حکایت یک رفاقت؛ از غرب تا جنوب به روایت «حاج اکبر نصر»:
دوسه ساعت مانده به شهادتش، اصرارم به مصطفی، نرفتن بود؛ چون گفته بود میروم و شهید میشوم و جنازهام هم نمیآید. برای او شهادتش مکشوف شده بود؛ اما من استدلالم این بود که بودن مصطفی برای جنگ، کارسازتر از رفتنش و شهادتش است.
به گزارش اصفهان زیبا؛ سلام و علیکشان از «سنندج» شروع میشود؛ اما رفاقتشان در «جنوب» جان میگیرد؛ رفاقتی که حالا و بعد از سالها گذشت جنگ، هنوز زبانزد بچهرزمندههای اصفهان است و هرجا نام شهید «مصطفی ردانیپور» میآید، آدرس «حاج اکبر نصر» را میدهند؛ آدرس مردی که رفیق گرمابه و گلستان آقامصطفی بوده و اسرار مگوی او را بعد از 40 سال، هنوز در سینه به امانت دارد و اجازه نداده جایی سر باز کند.
