برچسب شهادت

۵ هزار فدایی رشید اسلام عازم کمک به برادران فلسطینی هستند!

حمایت رهبر فدائیان‌اسلام از مردم فلسطین، در مسافرت تاریخی او به کشور‌های عربی تبلوری آشکار یافت. او در آن سفر موجی بیدارگر آفرید که خاطره آن در ذهن تمامی حضار که از پیشروان اندیشه اسلامی در کشور‌های خویش بودند، باقی ماند. از جمله این وقایع، دیدار او با دانشجویی جوان به نام «یاسر عرفات» بود. این دانشجو متأثر از قدرت شخصیت و نفوذ کلمه شهید نواب صفوی تحصیل را کنار نهاد، اسلحه به دست گرفت و راهی نبرد با اسرائیل شد!

الهیات تشییع شهید

پژوهشگر حوزه فقه و علوم سیاسی در یادداشتی نوشت: تلقی عرفی از تشییع درگذشتگان عبارت است از آخرین وداع مشایعت کنندگان با فرد متوفی پیش از خاکسپاری. اما قرآن کریم چنین برداشتی را نسبت به مجاهدانی که در راه خدا کشته می شوند اصلاح کرده است.

دلتنگم که نیست و خوشحالم که به آرزویش رسید

زندگی با یک پلیس سختی‌های خودش را دارد. یکی از سختی‌ها این بود که حقوق‌شان زیاد نبود و از نظر مالی همیشه با محدودیت‌هایی روبه‌رو بودیم. مخارج زندگی بالا بود و درآمدشان کم؛ برای همین خیلی وقت‌ها چیز‌هایی که دوست داشتیم برای زندگی‌مان فراهم کنیم، مثل خانه یا بعضی امکانات، برای‌مان به راحتی ممکن نبود. با این حال، با همه این سختی‌ها، زندگی‌مان شیرینی‌های خودش را داشت و با همه عشق و سادگی روزگارمان را می‌گذراندیم

عاشق نبرد با صهیونیست‌ها بود 

پدر شهید: سیدجلال در طول عمر ۴۳ ساله‌اش حتی یک‌بار با من و مادرش تندی نکرد. هر وقت از اصفهان برمی‌گشت، اولین کارش این بود که به من و مادرش سر می‌زد و، چون یک جوان باسواد و مؤمن بود، بیشتر در صحبت‌های‌مان با هم در خصوص مسائل مختلف بحث و تبادل نظر می‌کردیم

جهادگر، مربی نوجوانان و پاسدار وطن بود

همسر مرحومم چندین بار به امیرحسین گفته بود: تو شهید شو تا من پدر شهید بشوم. من وقتی متوجه این حرفش شدم به همسرم گفتم: تو چطور دلت می‌آید این را بگویی؟ همسرم گفت: شهادت بالاترین افتخار است... پدر امیرحسین جانباز دفاع مقدس بود، اما هیچ وقت قبول نکرد دنبال کار‌های جانبازی‌اش برود. حتی نخواست شغل دولتی برود. در میدان تره‌بار کار می‌کرد

امنیت کشور بزرگ‌ترین دغدغه او بود

پدر شهید: روز ۱۲ اسفند، همزمان با پخش اذان، دچار دلهره شدم و واقعه کربلا و مصیبت‌های خانم حضرت‌زینب (س) در جلوی چشمم نمایان شد. فهمیدم باید اتفاقی افتاده باشد و دچار دلهره و نگرانی شدم. این وضعیت درست زمانی بود که می‌خواستم برای سرکشی به باغم بروم. خلاصه چند بار به موبایل پسرم زنگ زدم؛ چون جواب نداد، متوجه شدم باید اتفاقی افتاده باشد

گفته بود: چه می‌شد ما هم شهید می‌شدیم؟!

وقتی خبر شهادتش در ایست بازرسی را به ما دادند، دلم آتش گرفت، اما با همان حال رو به دوستانش کردم و گفتم: «برای چی اینجا نشستید؟! چرا ناراحتید؟ بلند شوید و بروید محل خدمت‌تان، شما باید راه امیر را ادامه بدهید. امیر شهید شده، اما راهش که ادامه دارد. شما نباید اینجا بمانید و فقط گریه کنید.» بعد‌ها به ما گفتند: «ما مانده بودیم چه‌طور خبر شهادت امیر را به شما بدهیم.» این خواست امیر بود که ما را به مسجد کشاند تا خودمان خبر شهادت را متوجه شویم