جنازه‌ای که زهره بزن بهادر  تهران را ترکاند!

راه‌پله تقریباً تاریک بود. من کف پله‌ها را نگاه می‌کردم و پاورچین‌پاورچین بالا می‌رفتم. رفیقم هم سه چهار پله پایین‌تر، پشت‌سر من حرکت کرد. او هم سرش پایین بود و مواظب بود پایش به تیزی پله‌ها نخورد. وقتی رسیدم بالا، دیدم یک نظامی سیه‌چرده با کلاه آهنی بر سر توی دهانه در نشسته است. نشیمن‌گاهش روی زمین، شانه‌اش به پروفیل عمودی در و یکی از پاهایش خم و روی سینه‌اش بود...

راه‌پله تقریباً تاریک بود. من کف پله‌ها را نگاه می‌کردم و پاورچین‌پاورچین بالا می‌رفتم. رفیقم هم سه چهار پله پایین‌تر، پشت‌سر من حرکت کرد. او هم سرش پایین بود و مواظب بود پایش به تیزی پله‌ها نخورد. وقتی رسیدم بالا، دیدم یک نظامی سیه‌چرده با کلاه آهنی بر سر توی دهانه در نشسته است. نشیمن‌گاهش روی زمین، شانه‌اش به پروفیل عمودی در و یکی از پاهایش خم و روی سینه‌اش بود…

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *