داوطلبانه به محل خدمتش برگشت و شهید شد

امیرحسین همیشه مرتب، منظم و خوشبو بود. علاقه زیادی به لباس سفید داشت و اکثر لباس‌هایش سفید بود. به همین دلیل وقتی بنیاد شهید می‌خواست سنگ مشکی به مزارش بزند، مادرشان گفت: سنگ سفید بزنید. پسرم همه لباس‌هایش سفید بود. بعد از شهادتش همه محله از غم رفتن او با خانواده‌اش ابراز همدری می‌کردند 

امیرحسین همیشه مرتب، منظم و خوشبو بود. علاقه زیادی به لباس سفید داشت و اکثر لباس‌هایش سفید بود. به همین دلیل وقتی بنیاد شهید می‌خواست سنگ مشکی به مزارش بزند، مادرشان گفت: سنگ سفید بزنید. پسرم همه لباس‌هایش سفید بود. بعد از شهادتش همه محله از غم رفتن او با خانواده‌اش ابراز همدری می‌کردند 

جوان آنلاین: شهید امیرحسین صالحی، موقع شهادت فقط ۲۰ سال داشت و سرباز پدافند هوایی ارتش بود. او روز شنبه ۳۱خرداد در جریان تجاوز رژیم صهیونیستی به یکی از مراکز نظامی در شهر اراک به درجه رفیع شهادت نائل آمد. زهرا صالحی، عمه شهید، می‌گوید: «برادرزاده‌ام در رشته تربیت‌بدنی تحصیل کرده بود و پدرومادر شهید هم اکنون به دلیل علاقه پسرشان به ورزش، مبلغ حقوق شهید را خرج تهیه وسایل ورزشی برای بچه‌های مستحقی می‌کنند که آرزو دارند فوتبالیست شوند.» شهید صالحی از شهدای دهه هشتادی است که در زمان شهادت فقط ۲۰ سال داشت. گفت و گوی ما با زهرا صالحی، عمه شهید را پیش رو دارید. 

گویا شهید تک فرزند خانواده‌اش بود؟ 
بله، امیر حسین تک فرزند خانواده بود؛ متولد ششم شهریور ۱۳۸۴ در نخودچر رشت. برادرم جمشید صالحی و همسر ایشان طاهره غلام‌دوست، یک خانواده مذهبی تشکیل داده‌اند و تنها فرزندشان امیرحسین در چنین محیطی بزرگ شده بود. مادر شهید اهل نماز و روزه و قرآن خواندن است و همیشه در کار‌های جهادی پیش قدم می‌شود. ایشان ماه مبارک رمضان سفره افطاری را در منزل‌شان پهن می‌کردند و امیرجان هم خودش را به سفره افطار می‌رساند و برای تهیه غذا کمک می‌کرد. پدر شهید صافکار ماشین هستند و امیرجان کمک دست پدرش می‌شد. یکی از هم خدمتی‌های امیر بعد از شهادتش تعریف می‌کرد که امیر می‌گفت می‌خواهم بعد از اتمام خدمت سربازی با پدرم یک مغازه بزرگ‌تر بگیریم و آنجا کار کنیم. 

دوران کودکی و نوجوانی شهید چگونه سپری شد؟ 
امیرحسین کلاً بچه آرام و بی‌حاشیه‌ای بود. خیلی مهربان و دل نازک بود. تنها شیطنتی که از کودکی امیرحسین یادم است، یکبار در سن دو یا سه سالگی مادرش به او نخودچی داده بود تا بخورد. اما این بچه یکی از نخود‌ها را از داخل بینی‌اش گذاشته بود تا از آن طریق بخورد! یک بار هم کشو‌های کمد را مثل پله یکی‌یکی درآورده و از آنها بالا رفته بود. اما کمد روی سرش افتاده بود که شکرخدا طوری نشد. 
ایشان آنقدر به مادرش وابسته بود که دوران پیش‌دبستانی در ماه اول، مادرش با امیرحسین در کلاس می‌نشست تا کم‌کم به مدرسه علاقه‌مند شد. از همان بچگی همه عاشقش بودند و در مقطع ابتدایی به فوتبال علاقه‌مند شد و فوتبال را به طور حرفه‌ای دنبال کرد. در مقطع راهنمایی به مسابقات فوتبال محلات رفت و در دوران دبیرستان به عنوان مربی فوتبال انتخاب شد. یک تیم نوجوان تشکیل داد و رشته تحصیلی خود را هم تربیت‌بدنی انتخاب کرد. حتی به مسابقات استانی اعزام شد و هر بار با کسب مقام به خانه برمی‌گشت. بعد از شهادتش همه محله از غم رفتن او با خانواده‌اش ابراز همدری می‌کردند. 
امیرحسین همیشه مرتب و منظم و خوشبو بود. علاقه زیادی به لباس سفید داشت و اکثر لباس‌هایش سفید بود. به همین دلیل وقتی بنیاد شهید می‌خواست، سنگ مشکی به مزارش بزند، مادرشان گفت: سنگ سفید بزنید. پسرم همه لباس‌هایش سفید بود. 
امیرحسین از بچگی خیلی از تاریکی می‌ترسید. همیشه می‌گفت در خانه یک برق را تا صبح روشن بگذارید. این بچه آنقدر مهربان بود که هر کسی صدایش می‌کرد، با کلمه «جانم» جوابش را می‌داد. 

چطور شد امیرحسین به قسمت پدافند هوایی منتقل شده بود؟
شهید حدود دو ماه آموزشی در سمنان بود و بعد از دوماه که مرخصی آمد، تمام صورتش از سوز سرما سوخته بود. می‌گفت: «سمنان به شدت شب‌های سردی دارد». بعد از گذراندن آموزش تقسیم شد و باید به خنداب اراک می‌رفت. آنجا چند هفته‌ای راننده فرمانده‌هان بود و بعد هم همراه پنج‌نفر دیگر به قسمت پدافند رفت. از همان زمان تا موقع شهادت در همین رسته مانده بود. هر روز چند بار با مادروپدر و دوستانش تماس می‌گرفت و هر بار مادر ازش می‌پرسید جایت چطور است؟ امیرحسین می‌گفت: «خیلی خوبه، راحتم» مادرش به امیر می‌گفت بابات می‌خواهد تو را به تهران یا رشت بیاورد. ولی امیر در جواب مادرش می‌گفت: «نه من نمی‌آیم جایم خوب است اینجا من را خیلی دوست دارند.» 
 از آبان ۱۴۰۳ که بحث درگیری ایران و رژیم صهیونیستی جدی شده بود، شنیده بودیم دشمن پدافند را مورد هدف قرار داده است، ولی وقتی از امیر‌حسین می‌پرسیدیم می‌گفت: «نه اینجا خبری نیست. کی به شما آمار اشتباه داده است.» 
پدر شهید می‌گفت: «یک روز قبل از شهادت، امیرحسین به من زنگ زد و گفت: بابا اگر به ما حمله کنند اول پدافند را می‌زنند. گفتم: چی میگی؟ چرا همچین حرفی می‌زنی. آنجا که خبری نیست. امیرحسین در جواب گفت: همینطوری یک حرفی زدم.» 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *