برچسب جنگ تحمیلی

حس خاصی که آن روز‌ها داشتیم

تا آنجا که من یادم است، نیرو‌های یونیفل زودتر از روز ۲۹ مرداد ۱۳۶۷ در مرز مستقر شده بودند. (البته دقیق یادم نیست) ولی به هرحال همان اواخر مرداد ۶۷ بود که گفتند یونیفل آمده و در مرز مستقر شده است. ما خیلی نیرو‌های یونیفل را نمی‌دیدیم. خط خودمان را داشتیم و بیشتر فرمانده‌های رده بالاتر با آن‌ها ارتباط داشتند

شهید که شد از گمنامی درآمد

بعد از شهادتش مزار برادرم مأمن بسیاری شد. هرمرتبه سر مزارش می‌رویم می‌بینیم مردم به زیارتش آمده‌اند. سر مزارش گوسفند قربانی می‌کنند و خواسته‌هایشان را با مجید و شهدا در میان می‌گذارند. به عنوان برادر شهید تنها خواسته‌ای که از او داشته و دارم این است که به مادرم آرامش دهد

حضور در عملیات مرصاد با پای شکسته

داشتیم ناهار می‌خوردیم که یکی از دوستانم دنبالم آمد و گفت بچه‌ها در مسجد محله جمع شده‌اند تا به جبهه بروند. بدون اینکه مادرم را در جریان بگذارم، همراه دوستم به مسجد رفتیم. یکی از همسایه‌ها مینی‌بوس آماده کرده بود تا به منطقه برویم. جنگ تازه شروع شده بود و فکر می‌کردیم هر کس شخصاً می‌تواند به جبهه برود

افسر بعثی می‌گفت اینجا یک جمهوری اسلامی کوچک تأسیس کرده‌اید!

در اسارت دوستی داشتم به نام برادر غریب که از فرط علاقه‌اش به ایران سه رنگ سبز، سفید و قرمز را زیر یقه لباسش می‌زد و هر روز این سه نقطه رنگ را به عشق پرچم کشورمان نگاه می‌کرد. ما ایران را مادرمان می‌دانستیم و در هیچ شرایطی ذره‌ای از علاقه‌مان به مام میهن کم نمی‌شد

عملیات تحت فرماندهی پژوهنده با کمترین تلفات انجام می‌گرفت

شهید پژوهنده تبعیدی‌ها را به گردانش می‌پذیرفت. وقتی پرونده من را خواند، می‌بیند که سابقه پرباری در دعوا و شلوغ کاری دارم، می‌گوید این شیرینی چطور آدمی است، بگویید بیاید تا او را ببینم. من خدمت ایشان رفتم. نگاهی به من کرد و گفت: فکر می‌کردم با یک آدم یل طرف هستم تو که جوجه‌ای!

اسرای اردوگاه موصل با نفس ابوترابی روحیه می‌گرفتند

بعثی‌ها ابوترابی را کتک می‌زدند و می‌خواستند به امام توهین کند، اما سید شروع کرد به گفتن ذکر یا زهرا (س)، یکی از سرباز‌های بعثی با جفت پا پرید روی سینه سید و تیغی که سیدبرای اصلاح از قبل در جیبش گذاشته بود، به سینه‌اش فرو رفت و خون فواره زد

سردار بی‌سر در مزاری دفن شد که خود مهیا کرده بود

بابا روزی که ۳۳ سالگی‌اش تمام شده بود، در کتابخانه مسجد قبری برای خودش کنده و شب‌ها در آن به راز و نیاز با خدا مشغول بود. بار‌ها قبر را اندازه گرفته بود و برای خودش جای سر نگذاشته بود! بابا در آن کتابخانه کلاسی شبیه حلقه صالحین تشکیل داد و قرآن و صحیفه سجادیه آموزش می‌داد