مادر بند پوتین بابا را  محکم می‌بست 

گاهی تلویزیون کوچک‌مان تصاویری از رزمنده‌ها را نشان می‌داد. یکبار که پای تلویزیون نشسته بودیم، پدر را در میان رزمندگان زنجان دیدیم. همه آنها در مراسم عزاداری اباعبدالله (ع) شرکت کرده بودند و سینه زنی می‌کردند. همه ما پدر را روی صفحه تلویزیون تشخیص دادیم. اشک‌های‌مان جاری شد و شروع به گریه کردیم. مادر آمد، ما را در آغوش گرفت و با کلام آرام بخش خود سعی کرد دلتنگی‌های‌مان را تسکین دهد

گاهی تلویزیون کوچک‌مان تصاویری از رزمنده‌ها را نشان می‌داد. یکبار که پای تلویزیون نشسته بودیم، پدر را در میان رزمندگان زنجان دیدیم. همه آنها در مراسم عزاداری اباعبدالله (ع) شرکت کرده بودند و سینه زنی می‌کردند. همه ما پدر را روی صفحه تلویزیون تشخیص دادیم. اشک‌های‌مان جاری شد و شروع به گریه کردیم. مادر آمد، ما را در آغوش گرفت و با کلام آرام بخش خود سعی کرد دلتنگی‌های‌مان را تسکین دهد

جوان آنلاین: هم فرزند شهید است، هم خواهر شهید و هم همسر شهید. اهل خانواده‌ای که در زمان جهاد و جنگ تحمیلی همه هم و آنها دفاع از اسلام بود و کشور. پدر، اما پیشتاز همه شهدای اهل خانه بود. سلیمان ابوالفضلی زنجانی، مشتاق پیوستن به لشکر میلیونی امام‌خمینی (ره) بود و معتقد بود: «این وظیفه و تکلیف من است که برای کمک و یاری به ایشان بروم. مسلمان آن است که به داد مسلمان دیگر برسد. من نمی‌توانم بنشینم خانه و بگویم که به من ربطی ندارد، جنگ اتفاق افتاده و نیرو نظامی هم هست و کفایت می‌کند، نه این طور نیست! جهاد تکلیف ماست. باید گوش به فرمان ولی فقیه باشیم و نباید حرف ایشان روی زمین بماند.» راوی این نوشتار شمسی ابوالفضلی‌زنجانی، فرزند شهید سلیمان ابوالفضلی زنجانی است، اهل زنجان. از پدر شهیدش روایت کرد و قرارمان برای روایت از دو شهید دیگر خانه ماند به وقت دیگر.  

چراغ نفتی و پتوی سربازی

پدر در یک خانواده مذهبی و متدین به دنیا آمد. او در یک محیط فرهنگی و مذهبی پرورش پیدا کرد. مادرش زنی پاکدامن، آشنا و مقید به مسائل دینی بود. از همان دوران طفولیت، در منزل‌شان روضه ماهانه برگزار می‌شد. او با این روضه‌ها عجین شده بود. او در دوران نوجوانی به مسجد محل می‌رفت و در مراسم‌ها شرکت می‌کرد. از نوجوانان مشتاق به فراگیری قرآن بود. پدر از سینه‌زنان و میان‌داران هیئت عزاداری ابا‌عبدالله (ع) بود.  
او یکی از فعالان دوران انقلاب بود. بسیار پشتکار داشت و مصمم بود. او در اکثر راهپیمایی‌ها، محافل و مراسمات انقلابی شرکت داشت. من و برادرم شهید اروجعلی هم او را همراهی می‌کردیم. ما پنج‌خواهر و دو برادر هستیم. من دومین فرزند خانواده بودم که زمان انقلاب، ۱۳ سال داشتم. اروجعلی هم دو سال از من کوچک‌تر بود. او اعلامیه‌های امام را تکثیر و توزیع می‌کرد. در جلسات شبانه شرکت می‌کرد. گاهی آن اعلامیه‌ها را به خانه می‌آورد و برای ما می‌خواند. می‌خواست ما هم آگاه شویم. او در روشنگری خانواده نقش زیادی داشت. او برای ما نه تنها یک پدر که یک رفیق و دوست صمیمی بود. ما سؤالات ذهنی‌مان را از او می‌پرسیدیم و او با همه توان پاسخ می‌داد.  
پدرم به خاطر اینکه در سن کودکی پدرش را از دست داده بود، نتوانست ادامه تحصیل بدهد و برای همین تا مقطع ششم نظام قدیم درس خواند. اما علاقه او به مطالعه باعث شد، تا اکثر کتاب‌های روز آن زمان که مذهبی بودند را مطالعه کند. پدر مجبور شده بود برای تأمین مایحتاج خانواده درس را رها کند. او خیلی زود نان‌آور خانه شد. در کنار همه اینها علاقه زیادی به خواندن قرآن داشت. پدر می‌گفت، در دوران سربازی زمانی که حدود ساعت ۱۰، ۱۱ خاموشی می‌زدند، من یک چراغ نفتی کوچک برمی داشتم و می‌رفتم زیر پتو سربازی و در روشنایی آن چراغ کوچک نفتی، مطالعه می‌کردم.  

گوش به فرمان ولایت

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *