خوانشی فرمال و اجتماعی از «خشت و آینه»؛ خشتِ توسعه، آینه تنهایی
هاشم، رانندهٔ تاکسی، محور روایت است؛ مردی تنها و کمسواد که زیست روزمرهاش در رفتوآمد میان خیابانهای شبانهٔ تهران خلاصه میشود. او وارث نوعی مرام مردانهٔ سنتی است؛ مرامی که میان عاطفه و احتیاط، میان غیرت و ترس از درگیری با ساختارهای اداری و نظم نوینِ بوروکراتیک در نوسان است. فیلم با شب آغاز میشود؛ شبی که نورهای خیس و کنتراستهای تند سیاهوسفید، تهران را به فضایی نوآرگونه بدل میکند. زنی چادری کودک را میگذارد، در تاریکی حل میشود و هاشم با نوزادی در آغوش، در برابر پرسشی بنیادین قرار میگیرد: مسئولیت این موجود بیپناه با کیست؟
