشییع برادرم دیدم، باعث آرامش و تسلای خاطر ما شد. مجتبی را به روستا آوردند تا میان دستان مردمان زحمتکش روستایی تشییع شود. جمعیت بسیاری آمده بودند. تک‌تک‌شان گویی عزیز خود را به خانه ابدی بدرقه می‌کنند

خسرو به اندازه تمام تنهایی‌هایش بغض داشت

از گذشته خسرو چیزی نمی‌دانستم. می‌دیدم توی خودش می‌رود و گوشه‌گیری می‌کند. رفتم علتش را پرسیدم. چیزی نمی‌گفت. اصرار کردم. ناگهان زد زیر گریه. انگار قفل دهانش همراه بغض‌اش شکست و همراه قطرات اشک شروع کرد به تعریف ماجرای زندگی‌اش. گفت که در نوزادی او را مقابل یک پرورشگاه گذاشته‌اند و حالا خانواده‌ای ندارد...

 شهید کرمانی که ۲۴ سال مفقودالاثر بود شجاع بود و وطن دوست

بچه‌های تفحص با بازخوانی نقشه منطقه عملیاتی بیت‌المقدس و محل شهادت شهید و نمونه‌ای که از DNA گرفتند، اطمینان دادند که پیکر متعلق به پسرم حسین است. تمام شک‌ها و تردید‌ها به یقین تبدیل شد و همه خانواده برای زیارت قبرش عازم تهران شدیم. بعد از ۲۴ سال دیدار‌ها تازه شد. سنگ مزار پسرم که عنوان شهید گمنام داشت تغییر کرد و نام و نشان خودش بر آن حک شد