در راه امام جان می‌داد

بعد از رفتنش و شهادتش، من همیشه غمگین بودم. در همه نامه‌ها، اشعار و نوشته‌هایش غم عجیبی بود. خواندن آن نامه‌ها هنوز هم دل من را می‌سوزاند. اول خردادماه که می‌شود، غم بسیار سنگینی روی دلم می‌نشیند. نمی‌دانم این غم چه زمانی و چگونه تسلی پیدا می‌کند. با اینکه خودش پییش از شهادتش من را از این موضوع آگاه کرده بود، اما من آمادگی‌اش را نداشتم. من برادر، مادر و خواهر از دست داده‌ام، اما جنس این غم با همه‌شان تفاوت دارد

بعد از رفتنش و شهادتش، من همیشه غمگین بودم. در همه نامه‌ها، اشعار و نوشته‌هایش غم عجیبی بود. خواندن آن نامه‌ها هنوز هم دل من را می‌سوزاند. اول خردادماه که می‌شود، غم بسیار سنگینی روی دلم می‌نشیند. نمی‌دانم این غم چه زمانی و چگونه تسلی پیدا می‌کند. با اینکه خودش پییش از شهادتش من را از این موضوع آگاه کرده بود، اما من آمادگی‌اش را نداشتم. من برادر، مادر و خواهر از دست داده‌ام، اما جنس این غم با همه‌شان تفاوت دارد

جوان آنلاین: ۱۳خرداد سال ۱۳۶۸، خبر رحلت امام‌خمینی (ره) بود که بی‌درنگ در صدر خبر‌های جهان قرار گرفت. همه مات و مبهوت بودند. صدای گریه و زاری هر لحظه از گوشه و کنار خانه‌ها، خیابان‌ها و مساجد شنیده می‌شد. امام‌خمینی (ره) برای مردم ایران همه چیز بود؛ راهنما، الگو و پناه. آن روز‌ها محمدرضا مشمول سرباز سپاه بود که ۵۰ روز تا پایان خدمت سربازی‌اش فرصت داشت. او عاشق امام بود؛ برایش جان می‌داد. به مرخصی آمده بود، اما ناگهان خبر رحلت امام همه‌چیز را تغییر داد. او با شنیدن این خبر به شدت بهم ریخت و بی‌قرار شد. همه خانواده‌اش می‌دانستند که روحش برای تشییع پیکر امام‌خمینی (ره) بی‌قرار است. محمدرضا طاقت نیاورد. رفت تا درکنار دیگر همرزمان سبز پوشش، کمکی باشد برای مراسم تدفین و خاکسپاری، اما در حین انجام مأموریت دچار سانحه رانندگی شد و به شهادت رسید. تنها چند روز مانده به سالگرد شهادت محمدرضا مشمول به خانه‌شان می‌روم. خانه‌ای در همین کوچه‌پس‌کوچه‌های جنوب شرق تهران. پدر، مادر و خواهرزاده شهید به استقبال‌مان می‌آیند. اصالتاً آذری‌زبان هستند و این را میان حرف‌ها و صحبت‌های‌شان که در تدارک بهترین میزبانی از ما هستند، به‌خوبی می‌توان فهمید. فضای خانه پر از عطر یاد و خاطره است. عکس‌های شهید بر دیوار‌ها خودنمایی می‌کند و هر گوشه‌ای نشانی از حضور او دارد. مادر شهید با چشمانی مهربان و صدایی آرام از روز‌های کودکی و نوجوانی محمدرضا می‌گوید؛ از آرزوهایش، از مهربانی و دلسوزی‌اش برای خانواده و دوستان. پدر با غرور و اندوهی پنهان از لحظه‌ای که خبر شهادت را شنیده، صحبت می‌کند. خواهرزاده شهید، با لبخندی، از یکی بودن تاریخ تولدش با دایی و آرزوی شهادتش می‌گوید. آری! اهل این خانه با همه دلتنگی، به راه و آرمان شهیدشان افتخار می‌کنند. 

پدر شهید؛ ارشد مشمول

اهل آذربایجان هستم و ۸۳ سال دارم. از دوران کودکی به تهران مهاجرت کرده‌ام و نزدیک به ۶۰ سال است که در این شهر زندگی می‌کنم. ۱۹ساله بودم که ازدواج کردم و ثمره زندگی من چهار فرزند است؛ دو دختر و دو پسر. شغل اصلی ما خیاطی بود و در بازار کار می‌کردم. با همین خیاطی، رزق حلال به خانه می‌آوردم. 

محمدرضا هم در کار خیاطی استاد بود. زمانی که به سن خدمت سربازی رسید، برای من که پدرش بودم، خیلی سخت بود. تاب دوری او را نداشتم و نمی‌دانستم چطور باید او را راهی کنم، اما نهایتاً با توکل به خدا او را راهی کردم تا دوره آموزشی‌اش را در پادگان امام‌حسن (ع) سپری کند. محمدرضا، همچون بسیاری از جوانان این مرز و بوم، در دوران پرالتهاب انقلاب و جنگ تحمیلی، شور و شعور انقلابی را در دل پروراند و با تمام وجود، آماده دفاع از خاک و ناموس کشور شد. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *