دلتنگم که نیست و خوشحالم که به آرزویش رسید

زندگی با یک پلیس سختی‌های خودش را دارد. یکی از سختی‌ها این بود که حقوق‌شان زیاد نبود و از نظر مالی همیشه با محدودیت‌هایی روبه‌رو بودیم. مخارج زندگی بالا بود و درآمدشان کم؛ برای همین خیلی وقت‌ها چیز‌هایی که دوست داشتیم برای زندگی‌مان فراهم کنیم، مثل خانه یا بعضی امکانات، برای‌مان به راحتی ممکن نبود. با این حال، با همه این سختی‌ها، زندگی‌مان شیرینی‌های خودش را داشت و با همه عشق و سادگی روزگارمان را می‌گذراندیم

زندگی با یک پلیس سختی‌های خودش را دارد. یکی از سختی‌ها این بود که حقوق‌شان زیاد نبود و از نظر مالی همیشه با محدودیت‌هایی روبه‌رو بودیم. مخارج زندگی بالا بود و درآمدشان کم؛ برای همین خیلی وقت‌ها چیز‌هایی که دوست داشتیم برای زندگی‌مان فراهم کنیم، مثل خانه یا بعضی امکانات، برای‌مان به راحتی ممکن نبود. با این حال، با همه این سختی‌ها، زندگی‌مان شیرینی‌های خودش را داشت و با همه عشق و سادگی روزگارمان را می‌گذراندیم

جوان آنلاین: جنگ رمضان، تنها یک نبرد نظامی نبود، بلکه آزمونی بود برای جان‌های مشتاقی که میان وظیفه و عشق به شهادت، مرزی نمی‌شناختند. در میان انبوه جبهه‌داران، چهره‌هایی از نیرو‌های انتظامی (فراجا) نمایان بودند؛ مردانی که در زمان صلح، نگهبان امنیت مردم و مأموران نظم هستند و در زمان جنگ، به پیشقراولان جبهه مقاومت می‌شوند. در طول جنگ تحمیلی رمضان، فراجا شهدایی را تقدیم کرد؛ شهید مهدی مرتضایی یکی از این شهداست که در جنگ رمضان به شهادت رسید. در ادامه این نوشتار با فاطمه عبداللهی، همسر شهید، همراه و هم‌کلام شده‌ایم که از محضرتان می‌گذرد؛ 

 دوست داشتم پلیس شوم! 
ما اهل اصفهان هستیم و خانواده‌هایمان در همسایگی هم بودند، اما تا پیش از خواستگاری، آشنایی و رفت‌وآمدی با یکدیگر نداشتیم و حتی همدیگر را از نزدیک ندیده بودیم. مادر و خانواده ایشان پا پیش گذاشته و برای خواستگاری به خانه ما آمدند. من و مهدی سال ۱۳۹۰ عقد و سال ۱۳۹۱ زندگی مشترک‌مان را آغاز کردیم. حاصل این زندگی، سه فرزند است. من خودم از همان ابتدا علاقه زیادی به شغل نظام و پلیسی داشتم، حتی دوست داشتم خودم پلیس شوم. وقتی آقای مرتضوی به خواستگاری من آمد و فهمیدم که پلیس هستند، خیلی زود پاسخ مثبت دادم. شاید تمام جلسه خواستگاری ما به نیم ساعت هم نکشید. آمدند، صحبت کردیم و خیلی سریع تصمیمات گرفته شد. 
چیزی که برای من از همه مهم‌تر بود، یکی شغل ایشان و دیگری ایمان و پایبندی‌شان به نماز و قرآن بود. همین دو ویژگی برای من ارزش زیادی داشت. برای من مسائل مادی مثل درآمد، خانه و ماشین در اولویت نبود؛ بیشتر از هر چیز، شخصیت، شغل و ایمان ایشان برایم مهم بود. بعد از خواستگاری، دوران نامزدی ما هم بسیار کوتاه گذشت. فردای شبی که آمدند و درباره مهریه و کار‌های مربوط به عقد صحبت کردند، یک جشن کوچک و ساده گرفتیم و بعد به محضر رفتیم و عقد کردیم. همه آن سادگی برای ما شیرین و به‌یادماندنی بود. 

 یاسین، نازنین‌زهرا و محمدحسین 
سال ۱۳۹۳ پسر اولم به دنیا آمد. وقتی درباره اسمش صحبت کردیم، مهدی گفت اگر تو هم موافقی، همان «یاسین» را بگذاریم و ما هم با دل خوشی این نام را برای پسرمان انتخاب کردیم. 
سال ۱۳۹۵ دخترمان به دنیا آمد. پدرش خیلی دوست داشت اسم او را «زهرا» بگذاریم، چون نام مادر بزرگوارش هم زهراخانم بود و می‌گفتند دلشان می‌خواهد نام دخترمان زهرا باشد. اما مادرش گفت بهتر است فقط «زهرا» نباشد، چون نام دختر برادرشوهرش هم زهرا بود که به رحمت خدا رفته بود. به همین خاطر پیشنهاد دادند نام او را «نازنین‌زهرا» بگذاریم و در نهایت اسم دخترمان نازنین‌زهرا شد. 
فرزند سومم در سال ۱۴۰۰ به دنیا آمد. نام او را هم «محمدحسین» گذاشتیم. همسرم در خواب، آقا امام حسین (ع) را دیده بود که فرمودند نام فرزندتان را حسین بگذارید و از آنجایی که فرزندمان در روز مبعث پیامبر اکرم (ص) به دنیا آمد، من و اطرافیان گفتیم خوب است نام «محمد» را هم بگذاریم. در نهایت نام او را «محمدحسین» گذاشتیم تا هم یاد روز تولدش در آن باشد و هم به خوابی که پدرش دیده بود، عمل شود. 

 کار راه‌انداز بود 
یکی از ویژگی‌های اخلاقی بسیار خوب ایشان این بود که هیچ‌وقت بین خانواده‌ها فرق نمی‌گذاشتند. اگر مثلاً برای روز پدر برای پدر خودشان چیزی می‌خریدند، حتماً برای پدر من هم همان را می‌خریدند. حتی برای برادرانم هم هدیه می‌گرفتند. همیشه می‌گفتند وقتی برای پدر خودم خریدم، باید برای پدر همسرم هم بخرم. در مورد روز مادر هم همین‌طور بود؛ هیچ تفاوتی قائل نمی‌شدند و همیشه سعی می‌کردند احترام هر دو خانواده را به یک اندازه نگه دارند. 
از خصلت‌های بسیار بارز ایشان این بود که خیلی دوست داشتند کار مردم را راه بیندازند. اگر کسی مشکلی داشت، تمام تلاش‌شان را می‌کردند تا مشکلش حل شود؛ حتی اگر لازم بود از وقت، آرامش یا حتی کار شخصی خودشان بگذرند. برایشان مهم این بود که کار مردم زمین نماند و گره‌ای از کار کسی باز شود. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *