وقتی از عراقیها درخواست ساعت کردیم گفتند ساعت برای اسیر خوب نیست، منظورشان این بود که زمان برای شما دیر میگذرد، اما به آنها میگفتیم اتفاقاً ما وقت کم میآوریم. مثلاً میدیدیم یک نفر در طول روز به پنجکلاس مختلف میرفت یا به عنوان استاد و معلم کلاسهای متعددی را در ساعات مختلف شبانهروز برگزار میکرد. نهج البلاغه در اردوگاههای ما به اصطلاح روی بورس بود و ما تعداد زیادی حافظ قرآن و نهجالبلاغه داشتیم
جوان آنلاین: چندی پیش به اتفاق جمعی از همکاران روزنامه به منظور تقدیر از خانواده شهیدان پورهنگ به شهرری رفتیم. این خانواده ایثارگر علاوه بر تقدیم دو شهید به نامهای احمد و محمد یک آزاده به نام محمود هم دارند. از فرصت حضور در جمع خانوادگی آنها استفاده کردم و گفتوگویی با فرزند این خانواده گرانقدر انجام دادم که در آستانه ۲۶ مرداد روز آزادگان تقدیم شما خوانندگان گرامی میشود. وی متولد سال ۱۳۴۴ است که سال ۶۲ در عملیات والفجر ۴ به اسارت بعثیها درآمد.
ابتدا از خانواده و فعالیتهای پیش از پیروزی انقلاب بگویید.
ما اصالتاً مشهدی هستیم، پدرم کارگر شرکت واحد اتوبوسرانی و مادرم هم خانهدار بود. چهار برادر و دو خواهر بودیم که احمد آقا در دوران دفاع مقدس و محمدآقا در جبهه مقاومت اسلامی به شهادت رسیدند. ما در خانواده مذهبی رشد کردیم و فعالیتهای انقلابی ما قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، عمدتاً شامل شرکت در تظاهرات خیابانی بود، همچنین در کفن و دفن شهدا و تهیه ملزومات لازم برای این کار مشارکت داشتیم.
در دوران دفاع مقدس در چه عملیاتهایی حضور داشتید؟
از میان برادران ابتدا من به جبهه رفتم، ۱۷ سال داشتم و برادرم احمدآقا ۱۰ سال از من کوچکتر بود. دوره آموزشی را در پادگان امام حسین (ع) تهران گذراندم و سپس راهی جبهه شدم. تقریباً حدود هفت ماه در جبهه بودم و در مراحل سوم و چهارم عملیات والفجر ۴ در رشته کوههای کالی مانگاه و دشت شیلر حضور داشتم که در عملیات دوم اسیر شدم و حدود هفت سال هم در اسارت بودم. به عبارتی من در ۲۸ آبان سال ۱۳۶۲ اسیر و در ۳۰ مرداد ۱۳۶۹ آزاد شدم. بعد از من احمدآقا هم به جبهه آمد. از اسارت که برگشتم، محمد آقا نوجوان ۱۴ ساله بود که او را تشویق کردم به حوزه علمیه برود و ابتدا همراه من بود تا اینکه خودش هم طلبه شد.
نحوه اسارت شما چگونه بود؟
۲۸ آبان ماه سال ۶۲ به قصد فتح قلهایی که به ۱۴۰۰ معروف بود در رشته کوههای کانی مانگاه حرکت کردیم. شب عملیات پیشروی زیادی کردیم، اما در ادامه دستور عقبنشینی آمد. در روند عقبنشینی، ما هشت نفر بودیم که جدا شدیم و چهار نفرمان هم مجروح بودند. در مسیر برگشت بودیم که هوا روشن شد. بعثیها با دوشکا معبرها را میزدند و ما به ناچار در شیار یک دره توقف کردیم، به امید اینکه شب شود و بتوانیم در تاریکی هوا به مسیرمان ادامه دهیم. حوالی ظهر متوجهشدیم که ما درپادگان بعثیها مخفی شده بودیم! نیروهای بعثی را دیدیم که در پایین کوه درحال آماده شدن برای عملیات هستند. کاری از دست ما ساخته نبود، تا اینکه سربازان عراقی بالای سر ما آمدند. هر هشت نفر ما اسیر شدیم که از جمله عباس کریمی، پیرانی و احمد عسکری الان یادم است که همراه ما بودند. ابتدا ما را به شهر سلیمانیه بردند و بعد به پنجوین و سید صادق و بعد هم به بغداد بردند. در وزارت دفاع عراق و در شهر بغداد سه روز در یک سلول که به سلول سه گوشه معروف بود، بردند. چون تعداد ما کم بود ابتدا آنها فکر کردند که ما نیروهای اطلاعات و عملیات هستیم و برای شناسایی آمده بودیم و احتمالاً اطلاعات زیادی داریم. ما را بازجویی کردند و خیلی تلاش کردند که اطلاعات بگیرند، اما متوجه شدند ما چند بسیجی ساده بیش نیستیم!
خانواده چگونه از اسارت شما مطلع شد؟
وقتی میخواستند ما را به اردوگاه موصل بفرستند در حد ۳۰ ثانیه از ما مصاحبه گرفتند که طی آن خودمان را معرفی میکردیم و میگفتیم در فلان تاریخ و فلان عملیات اسیر شدیم. یکی از بستگان ما در ورامین صدای مرا شنیده بود و به خانوادهام اطلاع داد که محمود اسیر شده است. در طول سالهای اسارت هم نامه ارسال میکردم و خانواده هم به نامههایم پاسخ میدادند. در مدت هفت سال فکر میکنم ۲۵ نامه میان ما رد و بدل شد البته محتوای نامهها هم معمولاً کنترل و بعضاً سانسور میشد. ما هم مراقب بودیم که حرفی نزنیم که دردسر برای خودمان یا دیگران ایجاد کند. این را هم اضافه کنم که بعثیها به اردوگاه ما میگفتند «اردوگاه مشاکل» یعنی اردوگاه دردسر سازها.
