از سیستان تا خوزستان به فرمان امام جهاد کردیم
رزمندهها حقیقتاً از جان گذشته بودند. با اخلاص، ایمان و اعتقادشان صحنههایی را خلق میکردند که همگان متحیر میشدند. اکثراً آرزوی شهادت داشتند و برای شهادت لحظه شماری میکردند
رزمندهها حقیقتاً از جان گذشته بودند. با اخلاص، ایمان و اعتقادشان صحنههایی را خلق میکردند که همگان متحیر میشدند. اکثراً آرزوی شهادت داشتند و برای شهادت لحظه شماری میکردند
آن زمان یک شور و شوقی در جبههها حاکم بود. حتی نیروهایی که به عنوان سرباز به جبهه میرفتند، جذب محیط آنجا میشدند و بعد از خدمت همانجا میماندند. مانند شهیدمحمد میرزاده که تک فرزند خانوادهاش بود. ایشان سربازیاش در جبهه بود، اما ماند و فرمانده گروهان شد و در شب عملیات کربلایپنج به شهادت رسید
این جمله از شهید حاج قاسم سلیمانی است که میفرماید: «برای شهید شدن، باید شهیدانه زیست.» به جرئت میتوانم بگویم که فرشته شهیدانه زندگی کرد. آن پاکی، سادگی زلالی و اخلاص در عمل را ما تنها در وجود او دیدیم. بدون ذرهای اغراق میگویم در این مدت هر چه از شهدا شنیده و برایشان نوشتهام را در وجود او دیدم
فرزندانم در این روزها بیشتر به پدرشهیدشان افتخار میکنند. چراکه میدانند راهی که پدرشان رفت راه درستی بود. چراکه ظلم و قدرت طلبی هرجا باشد، باید به مصافش رفت و همانجا خاموشش کرد. مگر نه اینکه ما ملتی هستیم که دائم بر زبانمان «أللهم عجّل لولیک الفرج» جاری میشود، پس باید به مصاف فتنه دشمنان برویم
دو روز قبل از شهادتش در حالی که چند روزی به دلیل آمادهباش او را ندیده بودم، زنگ زد و بعد از اینکه کمی حرف زدیم گفت بابا من را حلال کن. طوری این حرف را زد که احساس کردم این آخرین گفتو گوی ما خواهد بود. در دلم احساس کردم به زودی اتفاقی میافتد که دیگر بعید میدانم بتوانم او را ببینم...
شهید امیرحسین براتی در وصیتنامهاش آرزوی شهادت به دست شقیترین دشمنان اسلام یعنی صهیونیستها را کرده و نوشته است: پرندهای که مقصد را پرواز میبیند از ویرانیاش نمیهراسد؛ و مگر نه آنکه گردنها را باریک آفریدهاند تا در مقتل کربلای عشق آسانتر بریده شوند. همیشه در زندگیم دوست داشتم اگر میکشم صهیون باشد و اگر کشته میشدم به دست صهیونیستها باشد...
مهدی یک دوست جانبازی داشت به نام حاجبنیاد که مسئول گروه سرود نماز جمعه بود. حاجبنیاد یک ترکش در نخاعش داشت که بعدها همان ترکش منجر به شهادتش شد. دوستی با این جانباز جنگ تحمیلی تأثیر زیادی در روحیه برادرم گذاشته بود. بعد از شهادت حاج بنیادی یک روز صبح بود که دیدم مهدی دارد گریه میکند. علتش را که پرسیدم گفت جانباز بنیادی شهید شد