برچسب شهادت

سردار بی‌سر در مزاری دفن شد که خود مهیا کرده بود

بابا روزی که ۳۳ سالگی‌اش تمام شده بود، در کتابخانه مسجد قبری برای خودش کنده و شب‌ها در آن به راز و نیاز با خدا مشغول بود. بار‌ها قبر را اندازه گرفته بود و برای خودش جای سر نگذاشته بود! بابا در آن کتابخانه کلاسی شبیه حلقه صالحین تشکیل داد و قرآن و صحیفه سجادیه آموزش می‌داد

اربعینی که جای سیدمهدی در آن خالی بود 

سیدمهدی در ایام شهادت معصومین (ع)‌مخصوصاً در ایام اربعین در موکب شهدای مسجد میثم پای چایی ذغالی بود. تیپش با شلوار، شیرازی می‌شد، تی شرت مشکی با شال دور کمرش، الله‌اکبر، نمی‌شود تصور کرد که امسال بدون سیدمهدی باید در موکب چایی می‌دادیم. یک بار یادم نیست چرا ولی خیلی از دست سید ناراحت بودم، زنگ زدم جانشین پایگاه. آخر صحبت حرف از سید مهدی شد و کلی از او گله کردم. جانشین، اما از سید دفاع کرد ولی من گفتم نمی‌خواهد از سید دفاع کنید، فردای آن روز متوجه شدم حاجی گوشی را روی آیفون گذاشته و سیدمهدی هم حرف‌های ما را شنیده بود. وقتی سید را دیدم با خجالت رفتم و گفتم چرا کاری می‌کنی که من از تو گله کنم. آن هم مثل همیشه خندید و گفت عیبی ندارد، شاید اگر کس دیگری بود قهر می‌کرد و باید یک تیم درست می‌کردیم تا از دلش در بیاوریم

سید مهدی با ادامه راه پدرش عاقبت بخیر شد 

وقتی فکرش را می‌کنم می‌بینم انگار سیدمهدی به‌دنیا آمده بود که ادامه دهنده مسیر فعالیت خودم باشد. تمام عمر کوتاه ۲۵ ساله سید مهدی چه در دوران کودکی، چه نوجوانی و چه جوانی بیشتر در مسجد و بسیج محله میثم سپری شد تا آنکه به استخدام نیروی سپاه قدس در آمد و شهادت در این مسیر و در راه خدمت به اسلام قسمتش شد

«بازی دراز» خانقاه عرفان واقعی بود

در بازی دراز، چند عملیات انجام شد و گاهی پیروزی و گاهی عدم‌الفتح داشتیم. آنجا شهدای بسیاری تقدیم شد و البته از دشمن نیز تلفات زیادی گرفته شد. سعی ما این بود، بازی دراز را پس بگیریم و دشمن هم اصرار به حفظ آن داشت. نهایتاً توانستیم بلندی‌های آنجا را پس بگیریم و دشمن را از منطقه بیرون کنیم

حسرت دیدار آخر به دلم ماند

این فصل از زندگی همسران شهدا شاید تلخ‌ترین بخش زندگی مشترک‌شان باشد. محدثه‌سادات موسوی از این لحظه تلخ روایت می‌کند: من چند ساعت قبل از شهادت آقا میلاد با او تماس گرفتم. او میان صحبت‌های‌مان به من گفت: باید بروم و اگر کارم تمام شد، مجدداً با شما تماس می‌گیرم. چند ساعتی گذشت و خبری از میلاد نشد. پدرم مشغول نگاه‌کردن اخبار بود. بعد من را صدا کرد و گفت: دخترم بیا ببین اخبار چه می‌گوید؟! گویا در آن شهری که میلاد حضور دارد، حادثه‌ای رخ داده!

داود برای خدمت به انقلاب ۲ بار از دانشگاه انصراف داد

وضع مالی شهید داود و برادر بزرگ‌ترمان محمود در سوئد بسیار خوب شده بود. ماشین خریده بودند و هر دو در دانشگاه تحصیل می‌کردند. کمی بعد حمید هم به آن‌ها محلق شد و به دبیرستان رفت. چهره‌اش تا حدی به اروپایی‌ها شباهت داشت و، چون سوئدی را بسیار خوب یاد گرفته بود، معلمانش باور نمی‌کردند، ایرانی باشد