برچسب کلنا عباسک یا زینب

همسر شهید: «شربت شهادت» رمز بین من و ابوالفضل بود/ گفت چون برای من جشن تولد گرفتی من شهید می‌شوم

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم گوشی خانه مادرم زنگ زد. ''آقا ابوالفضل بود'' بعد از احوال‌پرسی گفت: «این، خط دوستم است، کاری داشتی پیام بده.» دو روز قبل از شهادت آخرین تماسش بود، خیلی با هم صحبت کردیم. مثل همیشه! یادم هست که به او گفتم: «ببخشید اگر زن خوبی برایت نبودم.» گفت: «خدا دو تا نعمت بزرگ به من داد، زن خوب، پول خوب! بعد هم زد زیر خنده.»

قهرمان موتورسواری و «آچار فرانسه»ای که مدافع حرم شد/ همسر شهید: به همه چیز فکر می‌کردم جز اینکه روزی اینطور از هم جدا شویم/ گله می‌کرد که چرا من در هشت سال دفاع مقدس نبودم تا در کنار رزمندگان می جنگیدم

زمانی من فهمیدم که پژمان جهت رفتن به سوریه اسمش را نوشته که به کلاس‌های آمادگی جسمانی و آموزشی که برای‌شان گذاشته شده بود، می‌رفت. من و خانواده‌اش هرچه برای نرفتن‌اش تلاش کردیم، به حرف کسی گوش نمی‌داد. راستش من اولش راضی نبودم. روزی که برای بدرقه‌اش رفته بودم به من گفت: «هرطوری شده دلت را راضی کن، چون من باید بروم...»

همسر شهید: خبر شهادت علیرضا را به بدترين نحو در يكی كانال‌های محلی تلگرام خواندم/ محمدامین هر روز صبح که از خواب بلند می شود به عکس پدرش سلام می کند و آن را می‌بوسد + تصاویر

آن روز صبح محمد‌امين خوابيده بود، عليرضا نتوانست با پسرش صحبت كند، عليرضا گفت غروب زنگ مي‌زنم با محمدامين صحبت مي‌كنم. هميشه وقتي مي‌رفت مأموريت مي‌گفت از همه بيشتر دلم براي محمدامين تنگ مي‌شود. آخر صدای همه شما را مي‌شنوم و با شما صحبت مي‌كنم، اما محمد امين كه نمي‌تواند صحبت كند. دلم برايش تنگ مي‌شود اما... اين آخرين تماس عليرضا بود و ديگر نه محمدامين صدای پدرش را شنيد و نه عليرضايم صداي محمد‌امين را.

شهیدی که هیچ چیز کم نداشت جز نوش شهد وصال/روایت کوتاه مادر شهید از شیر بیست‌وسه ساله سپاه قدس /حسین در پانزده سالگی جانباز شد و دو روز مانده به تولدش شهید

حسین از ۱۸ سالگی پاسدار شد. درست زمانی که سوریه وارد جنگ شد. همان ابتدا همه اعضای خانواده پیگیر اخبار و شهدای سوریه بودیم. خانواده ما همه مطلع هستند. ما می‌دانستیم اگر رزمندگان ما جلوی دشمن ایستادگی نکنند، باید در کرمانشاه و همدان با آن‌ها بجنگیم. حسین هم از آن موقع‌ها هوای رفتن داشت. می‌دانستیم باید برود، اما پدر و مادر حتی اگر بخواهد هم نمی‌تواند وابستگی خودش را از بین ببرد. هر بار می‌خواستیم توجیهش کنیم، می‌گفت «اگر من نروم، پس چه کسی باید برود؟»

مادر شهید: به او گفتم شهيد شو، اما اسير نشو من اسارتت را نمی‌خواهم/ به شوخی به او می گفتیم یک آدم درسخوان استخوانی در جبهه زیر دست و پا می‌ماند غافل از اینکه او چریک بود و ما نمی‌دانستیم

عیدِ امسال سخنرانی آقا را گوش می‌دادیم. دیدیم محمدامین دستانش را بر روی صورتش گذاشته و آرام‌آرام گریه می‌کند. گریه‌ای که معلوم است از روی بغض و نمی‌تواند کنترلش کند. خواهرش گفت: چرا گریه می‌کنی امین؟ گفت: انقلاب دارد چهل‌ساله می‌شود آن‌وقت هنوز ما حزب‌اللهی ننشستیم دورهم یک گفتمان واحد درست کنیم که به دردِ جامعه بخورد. تا آقا نخواهد این مسائل سطحی و پیش‌پاافتاده را تبیین کند. اینها وظیفه آقا نیست. آقا این‌قدر کار دارد نباید جورِ کم‌کاری ما را بکشد.

همسر شهید: شهادت ایشان را مرهون لقمه و شیر حلال می‌دانم/ دلم محکم است که او جزو لشکر «بسم‌الله» است/ ثابت می‌کنیم از آن دسته زنانی نیستیم که پشت مسلم را خالی کردند

وقتی شهید رشید پور را به خاک سپردیم دیدم پرچم قرمز بزرگی را روی مزار گذاشتند و گفتند این پرچم گنبد حضرت زینب است و من دیدم که فرستادن صله همچنان ادامه دارد. فردا که برای زیارت مجدد رفتیم دیدم این بار پرچم سیاهی بر روی مزار است این بار گفتند: این پرچم حرم حضرت رقیه است. با خودم گفتم: ببین چطور با این بزرگان معامله کرده است. در عین بیقراری آرامش غریبی دارم چون چیزی به جز زیبایی در آن نیست.

همسر شهید: محمدجواد به‌قدری خجالتی بود که در روز خواستگاری صورتش را پشت گل پنهان کرده بود/ «حسین» که به دنیا آمد هوایی شد و به سوریه رفت

در لحظه‌ای که صدای انفجار براثر اصابت موشک یا خمپاره دشمن بر گوشم طنین‌افکن شد ناگهان به مدت 20 ثانیه خود را در آسمان مشاهده کردم و از بالا به بدن خود نگاه کردم و فهمیدم به شهادت رسیده‌ام که ناگهان به یاد همسر و فرزندانم افتادم. به‌محض خطور این فکر در من به ناگاه از آسمان در کنار پیکر خود نزول کردم و دوباره درون پیکرم وارد شدم و دوستانم را صدا زدم.

ماجرای سیلی‌هایی که کمیل برای یک نهی از منکر خورده بود/ همسر شهید: الان می‌فهمم شهید قبل از رفتن از این دنیا به درجه شهادت می‌رسد/ به او گفتم وجودت مثل جواهر می‌ماند، آخر سر خدا خریدارش شد

بعد از نماز ظهر بود حدود ساعت ۲ بعدازظهر کوچه‌ها خیلی خلوت بود من و کمیل روبروی کوچه زیر سایه یک درخت مشغول صحبت کردن بودیم ناگهان دیدم که کمیل رنگش پرید و سرش را پایین انداخت چند لحظه‌ای بود که سرش پایین بود سرش را بالا آورد و گفت مهدی همین‌جا بمان من گفتم چی شده گفت: گفتم همین‌جا بمان، جلو نیا به پشت سر خودم نگاه کردم و دیدم که خانم و آقایی در حال نزدیک شدن به ما هستند مردی ورزش‌کار و درشت‌اندام بود.