یک روز همراه با دکترسامیمقام، به سمت روستای گورشیرو زندان دولهتو حرکت کردیم. به صورت اتفاقی که من اعتقاد دارم بیشتر به معجزه شبیه بود، در مسیر با پیرمردی آشنا شدیم. ما از چرایی حضورمان برای او گفتیم و او از اتفاقات سالهای ۱۳۵۹ برای ما روایت کرد. او از ۴۴ سال پیش گفت از روزی که گوسفندان را برای چرا آورده بود و شاهد تیرباران سهنفر به دست عوامل حزب دموکرات بود. به ما گفت بعد از تیرباران، آنها پیکرها را رها کردند و رفتند. من برای اینکه حیوانات درنده به سراغ آن پیکرها نیایند، آنها را به خاک سپردم. با توضیحاتی که آن پیرمرد چوپان به ما داد، ما از مکان احتمالی پیکرشهید سامی مقام مطلع شدیم.
جوان آنلاین: سرگردشهیدحسین سامی مقام، در ۲۲ سالگی به استخدام ارتش شاهنشاهی درآمد. دورههای تفنگداری دریایی و رزم آبی – خاکی را در انگلیس سپری کرد و در نیرویدریایی خدمت کرد. او بعد از مدتی به دلیل مقابله با فساد موجود در نیروی دریایی ارتش شاهنشاهی بارها از سوی ساواک احضار و در نهایت به نیروی زمینی منتقل شد. سامیمقام بعد از پیروزی انقلاب به عنوان فرمانده گردانلشکر۲۸ سنندج به مقابله با گروهکهای کومله و دموکرات پرداخت و در۳۱فروردین ۵۹ درجریان نجات فرمانده شهیدش «سرهنگ ایرج نصرتزاد» به شکل ناجوانمردانهای از سوی عامل نفوذی به اسارت درآمد و سرانجام این فرمانده غیور در ۱۴مرداد سال ۵۹مصادف با ۲۳ماهرمضان، به شهادت رسید. پیکر او بدون هیچ نام و نشانی ۴۴ سال مفقودالاثر ماند تا اینکه فرود پاکنیا، فیلمساز، کارگردان و تهیهکننده در جریان ساخت مستند «سرود غمگین دولهتو» به نشانههایی از شهیدحسین سامیمقام و محل تدفین او رسید. بعد از پیگیری او و خانواده و همراهی تیم تفحص شهدا، نهایتاً پیکر شهید بعد از ۴۴ سال تفحص و شناسایی شد. برداشتهای منتشرشده ما را، از همکلامی با فرود پاکنیا پیش رو دارید.
سکانس اول – «سرود غمگین دولهتو»
فرود پاکنیا، فیلمساز، کارگردان و تهیهکننده مستند «سرود غمگین دولهتو» از مراحل ساخت این مستند تا چگونگی رسیدن به نام شهید سامیمقام میگوید: «روال تولید یک مستند به این شکل است که باید ابتدا مراحل تحقیق و پژوهش را به طورجامع انجام دهیم و این تحقیقات میتواند به صورت کتابخانهای یا میدانی باشد. شاید همه اطلاعات به دست آمده در روند ساخت مستند استفاده نشود، اما به هرچه بهترشدن کارکمک بسیاری میکند. در ادامه تولید مستند «سرود غمگین دوله تو» من به منطقه سردشت سفر کردم و در میان خاطرهگویی اسرای زندان دولهتو که در ماههای اول پیروزی انقلاب آنجا اسیر بودند، به نام شهیدحسین سامیمقام برخوردم. نام شهید سامیمقام در زمان گفتگو با آقایان ساعتچی و نغمه بارها تکرار شد و همه ذهنم را درگیر خود کرد، چون اینطور فکر میکردم که من این نام را پیش از این هم شنیدهام. خیلی زود این نام مرا به یاد دکتر مهدی سامیمقام انداخت. او در تهران مطب دندانپزشکی داشت. من پیش از این در مطبشان، یک قاب عکس از یک فرد نظامی دیده بودم، اما تا آن زمان اصلاً این فرصت پیش نیامده بود که سراغ آن تصویر را از ایشان بگیرم! هنوز نمیدانستم شهید سامیمقام که نامش را درکردستان میشنیدم، چه ارتباطی میتواند با آن رفیق دندانپزشک من در تهران و آن قاب عکس داخل مطب داشته باشد! حتی از راویان زندان دولهتو پرسیدم که ازخانواده شهید سامیمقام اطلاعی دارند؟ که گفتند: هیچ اطلاعاتی در این مورد نداریم.»
سکانس دوم – زندان دولهتو
او از شرایط و وضعیت زندان دولهتو میگوید: «زندان دولهتو، تحت کنترل حزب دموکرات کردستان ایران بود که بیش از ۲۰۰ نفر از نیروهای سپاه، ارتش، جهادسازندگی، بسیج، ژاندارمری و حتی پیشمرگان مسلمان کرد در آنجا محبوس بودند. زندان دولهتو، در روستایی به همین نام و در نزدیکی شهر سردشت و در منطقهای کوهستانی قرار داشت. این زندان که در واقع اصطبل حیوانات بود، محل مناسبی برای نگهداری اسرا نبود، چراکه فاقد امکانات حداقلی در رابطه با گرمایش، تغذیه و بهداشت بود و نیروهای صلیب سرخ نیز بر آن نظارت نداشتند. به گفته بازماندگان آن زندان، از اسرا برای انجام کارهایی که به بیگاری تعبیرمیشود، استفاده میشد. اسرا روزوشبهای سختی را در آنجا پشتسر گذاشتند. کمی بعد زندانیان خودشان یک زندان دیگری را در ۱۵ متری آن اصطبل، با سنگ و چوب ساختند که متأسفانه رژیم بعث عراق با بمباران هوایی آن زندان، بیشتر زندانیان را به شهادت رساند.»
سکانس سوم – مطب دکتر سامیمقام
کارگردان مستند «سرود غمگین دولهتو» در ادامه میگوید: «برای اینکه تردید من در مورد شهید سامیمقام برطرف شود، به تهران بازگشتم و با هماهنگی با منشی دکترسامی مقام، به مطب ایشان رفتم. در این دیدار دوربین را همراه خود بردم و زمانی که میخواستم وارد اتاق آقای دکتر شوم آن را روشن کردم. دکترسامیمقام که من را به عنوان فیلمساز میشناخت، در آن لحظه ازحضور من با دوربین داخل مطبش تعجب کرد. دوربینم در حال فیلمبرداری بود و نمیخواستم صحنهای را از دست بدهم. اولین سؤال را او از من پرسید، این کارها برای چه است؟! در پاسخ ایشان گفتم: این قاب عکس روی دیوار چه کسی است؟ گفت پدرم است، چطور؟ گفتم: ایشان در قید حیات هستند؟ گفت: خیر، چه شده است؟ به نظرم آمد همه خاطرات تلخ روزهای کودکی، در همان چند لحظه برایش تداعی شد.
باز هم سراغ پدر را گرفتم، گفت: واقعیتش نمیدانم که چه اتفاقی برای پدرم افتاده است. من سن کمی داشتم که پدر به مأموریت رفت و دیگر بازنگشت. هر چه از او میدانم روایتها وخاطراتی است که از اطرافیانم شنیدهام. مجداداً پرسیدم، آخرین خبری که از او داشتید، چه بود؟ آقای دکتر با نگرانی پرسید، تورا به خدا چه شده؟ گفتم: حالا با هم صحبت میکنیم.
به نظرم هیچ وقت انتظارشنیدن خبر پیدا شدن پیکر پدر را نداشت. بعد شروع کردم و از ماجرای مستند زندان دولهتو، برایش گفتم تا رسیدم به روایت و همکلامی با اسرای آن زندان و اینکه نام شهید سامیمقام را چندمرتبه از زبان آنها شنیدهام. گفتم: میخواهم بدانم که ایشان، پدرشما هستند؟! دکترگفت: بله آخرین شنیدههای ما از پدر مربوط به زندان دولهتو، بود. دیگر جای تردید نبود، هر دوی ما به این یقین رسیدیم که شهید سامیمقام، شهیدی که سالها مفقودالاثر بوده وکسی از او اطلاعی نداشت، پدر دکترسامیمقام است.
