برچسب جنگ تحمیلی

انهدام نیرو‌های دشمن در شلمچه

با شروع عملیات هرچند نیرو‌های دشمن درآمادگی به سرمی بردند و شروع به ریختن آتش سنگین روی نیرو‌های ایرانی کردند، اما رزمندگان توانستند پیشروی سریعی در برخی از نقاط داشته باشند. نهایتاً به دلیل هوشیاری دشمن، عمق منطقه عملیاتی، سختی تدارکات و پیشتیبانی از نیرو‌های عمل‌کننده، گرمای بسیار شدید هوا و همین‌طور عدم الحاق تمامی یگان‌ها، فرماندهان تصمیم به اتمام عملیات و بازگشت نیرو‌ها گرفتند

مادرم با تربیت ۷ فرزند در جهاد بابا سهیم شد

بعد از شهادت بابا سختی‌های زیادی داشتیم. منطقه ما برق نبود. بیشتر مردم با چراغ توری خانه را روشن می‌کردند. ما همین چراغ را هم نداشتیم. یک عدد چراغ فانوس داشتیم که شب‌ها وقتی مادرم فانوس را دست می‌گرفت و به آشپزخانه می‌برد تا غذا درست کند؛ منتظرمی نشستیم تا چراغ برگردد و تکلیف‌مان را انجام دهیم

سواد آموزی به اسرای عراقی!

میانگین سن اسرای عراقی ۲۵سال بوده در حالی که اکثر آنها ۸۵درصد در سنین بین ۲۰ تا ۴۰ سال بودند در عین حال چندصد نفر از اسرا هم نوجوانان زیر ۱۷سال و درصد ناچیزی نیز افراد مسن بودند. از کل اسرای عراقی حدود ۱۰درصد دارای تحصیلات بالاتر از دیپلم تا دکتری بودند و حدود ۷۰درصد آنها تحصیلاتی از سواد خواندن و نوشتن تا دیپلم داشته‌اند

در وصیتنامه نوشته بود بعد از امام نمی‌خواهم زنده باشم

شنیده بودم اگر اولین بار به مسجد جمکران برویم و آرزو کنیم امام زمان (عج) اجابت می‌کند. ابوالفضل را خیلی دوست داشتم. رفتم و دعا کردم بعد به امام خمینی (ره) گفتم، من از شما می‌خواهم تا زمانی که هستید ابوالفضل من هم در خدمت شما وکشورش باشد. سال‌ها بعد دعایم به زیبا‌ترین شکل ممکن یعنی شهادت تعبیر شد. امام خمینی (ره) ۱۳ خرداد به رحمت خدا رفت و ابوالفضل من هم ۱۰ روز بعد به شهادت رسید. خیلی ارتباط عمیقی با امام داشت. ایشان را دوست داشت. در وصیتنامه‌اش نوشته بود بعد از امام نمی‌خواهم زنده باشم. دعا کنید بعد از امام من هم بمیرم

شازده مسجد حاج غنی در ۱۵ سالگی شهید شد!

محمد علی پنج‌شنبه هر هفته در مراسم دعای کمیل در مسجد شرکت می‌کرد. دعای کمیل را قشنگ می‌خواند و گریه می‌کرد. من با خودم می‌گفتم این بچه با داشتن این سن و سال چی می‌ببیند که ما متوجه آن نمی‌شویم. هر وقت که از مراسم دعای کمیل به منزل بر می‌گشت همه متوجه حال دگرگونش می‌شدند

در راه امام جان می‌داد

بعد از رفتنش و شهادتش، من همیشه غمگین بودم. در همه نامه‌ها، اشعار و نوشته‌هایش غم عجیبی بود. خواندن آن نامه‌ها هنوز هم دل من را می‌سوزاند. اول خردادماه که می‌شود، غم بسیار سنگینی روی دلم می‌نشیند. نمی‌دانم این غم چه زمانی و چگونه تسلی پیدا می‌کند. با اینکه خودش پییش از شهادتش من را از این موضوع آگاه کرده بود، اما من آمادگی‌اش را نداشتم. من برادر، مادر و خواهر از دست داده‌ام، اما جنس این غم با همه‌شان تفاوت دارد