برچسب دفاع مقدس

جنازه‌ای که زهره بزن بهادر  تهران را ترکاند!

راه‌پله تقریباً تاریک بود. من کف پله‌ها را نگاه می‌کردم و پاورچین‌پاورچین بالا می‌رفتم. رفیقم هم سه چهار پله پایین‌تر، پشت‌سر من حرکت کرد. او هم سرش پایین بود و مواظب بود پایش به تیزی پله‌ها نخورد. وقتی رسیدم بالا، دیدم یک نظامی سیه‌چرده با کلاه آهنی بر سر توی دهانه در نشسته است. نشیمن‌گاهش روی زمین، شانه‌اش به پروفیل عمودی در و یکی از پاهایش خم و روی سینه‌اش بود...

گردانی که راهش را گم کرده بود باعث پیروزی عملیات شد!

ناگهان یک کامیون پر از نیرو‌های عراقی از کنار گردان عبور می‌کند. گویا راننده کامیون، بچه‌های ما را می‌بیند که کنار جاده روی زمین دراز کشیده‌اند. سریع گازش را می‌گیرد و می‌رود. برادر سلگی فرمانده گردان ۱۵۲ متوجه می‌شود که دشمن آن‌ها را دیده است. سریع این موضوع را به شهید همدانی گزارش می‌دهد

یک لشکر در فراق آقا مهدی اشک ریخت

بچه‌هایی که آن روز شاهد نماز شرع‌پسند بودند می‌گفتند که ایشان در قنوت نماز دو بار آیات آخر سوره فجر را می‌خواند و بعد راهی می‌شود. معنی آیات این است: «تو اى روح آرام یافته! به سوى پروردگارت بازگرد... و در بهشتم وارد شو!» گویی به آقامهدی وحی شده بود که این‌بار به شهادت خواهد رسید

خودش را فدا کرد تا جان همرزمانش را نجات دهد

اولین اعزام برادرم در اسفند سال ۶۰ به منطقه بانه کردستان و به عنوان تک‌تیرانداز بود. او تا قبل از شروع امتحانات ثلث سوم در جبهه بود و در مواقع بیکاری هم خودش درسش را می‌خواند و هم به همسنگرانش یاد می‌داد. با اینکه در روز اول امتحانات ثلث سوم برگشت، تمام امتحانات را با نمرات خوب پشت‌سر گذاشت

لباسی به قامت او تا هنگام شهادت پیدا نشد

مجید با اینکه سن کمی داشت، به کار‌های فنی علاقه نشان می‌داد و خیلی زود آن‌ها را یاد می‌گرفت. لوله‌کشی ساختمان را هم یاد گرفته بود. اگر تأسیسات لوله‌کشی خانه‌ای را انجام می‌داد و می‌فهمید آن خانواده از لحاظ مالی وضع مناسبی ندارد، به هیچ عنوان از آن‌ها پولی قبول نمی‌کرد. این کار‌ها را برای رضای خدا انجام می‌داد

۶۰۰ سرباز عراقی با سخنان سید‌علی تسلیم شدند

سید، چون متولد کربلا بود، به زبان عربی تسلط داشت. ایشان در عملیات بدر بلندگو به دست گرفت و با زبان عربی مشغول سخنرانی برای نیرو‌های دشمن شد که در خط خودشان صدای ایشان را می‌شنیدند. ایشان چند آیه قرآن و روایات را برای عراقی‌ها بیان کرد و در انتها با معجزه کلامش توانست کاری کند تا ۶۰۰ نفر از نیرو‌های دشمن خودشان را تسلیم کنند

طلائیه حاج همت را پیر کرده بود!

وقتی که مسجل شد حاج‌همت شهید شده و پیکرش را از منطقه به عقب منتقل کرده‌اند، رفتیم دنبال پیکر و خیلی اینجا و آنجا را گشتیم. در خود معراج هم خیلی گشتیم تا نهایتاً شهیدعبادیان از روی پیراهن زیری که چند روز قبل به حاج همت داده بود، پیکر بدون سر ایشان را شناخت. حاج همت واقعاً مظلوم بود

احساس کردم تمام بدنم آبکش شده!

یک لحظه احساس کردم تمام بدنم آبکش شده، توی آن وانفسا و در حالت هوشیاری و بی‌هوشی، شنیدم که یکی فریاد زد «ای‌وای برادر عبدالله شهید شد!» خود من هم احساس کردم دارم شهید می‌شوم، اما خیلی زود فهمیدم که از این خبر‌ها نیست. در همان لحظات بچه‌ها آمدند تا من را از آن معرکه نجات بدهند که بعثی‌های داخل آن سنگر تیربار، دوباره به سمت ما تیراندازی کردند...