برچسب شهادت

کارگران مشغول کارند؟! ⠀

در روزگاری نه‌چندان آسان که گرد و غبار بحران‌ها بر چهره اقتصاد نشسته، هنوز چرخ‌های تولید، هرچند آرام‌تر از گذشته، می‌چرخند. در این میان، کارگران، این بازوان پرتلاش صنعت و تولید، همچنان در میدان مانده‌اند؛ گاه در سکوت و گاه در سایه‌ نگاه‌هایی که سهم آن‌ها را کوچک می‌شمارند. اما همان صدای چکش، همان جرقه جوش بر بدنه‌ فولاد، هنوز نشانه‌ای از ایستادگی نیروی کار ایرانی است.

تسلیم اراده الهی بود و شهادت را انتظار می‌کشید

پدرم سنین کودکی‌اش را به جهت شغل طلبگی پدربزرگ‌مان در همجواری حرم امیرالمؤمنین علی (ع) سپری کرد. پدربزرگم «حضرت آیت الله سلیمانی» در نجف اشرف تحصیلات حوزوی را می‌گذراندند و عمامه ایشان را علامه مرعشی نجفی گذاشتند. پدرم در دامان چنین پدری رشد کرد و مادر بزرگم هم انسانی مؤمنه و دیندار بود که نقش زیادی در فضای تربیتی و رشد پدرم داشت

پسرم را به گناه «خدمت به مردم» شهید کردند!

پسرم از دوم راهنمایی تا زمان شهادتش روز‌های دوشنبه و پنج‌شنبه را حتماً روزه می‌گرفت و ما هم در این چند سال اخیر با مصطفی جان این روز‌ها را در طول سال روزه می‌گرفتیم. هر کسی می‌خواست این دو روز ما را دعوت کند، افطاری دعوت‌مان می‌کرد 

او را به بهای بهشت خریدند

دوستش می‌گفت: انداختمش روی دوشم. در ظاهر بدنش سالم بود. گفت «پام درد می‌کنه، فقط به بابام بگین.» می‌گفت: «روی دوشم بود تا آمبولانس رسید.» وقتی آمبولانس آمد، مهدی هنوز نفس می‌کشید، حرف می‌زد. حتی به یک خانم گفته بود: «به بابام زنگ بزنید، بگید حالم این‌طوری شده.»، اما توی بیمارستان بیهوش شد. وقتی ما رسیدیم بیمارستان، دیدیم نفس می‌کشد، اما هوشیاری نداشت. دکتر گفت: خونریزی مغزی کرده و من فقط نگاهش می‌کردم. انگار خدا همیشه مراقبش بود

پگاه خونین دانشکده الهیات پایانی بر یک عمر مجاهدت

از بدو پیدایش گروه فرقان، عده‌ای بر این باور بودند گروهی اینچنین سطحی و با هویتی نه چندان معلوم، نمی‌توانند در جایگاه آمران و حتی عاملان ترور‌ها قرار گیرند. برخی انسجام تشکیلاتی فرقانیان را به هم‌پیمانی نامرئی با سازمان موسوم به مجاهدین خلق و حتی عده‌ای نیز آن را به مراوده با سفارت امریکا و سازمان سیا مرتبط دانسته‌اند

زائر همیشگی جنت‌الشهدا درکنار آنان آرام گرفت

حالا هر وقت دلم برایش تنگ می‌شود، در دلم به او می‌گویم: «مامان، خیلی دلم برایت تنگ شده.» و در خیال خودم او را بغل می‌کنم. بزرگ‌ترین حسرت من این است که مامانم بزرگ شدنم را نمی‌بیند، دانشگاه رفتنم را نمی‌بیند و آرزو‌هایی که برایم داشت را از نزدیک نمی‌بیند. حسرت دیگرم این است که داماد شدن برادرم را هم نمی‌بیند، چون خیلی آرزو داشت آن روز‌ها را ببیند