برچسب جنگ تحمیلی

مروری بر ۵ دوره «جنگ شهرها»ی ایران و عراق/صدام مشکل ترافیک و آلودگی تهران را حل کرد

پنجمین‌دوره جنگ شهرها اسفندماه ۱۳۶۶ به دستور صدام حسین آغاز شد. این‌دوره از جنگ‌های مورد اشاره، شدیدترین و آخرین‌مرحله بود که تا اردیبهشت ۱۳۶۷ ادامه پیدا کرد و در آن ۱۸۹ موشک بالستیک به‌سوی ایران شلیک شد.

سقوط و اسارت در سومین‌روز جنگ/وقتی برگشتم دیدم یک‌بچه ۱۰ ساله‌ دارم

آخرش از کوره در رفتم و گفتم «عباس جان نوکرتم! برای من چه فرقی دارد دختر باشد یا پسر! الان که این‌جا هستم. خودت را ناراحت نکن! بی‌خیال! رد شو برو!» متوجه شد من ناراحت شدم. به همین‌خاطر صحبت را رها کرد و با بچه‌های دیگر شروع به سر و کله‌زدن کرد.

اشهد را گفتم و دستگیره اجکت را کشیدم/لحظات سخت بازجویی و فلک در پایگاه کرکوک

انتهای باند پایگاه هوایی کرکوک، چندهواپیما بود که آن‌ها را زدم. آن‌ها هم آماده شده بودند بیایند سمت ما. تقریبا می‌دیدم که سربازها هرکدام از پشت تریپل ای ها فرار می‌کنند. چون چسبیده بودم کف زمین. سرعتم هم خیلی زیاد بود. ۳۰۰ نات سرعت داشتم. ولی انتهای باند منتظرم بودند و زدند. دیدم هواپیما خیلی ارتعاش دارد. ناگهان دماغ هواپیما افتاد پایین. اشهد را گفتم و یا علی! [دستگیره اجکت را] کشیدم.

اگر «مجنون» ساخت بهتری داشت…/سوژه زین‌الدین شهید شد

دیگر جای آن نیست که تیر خوردن و شهادت رزمندگان را با موسیقی غم‌انگیز و لحظات غم‌افزا همراه کنیم. بلکه باید بی‌تعارف‌بودن جنگ و تکه‌پاره‌شدن‌ها را به مخاطب نشان دهیم. متاسفانه خیلی از کارگردان‌هایی که ساخت فیلم‌های دفاع‌مقدسی را به عهده می‌گیرند، هنوز هم سر این‌مساله تعارف دارند و شهادت را سهل و راحت و غلبه بر ترس از مرگ را دم دستی نشان می‌دهند. 

ری‌شهری که احضارم کرد ترسیدم!/روایت اعتصاب برخی‌خلبان‌های تبریز در روزهای اول انقلاب

یکی را گرفته بودند که می‌گفتند ضدانقلاب است. به امام فحش داده و ما هم او را گرفته‌ایم. بنده خدا راننده تانکر آب پایگاه بود. نتوانستم تحمل کنم. گفتم «حاج‌آقا این‌حرف‌ها چیست می‌زنید؟ وقتی رفتیم قم زیارت امام، اولین‌کسی که شعار داد و سینه زد این‌آقا بود.» ری شهری نگاهم کرد و گفت تو کی هستی؟ گفتم اسکندری‌ام که دنبالش هستی. گفت «به‌به! چشممان به جمال شما روشن! چند وقت است پیغام می‌فرستادم. چرا نمی‌آمدی؟ می‌ترسیدی؟»

قاسم ۱۳ ساله جنگ ایران که مجوز میدان را از رهبر انقلاب گرفت

با صدای بلند داد زدم: آقای رئیس جمهور! من باید شما را ببینم. چند نفر از محافظان رئیس جمهوری دورم حلقه زده بودند ولی من دست بردار نبودم هی داد می زدم که آقای خامنه‌ای! آقای رئیس جمهور! من باید شما را ببینم.