برچسب جنگ
داوطلبانه به محل خدمتش برگشت و شهید شد
امیرحسین همیشه مرتب، منظم و خوشبو بود. علاقه زیادی به لباس سفید داشت و اکثر لباسهایش سفید بود. به همین دلیل وقتی بنیاد شهید میخواست سنگ مشکی به مزارش بزند، مادرشان گفت: سنگ سفید بزنید. پسرم همه لباسهایش سفید بود. بعد از شهادتش همه محله از غم رفتن او با خانوادهاش ابراز همدری میکردند
لباس روحانیت جامه شهادتش شد
پدر شهید: پسرم همیشه از مادرش میخواست برای شهادتش دعا کند. مادرش میگفت خیلی اذیت میشوم وقتی میگوییای کاش شهید شوم. رؤیای شهید شدن پسرم را مادرش دیده بود. پسرم پس از صرف هر غذا دعا میکرد و میگفت خدایا ما را به فیض شهادت نائل کن. بچههایش هم با سن کمی که داشتند میگفتند خدایا ما را همراه بابا به شهادت برسان
میگفت اگر من نروم چه کسی از وطن دفاع کند؟!
من با چشم خودم دیدم ساختمانهای چند طبقه را چطور با خاک یکسان کردند. ساختمانی ۱۴طبقه در میدان نوبنیاد به طور کامل فرو ریخته بود، دهها نفر از جمله زن و کودک در آن ساختمان جانشان را از دست دادند. به کدامین گناه؟ آنها که نظامی نبودند، اما به خدا قسم ما با دیدن این جنایتها از آرمانهایمان کوتاه نمیآییم
کلاسهای قرآن قدم به قدم روحالله را تا شهادت بالا برد
آقا روحالله اخلاقی که داشت، گذشته از توجه بسیار زیاد به وظایف شغلی و سازمانیاش سعی میکرد خارج از محیط کار هم فعالیتهای دیگری داشته باشد. از سال ۱۳۸۶ تا هشت سال در حوزه مقاومت شهر صوفیان خدمت کرد و در مساجد این شهر فعالیت داشت. نهایتاً هم از سال ۱۳۹۵ در پایگاه فجر تبریز و هیئت امنای مسجد سادات تبریز فعالیت میکرد
شکرگزار شهادت پسرم حمیدرضا هستم
فردای آن روز دوباره پیکرهایی را نشانم دادند. گویا یکی از آنها پسرم بود که من در آن شرایط او را نشناختم. صورت حمیدرضا به شدت آسیب دیده بود. سرانجام از روی اثر انگشتش پیکرش شناسایی شد. اما باید مطمئن میشدم. گفتم دستانش را نشانم بدهید. پسرم یک نشانه داشت. بند انگشت کوچکش از نوزادی کمی انحراف داشت. بند انگشت را که دیدم، حمیدرضا را شناختم
پاسدار نمونهای که شهید مبارزه با صهیونیستها شد
صبح واقعه (دوم تیرماه) امیرحسین ساعت ۵/۱۰ صبح از خانه بیرون زد. ایام جنگ، هر روز با غسل شهادت بیرون میرفت و از زیر قرآن عطری که همکارش آقای ابوالفضل باروتچی به عنوان یادبود ازدواجش به آقا امیرحسین داده بود، ردش میکردم. اما آن روز آخر نمیدانم چه شد او را از زیر قرآن رد نکردم...
آقا سید نیمههای چله زیارت عاشورا به آرزوی آخرش رسید
چند وقت بعد، درست با همین ویژگیها، آقاسید امیرحسین به خواستگاریم آمد. کسی که هم خودش و هم پدرومادرش سادات بودند. نشانه زیبای دیگری هم داشتیم، در جلسه آشنایی، هر دو بدون اینکه بدانیم، از امامزمان (عج) دعوت کرده بودیم تا صاحب مجلسمان باشند و خودم زیر لب گفتم: «یاصاحبالزمان، امروز شما صاحب این مجلس باشید، هر چه خیر است همان شود...»
