برچسب دفاع مقدس

نگران کودکانش بود، اما دل کند و رفت

در روز‌های عید امسال (۱۴۰۴) سعادت مطالعه کتاب گل‌های باغ مصطفی نصیبم شد. این کتاب مجموعه خاطرات شهدای دلاور بخش کومله لنگرود است. در این کتاب با معلم شهید علی علوی آشنا شدم. او متأهل و پدر دو فرزند به نام‌های رضا و جواد بود و ۱۰ شهریور ۶۶ در عملیات کربلای۲ به شهادت رسید. 

مردمی‌شدن جنگ راه فتح خرمشهر را هموار کرد

عراق همیشه فکر می‌کرد اگر ایران بخواهد خرمشهر را آزاد کند، ناچار است از روی جاده اهواز- خرمشهر بیاید. چون راه دیگری برای عبور ادوات سنگین ایران وجود نداشت، اما طرح ابتکاری شهید باقری و دیگر فرماندهان اینطور شروع عملیات را رقم زد که ما آمدیم از رودخانه کارون پل‌های شناوری زدیم و از میانه راه، نیرو‌ها خودمان را به جاده خرمشهر رساندیم

رشته‌های ناگسستنی یک عشق پاک و لطیف

پاییز آمد در یک تعریف روایتی لطیف، عاشقانه و هنرمندانه از زیست مجاهدانه فخرالسادات موسوی با سردارشهید احمد یوسفی است که از زبان خانم موسوی روایت می‌شود. ماجرا‌های شش سال زندگی مشترک این زوج به روایت اول شخص در ۱۳ فصل، ترسیم‌گر خط مشی‌های مادی و معنوی زندگی این دو و در سایه گره‌افکنی‌های منطقی و اوج و فرودها، داستانی جذاب و رئال از زندگی این دو شخصیت می‌آفریند

گردان حبیب توپخانه بعثی‌ها را در عمق خطوط دشمن غنیمت گرفت

وزوایی پس از اقامه نماز، گردان حبیب را حرکت داد و مدتی نگذشت که نصرت‌الله قریب آنها را پیدا کرد. سپس گردان در مسیر اصلی قرار گرفت و به‌سوی هدف (توپخانه سپاه چهارم عراق) حرکت کرد. این گردان‌ها پس از محاصره توپخانه سپاه چهارم عراق، توپ‌های آنان را به غنیمت گرفتند و به‌این‌ترتیب، پیروزی قرارگاه نصر در مرحله اول حاصل شد

می‌گفت: از من انتظار بازگشت نداشته باشید!

زمانی که حسن می‌خواست به سربازی اعزام شود، هنگام خداحافظی از شهادتش گفته بود. بعد از شهادتش، همان دوستانی که حسن به آنها از شهادتش خبر داده بود، تعریف می‌کردند: «حسن موقع خداحافظی گفت من با پاهایم به جبهه می‌روم، اما دیگر روی پاهایم برنمی‌گردم، بلکه داخل تابوت و به عنوان شهید برمی‌گردم» حرفش به همین صورتی که گفته بود به واقعیت تبدیل شد

مادر بند پوتین بابا را  محکم می‌بست 

گاهی تلویزیون کوچک‌مان تصاویری از رزمنده‌ها را نشان می‌داد. یکبار که پای تلویزیون نشسته بودیم، پدر را در میان رزمندگان زنجان دیدیم. همه آنها در مراسم عزاداری اباعبدالله (ع) شرکت کرده بودند و سینه زنی می‌کردند. همه ما پدر را روی صفحه تلویزیون تشخیص دادیم. اشک‌های‌مان جاری شد و شروع به گریه کردیم. مادر آمد، ما را در آغوش گرفت و با کلام آرام بخش خود سعی کرد دلتنگی‌های‌مان را تسکین دهد

شوق بچه‌های خرمشهر برای آزادی شهرشان دیدنی بود

تلفاتی که در مرحله اول و دوم عملیات در اردیبهشت ۶۱ به تیپ بدر وارد شده بود، باعث شد تا در مرحله سوم شرکت نکند و به استراحت و بازسازی بپردازد. بعد از بازسازی گردان‌ها، دوباره به عملیات برگشتیم و در مرحله چهارم که همان آزادسازی شهر بود شرکت کردیم و به این ترتیب رزمندگان خرمشهری آزادی شهرشان را دیدند

شهید قجه‌ای از شدت خستگی در خط مقدم بی‌هوش شده بود

با دوربین دیدم تعداد زیادی نیرو در جاده تردد می‌کنند. تشخیص ندادم خودی هستند یا دشمن! سریع رفتم با حسین قجه‌ای مشورت کنم. اما هر کاری کردم نتوانستم او را بیدار کنم. دوباره به دیدگاه برگشتم. وقتی وضعیت را نگاه کردم احساس خطر جدی کردم. دوباره برگشتم و هر شکلی بود ایشان را بیدار کردم. آنقدر خسته بود که به زور چشمش را باز کرد