برچسب جنگ تحمیلی

«ایثار ۳» بدون مقاومت آزاد شد

 به اسیر عراقی گفتیم با بلندگو به نیرو‌های عراقی که در تپه ایثار ۲ بودند، بگوید تسلیم شوند. او به عربی می‌گفت، ولی ما نمی‌دانستیم چه می‌گوید. هرچه گفت عراقی‌ها تسلیم نشدند. بلندگو را گرفتم، خودم چند کلمه عربی گفتم. ای‌ها العراقیون! تسلیم نفسک، تسلیم نفسک. 

بازگشت آزاد‌گان تزریق خون تازه  د‌ر رگ‌های انقلاب بود‌

وقتی از عراقی‌ها د‌رخواست ساعت کرد‌یم گفتند ساعت برای اسیر خوب نیست، منظورشان این بود که زمان برای شما د‌یر می‌گذرد، اما به آن‌ها می‌گفتیم اتفاقاً ما وقت کم می‌آوریم. مثلاً می‌د‌ید‌یم یک نفر د‌ر طول روز به پنج‌کلاس مختلف می‌رفت یا به عنوان استاد و معلم کلاس‌های متعد‌د‌ی را د‌ر ساعات مختلف شبانه‌روز برگزار می‌کرد. نهج البلاغه د‌ر ارد‌وگاه‌های ما به اصطلاح روی بورس بود و ما تعد‌اد زیاد‌ی حافظ قرآن و نهج‌البلاغه د‌اشتیم

اردوگاه ۱۶ تکریت یک قتلگاه بود 

هر روز صبح دو عدد نان باگت با آرد جو که قابل خوردن نبود می‌آوردند. وسط نان خمیر بود آن را در می‌آوردیم و خشک می‌کردیم تا با ناهار فردا بخوریم. به خاطر کیفیت بد این نان‌ها، همه بچه‌ها لثه‌ها‌یشان زخم شده بود. شب‌ها در آسایشگاه‌ها بسته می‌شد و از سرویس بهداشتی خبری نبود

شجاعت آقا مصطفی مثال زدنی بود

یکی از وظایف روحانیون در جبهه، تقویت بصیرت دینی رزمنده‌ها بود. من روی این مطلب تأکید دارم که نه با بصیرت نشئت‌گرفته از دین، بلکه با بصیرت در دین، شناخت رزمنده‌ها از دین افزایش می‌یابد

اوج جوانی‌ام در اسارت گذشت

من متولد سال ۱۳۴۰ در یکی از محلات جنوب غرب تهران هستم. در کوچه ما مسجدی بود به نام علی‌ابن‌ابی‌طالب (ع) که در بحث انقلاب بسیار فعال بود. بعد از پیروزی انقلاب ما در همین مسجد آنجا فعالیت می‌کردیم. من آنموقع دانش‌آموز دبیرستان بودم.

شور رزمندگی در قلب اروپا

دادگاهی شدم و وکیل مدافع هم داشتم. مثل باقی زندانی‌ها به زندان رفتم و قرار شد که ۱۲ سال حبسم را سپری کنم. در این مدت خانواده از طریق سفارت کشورمان نامه‌هایی به من ارسال می‌کردند. یادم است که از پدر و مادرم درخواست می‌کردم که برایم کتاب بفرستند تا آنجا مطالعه کنم و روحیه‌ام حفظ شود

ضد انقلاب همسرم را زنده سوزاندند و شهید کردند

چون سر و صورت همسرم کاملاً سوخته بود، می‌گفتند در اتاق‌های مجاور سردخانه بیماران حضور دارند و امکان دارد شما با دیدن پیکر شهید شیون کنید و بیمار‌ها اذیت شوند. اما من اصرار کردم و از خدا هم خواستم که به من قدرت بدهد با پیکر سوخته او با صلابت رو‌به‌رو شوم. خدا هم این قدرت را به من داد