برچسب دفاع مقدس

خرمشهر را در اوج محدودیت و تحریم آزاد کردیم

رزمندگان بدون سلاح و تجهیزات بیش از ۳۰ روز مقابل دشمن مقاومت کردند و دشمن تا دندان مسلح را پشت دروازه‌های خرمشهر نگه‌داشتند و اگر امکانات و تجهیزات و اطلاعات کامل بود وضعیت به شکل دیگری رقم می‌خورد. آن زمان حتی بی‌سیم عادی هم نداشتیم تا از وضعیت نیرو‌ها در خیابان کناری اطلاع بگیریم.

برقکاری که شکارچی هلیکوپتر‌های بعثی شد

یادم است من و هادی از منطقه به تهران آمده بودیم؛ هوا سرد بود. من می‌خواستم دستم را بشویم. آب گرم را باز کردم. دیدم هادی آب سرد را باز کرد. پرسیدم: «چرا آب سرد را باز کردی؟ آب ولرم که هست.» گفت: «در منطقه آب خیلی سرد است؛ طوری که دست بچه‌ها یخ می‌زند؛ من روا نمی‌بینم با آب ولرم دستم را بشویم»

یک پرس عدس‌پلو را در خواب خوردم!

... تا خواستم بخوابم، شنیدم یک نفر دارد داد می‌زند: ناهار آوردند. اطراف را نگاه کردم. یکی از مسئولان تیپ که لهجه شهرستانی داشت گفت: «فلانی به این‌ها غذا ندهید. این‌ها از جنگ فرار کرده‌اند.» یکهو آمپرم رفت روی ۱۰۰! داد زدم: «چی می‌گی فرار کردن؟ ما تا الان زیر آتش مقاومت می‌کردیم. خود مسئولان تیپ گفتند برای استراحت به اینجا بیاییم»

«عدیل» زینبیون در «عاشقان ایستاده می‌میرند»

«عاشقان ایستاده می‌میرند» اولین کتابی است که با موضوع شهدای غیور لشکر زینبیون تحت عنوان «فرزندان روح‌الله» به همت انتشارات شهید کاظمی منتشر می‌شود. این کتاب شرح داستان زندگی شهیدعدیل است که در دفاع از حرم عقیله بنی‌هاشم در سوریه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

ابوترابی نبود آمار شهدای اسارت بیشتر می‌شد

وقتی حاج آقا ابوترابی دست آدم را می‌گرفت یا رو در روی کسی حرف می‌زد آدم با تمام وجود به حرف‌هایش گوش می‌کرد. نگاه آرامی داشتند و به آرامی سخن می‌گفتند و کلامشان کاملاً بر دل می‌نشست. هر کس حرف‌های حاج‌آقا را می‌شنید دلش نرم می‌شد. آقای ابوترابی لطفی از طرف خدا بود تا با آن تجربه، ایمان و اخلاق و علم اسیر شود تا کمک حال آزادگان باشد. در بین کسانی که در اسارت بودند هیچ‌کسی نمی‌توانست نقش آقای ابوترابی را ایفا کند.

همزمان با صلاة ظهر شهید شد

روز سوم خرداد ۱۳۶۱ وقتی رزمندگان اسلام مقاومت عراقی‌های محاصره شده در شهر را شکستند و وارد خرمشهر شدند، من در نزدیک‌ترین حد به خطوط درگیری بودم. صحنه‌هایی از جلوی چشم‌مان عبور می‌کردند که باورکردنی نبود. آن روز من شاهد لحظه باشکوه تسلیم شدن عده زیادی از نیرو‌های دشمن بودم.

حس وظیفه‌شناسی تا لحظه شهادت با او بود

ایرج هر بار که از محل کار به مرخصی می‌آمد، مبلغی را بدون منت و پنهانی در جیب پدرش می‌گذاشت. هر قدر که در توانش بود دریغ نمی‌کرد. پدرش این توجهات و عطوفت ایرج را می‌فهمید. دلش خیلی شاد می‌شد. هرجا که می‌نشست برای پسرش دعا می‌کرد. همین دعا‌های خیر بود که بالاخره ایرج را به آرزویش رساند.