برچسب دفاع مقدس

نامه دخترم با شهادت بابایش برگشت خورد!

وقتی بیمارستان بودم محسن به مرخصی آمد. گفتم فقط یک شرط دارد که دوباره به جبهه بروی! شرطش این است که محاسنت را بزنی! وگرنه نمی‌گذارم به جبهه بروی. محاسنش را زد و با بچه‌ها عکس انداخت! گفت حالا می‌توانم بروم؟ مگر شرط نگذاشتی...

«حاجی علی» گمشده‌اش را در شام یافت

در زندگی جهادی شهید زاهدی یک نکته بسیار حائز اهمیت است. او قبل از آنکه فرماندهی تیپ ۴۴ قمربنی‌هاشم (ع) را برعهده بگیرد، در کادر فرماندهی لشکر ۱۴ امام حسین (ع) خدمت می‌کرد و همواره از او به عنوان جانشین حاج حسین خرازی نام برده می‌شد

روایت دفاع مقدس در همه استان‌ها آغاز شد

دفاع مقدس یادآور سال‌ها رشادت و از جان گذشتگی و ایثار زنان و مردانی است که در طول هشت سال اجازه ندادند حتی یک وجب از خاک پاک ایران به دست دشمنان بیفتد. حالا امسال و در گرامیداشت چهل‌و‌سومین هفته دفاع مقدس برنامه‌های زیادی در استان‌های مختلف کشور به اجرا در می‌آید که بی‌شک گل سر سبد آن‌ها ارتباط ویدئو کنفرانسی پیشکسوتان و فعالان عرصه‌های جهاد و مقاومت از سراسر کشور با رهبر معظم انقلاب بود که روز گذشته برگزار شد و میلیون‌ها جوان به همراه یادگاران دفاع مقدس پای صحبت رهبر فرزانه نشستند. علاوه بر این برنامه، هزاران برنامه فرهنگی و هنری و آیینی دیگر برای پاسداشت این هفته در نظر گرفته شده که در مناطق مختلف ایران در حال اجراست.

همه پسرهایم را به جبهه می‌فرستم

ابتدای ماه مبارک رمضان و محرم برای روستای ما روحانی می‌آمد. همین روحانی در روستا‌های مجاور هم منبر می‌رفت. نبی‌الله تمام مدتی را که روحانی در محل حضور داشت، با موتور در خدمت آن روحانی بود. برای خودش وظیفه می‌دانست. اعتقاد داشت: «ما که خیلی نمی‌توانیم برای آگاه کردن مردم کاری بکنیم. حالا که اینطور است، پس با علما همکاری می‌کنیم تا ما هم در آگاه کردن مردم سهمی داشته باشیم.»

مجاهدت در غرب شهادت در جنوب رقابیه

همسایه‌ها خیلی از اخلاق و رفتار و کمک‌هایی که به آن‌ها کرده بود، تعریف می‌کردند. علی اکبر هر وقت از جبهه برمی‌گشت به تک‌تک‌شان سر می‌زد و تمام وقت هم که پشت جبهه بود دنبال کارشان بود. حتی کلید خانه‌اش را به آن‌ها داده و به همه گفته بود هر وقت خواستید بروید خانه‌ام و هر چه خواستید بردارید

بسیجی کوچکی که تشنه‌لب به دیدار مولایش رفت

گفتم کوچولو بیا جلو. حالا دیگر آب زیاد داریم. بگیر و بخور! دیدم چند قدمی به جلو آمد و ناگهان ایستاد. نگاهش که به دیگر برادران افتاد، رو به من گفت برادر فعلاً نمی‌خواهم! هر وقت تشنه شدم به من آب بده. الآن آب را به دیگر برادران تشنه بده!