از تولید نارنجک تا حمله اسرائیل
صبح یکشنبه؛ بیست و پنجم خرداد بود که خبر حمله موشکی اسرائیل به خیابان امام خمینی اصفهان در رسانهها منتشر شد؛ انفجار در سولهای در مجاورت شهر فرش!
صبح یکشنبه؛ بیست و پنجم خرداد بود که خبر حمله موشکی اسرائیل به خیابان امام خمینی اصفهان در رسانهها منتشر شد؛ انفجار در سولهای در مجاورت شهر فرش!
دو سه سالی است که در حوزه پایداری و هشت سال جنگ تحمیلی، تمرکز کردهام روی اتفاقاتی که در دل شهرها شکل میگرفته و مکانهایی که بهنوعی مرکز و نقطه ثقل این اتفاقات بودهاند.
فقط هشت روز از شروع سال 1360 گذشته بود که خبر شهادت محمد باقر؛ فرزند تهتغاری آقا محمود حلبیان را آوردند. محمدباقر محصل بود. در مقطع دوم راهنمایی. در مدرسهای که بعدها نام او را سردرش گذاشتند. «مدرسه شهید محمدباقر حلبیان». همان مدرسهای که با قصّههای مجید، اسمش سرزبانها آمد و ماندگار شد!
«داغ روی داغ»! باد، پرده را میرقصانَد. نورِ خورشیدِ ظهرِ تیرماه، افتاده روی نیمکتهای رنگ و رو رفته کلاس و داغی هوا از پنجره باز آن میریزد روی «داغِ نیمکتِ خالیِ مجتبی».
«مینا معینی»؛ معلم شهید مجتبی شریفی است؛ آموزگار پایه سوم که سال گذشته به صورت رسمی وارد حرفه معلمی و آموزش و پرورش شده است و البته آنطور که میگوید سالها به صورت جهادی، تجربه کار معلمی را دارد.
این روزها همه جا پر شده از نام «غزه»…! فرقی ندارد در اینستاگرام و توییتر پرسه بزنی یا بیرون آن تا شاهد جنایت دیگری از حقارتی به نام اسرائیل باشی. این روزها موضوع غزه، موضوعی فراتر از یک جنگ صرفا نظامی شده است.
دوم مرداد، شصت و ششمین سالروز زمینی شدن یک مرد آسمانی بود. دقایقی قبل از مغرب با قرائت زیارت عاشورا برنامه شروع و رزق کوتاه اما پر فیض روضه هم چاشنی کار شد.
«آنها با قدوقوارههای کوچکشان التماس میکردند و ما انگشتبهدهان، فقط نگاهشان میکردیم. آنها التماس میکردند که بگذارید ما برویم از اسلام دفاع کنیم و ما…»؛ این بخشی از گفتههای مردی است که روزی در قامت مربی، به نیروهای داوطلب اعزام به جبهه آموزش نظامی میداده است.