۲ هزار و ۳۰۰ رزمنده در اسارت به شهادت رسیدند
معاون رئیس جمهوری و رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران گفت: دو هزار و ۳۰۰ رزمنده در اسارت به شهادت رسیدند. یعنی هر سال ۲۳۰ اسیر شهید شدند.
معاون رئیس جمهوری و رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران گفت: دو هزار و ۳۰۰ رزمنده در اسارت به شهادت رسیدند. یعنی هر سال ۲۳۰ اسیر شهید شدند.
دو مرحله اعزام داشت؛ هم بسیجی و هم به عنوان سرباز به جبهه رفته بود یدالله، چون وصیتنامهای ننوشته بود به دوستش سفارش کرد که اگر من شهید شدم به خانوادهام بگویید هر طور که علمای دین دستور دادند، همانطور رفتار کنند. پیرو راه ولایت باشند. ۲۴ بهمن ۱۳۶۴ منطقه فاو، مشهد تازه داماد ۱۹ ساله شد
با شروع عملیات والفجر ۵ شهید چیتسازیان یک راهکاری باز میکند و گردان شهید سلگی را به عقبه دشمن هدایت میکند. این گردان از پشت سر به دشمن حمله میکند و بدون حتی یک تلفات، مواضع دشمن را به تصرف درمیآورد. بعثیها در این عملیات طوری غافلگیر شده بودند که در ابتدای حمله فکر میکردند نیروهای خودشان به سمتشان تیراندازی میکنند!
بعد از ازدواج به بنگاههای زیادی برای اجاره خانه مراجعه کرد و منزلهای مناسبی هم به او پیشنهاد شد. اما او از اجاره آن منزلها خودداری میکرد. یک مرتبه علت را از او پرسیدم، شهید گفت: من دنبال خانهای میگردم که نزدیک به مسجد باشد و در آخر در نزدیکی مسجد یک واحد آپارتمان اجاره کرد تا فرصت خدمتگزاری در مسجد را از دست ندهد.
برادر شهیدم محمدحسین قربانی و همسرم شهید ابوالفضل مهرابی مجبور شدند برای ادامه تحصیل به شهر دامغان بروند. به دلیل دور بودن مسیر یک خانه استیجاری در دامغان گرفتند و همانجا ساکن شدند. این دو بچه برای اینکه بتوانند کرایه خانه را بپردازند، در کنار درس خواندن کار هم میکردنداما در بحبوحه انقلاب ترک تحصیل کردند تا بتوانند فعالیت کنند
تا زمانی که اسرا آزاد شدند فکر میکردیم پدرمان زنده است. بیش از ۱۲ سال منتظر بودیم برگردد. میگفتیم اگر شهید نشده است حتماً برمیگردد. به ما نگفتند مفقودالاثر شدن یعنی امکان دارد شهید شده باشد. در عالم بچگی وقتی آزادی اسرا را میدیدیم، میگفتیم پدرمان برمیگردد. وقتی شبیه نام پدرم در رادیو خوانده میشد یا تشابه اسمی بود، امیدوار میشدیم
در اردوگاه کوثر لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع)، من و علی کنار هم بودیم. شروع به عکس گرفتن کردیم. پیرمردی کناری نشسته بود. اینطور حس کردم دارد حسرت میخورد که کاش اینها با من عکس میگرفتند. علی بدوبدو رفت و دستش را روی گردن حاجآقا انداخت و گفت من با حاجآقا عکس میگیرم. خیلی مراعات بقیه را میکرد
علی، چون در قزوین کسی را نداشت، خانه خالهام را با چند نفر از دوستانش اجاره کرد و این باعث شد که ناصر و علی بیشتر با هم در ارتباط باشند. یک سفره دو نفری برایشان انداختم تا راحت باشند. ناصر همین که دیس برنج را از من گرفت و سر سفرهکوچکشان گذاشت، روبهروی علی نشست و خیلی جدی گفت:ای خائن وطنفروش! ما این همه زحمت کشیدیم و انقلاب کردیم اون وقت اسمت رو گذاشتی شاهرضایی؟ بیخودکردی از شاه راضی هستی.