برچسب جنگ تحمیلی

ترس و پشیمانی در چهره منافقین موج می‌زد

حین عملیات دیدم چند خودروی زرهی منافقین کنار جاده بدون صاحب مانده است. نفرات این خودرو‌ها از ترس خودروی‌شان را رها کرده و پا به فرار گذاشته بودند. چون کار با انواع خودرو‌های زرهی را بلد بودم؛ رفتم یکی، دو تا از این خودرو‌های زرهی را روشن کردم و به خط خودی آوردم. بچه‌ها با استفاده از خودرو‌های غنیمتی با دشمن درگیر شدند

هنوز شهادت محمد را باور نکرده بودیم که‌غلامحسین هم شهید شد

ششم آذر سال ۱۳۶۶ در حین عملیات به غلامحسین خبر رسید که محمد مجروح شده است. بر بالین برادر حاضر شد و او را به عقب برگرداند. محمد در بیمارستان به شهادت رسید و غلامحسین به ادامه عملیات پرداخت و خودش هم دو روز بعد به شهادت رسید

حالا ۲ برادر کنار هم هستند

یعقوب متولد سال ۱۳۴۵ و در زمان شهادتش در آخرین روز‌های اسفندماه ۱۳۶۴ تقریباً ۲۰ ساله بود. اما بسیار پخته و با تجربه بود. ایشان از اوایل سال ۱۳۶۳ فرمانده گروهان ما شد

نام محمد هنوز زنده است!

دوران خدمت خود را در ژاندارمری و در منطقه زبیدات خرمشهر سپری کرد و تا مدتی که در جبهه حضور داشت ارتباط او با خانواده با نامه‌هایی بود که با پست یا توسط همرزمانش ارسال می‌شد

سکوت شلمچه باورکردنی نبود

تقریباً بعد از گذشت هفته اول مرداد ماه ۱۳۶۷، درگیری‌های مرزی تا حد زیادی فروکش کرد. از نوع آرایش دشمن هم مشخص بود که قصد حمله بزرگی ندارد. از این زمان دیگر بحث آمدن نیرو‌های سازمان ملل در خط حائل بین دو طرف مطرح شد. دیگر باید باور می‌کردیم که جنگ دارد به اتمام می‌رسد

شبی که با جنازه سوخته بعثی‌ها به صبح رساندیم!

فردا شب دوباره دستور حمله صادر شد و ما توانستیم پاسگاه شرهانی را پس بگیریم و عملیات با موفقیت به انجام رسید. آنجا تانک‌های زیادی از دشمن منفجر شده بود و بعثی‌ها برای نجات خودشان از تانک بیرون آمده بودند، ولی همگی سوخته بودند. ما چندین شب کنار این تانک‌ها و جنازه‌های سوخته شب را به صبح رساندیم

رضا زمانی به جبهه رسید که جنگ تمام شده بود!

روز نهم مرداد به جنوب رفتیم، اما آنجا هم خبر خاصی نبود. تصمیم گرفتیم به تهران برگردیم، اما رضا گفت نمی‌خواهد برگردد. بنده خدا خیلی بغض داشت و می‌گفت من آخرش وقتی به جبهه آمدم که جنگ تمام شد. رضا را به دوستانم در یکی از گردان‌های لشکر حضرت رسول (ص) سپردم و خودمان به تهران برگشتیم

شام غریبان مقر شهید مالکی مزین به خنچه حضرت قاسم (ع) شد 

یادم است مردم شوشتر خیلی از دسته‌های عزاداری رزمنده‌ها استقبال می‌کردند و برخی با اشک به تماشای ما می‌ایستادند و برخی هم با سینه‌زدن ما را همراهی می‌کردند. بچه‌ها اغلب شال‌های مشکی روی دوش می‌انداختند که جلوه خاصی به دسته می‌داد. مردم هم در پذیرایی از دسته رزمنده‌ها سنگ تمام می‌گذاشتند