برچسب کلنا عباسک یا زینب

ماجرای شهادت اولین شهید مدافع حرم از زبان همسرش/ «محمدحسین» کمتر پدرش را دیده بود، دوست دارد همانند دوستانش پدرش او را در آغوش بگیرد

فاطمه به گفته خودش هر روز دعا می‌کند که خدایا مراقبم باش که همیشه به یاد پدرم باشم و همیشه هم به یاد پدرش است. با وجود وابستگی‌های خیلی شدیدی که قبل از شهادت محرم به او داشت خیلی فاطمه آرام‌تر شده و با این قضیه کنار آمده است. و چیزی که در این قضیه تأثیر زیادی داشته، خوابی بود که فاطمه شب قبل از شهادت محرم دیده بود.

آرزو داشت که اولین شهید روستایش باشد که شد/ همسر شهید: منتظر بودم لااقل با پیکرش وداع کنم، اما چیزی از هادی باقی نمانده بود/ کادوی تولدم تکه‌های پیکرش شد

سوم فروردین بعد از نماز صبح خواستم به او زنگ بزنم، اما دلم نیامد، گفتم بگذار استراحت کند. نزدیک‌های ظهر به‌هادی زنگ زدم، تک ‌زنگی خورد و قطع شد. تا فردا به او زنگ می‌زدم، اما هربار پیامی ‌با صدای عربی می‌گفت که مشترک موردنظر در دسترس نمی‌باشد. تا نیمه های شب تماس می‌گرفتم و خبری نشد. انگار روح در بدن نداشتم،

جانباز فتنه 88 و شهیدی که پیکرش بازنگشت/ همسر شهید: آن‌قدر بی‌ریا بود که بعد از شهادتش فهمیدم که مرتضی «فرمانده» بوده!/ ملیکا خواب دیده بود پدرش در هواپیما نزدیک خورشید بود

مدتی پس از خبر شهادت مرتضی، گفتند لحظه شهادت مرتضی را کسی ندیده و شهادتش تأیید نشده است. بنرها را جمع کنید و لباس‌های مشکی را درآورید! ناخودآگاه لباس‌ها را درآوردیم. آن روزها به هرکس می‌رسیدم می‌گفتم «تو را به خدا دعا کنید مرتضی برگردد...» گویا مرتضی برای کمک به مجروحین رفته بود که با اصابت گلوله به آمبولانس، از بدن مرتضی چیزی باقی نماند!

همسر شهید: موقع کار در اتاقش نمی‌نشست، می‌گفت «خجالت می‌کشم کارگرها زیر آفتاب کار کنند و من زیر کولر بنشینم»/ همسایه‌های سوری به او می‌گفتند شما از ما «شعبی»‌تر هستید + تصاویر

اوج درگیری‌های فتنه 88بود. حاج محمد می گوید : «باید یه کاری کرد.» انگار که فکری به ذهنش رسیده باشد، با تمام توان و صدایی که داشت فریاد می‌زند: «یا حیدر!» جمعیت روبه‌رو حسابی وحشت و شروع به عقب‌نشینی کردند. حسابی گیج شده بودند. بچه‌های خودمان هم از عقب رسیدند و توانستیم همه را متفرق کنیم. آن روز خود حضرت حیدر به ما مدد کرد...

همسر شهید: به من قول داده بود یک بار دیگر رهبر انقلاب را از نزدیک ببینم، با شهادتش به قولش وفا کرد/ راحت‌تر از آن چيزی كه فكرش را می‌کرد، ‌با رفتنش موافقت كردم

عبدالحمید مدتی که در سوریه بوده چنان با همه خوش رفتار و در همه کارها کمک می‌کرده که همه او را می‌شناختند، به‌طوری که خود فرمانده‌اش از نبودن عبدالحمید بسیار نگران می‌شود. آن تپه هم تا سه روز بعد، دست داعشی‌ها بود و وقتی بعد از سه روز آن تپه را آزاد کردند و به محل مورد نظر رفتند می‌بینند که عبدالحمید در آنجا به شهادت رسیده و او را به تهران آورند و آن دوستش آقای ملازهی چند روز بعد در حین نگهبانی به شهادت رسید.

ماجرای عطر خوشایندی که بعد از گذشت چهارشبانه روز از پیکر شهید به مشام می‌رسید/ همسر شهید: پرچم ایران را به من داد تا در کوله‌اش بگذارم؛ بعد از آزادی «نبل» و «الزهرا» سجده‌کنان روی همان پرچم بوسه زد

ظهر روز جمعه بالاخره خبر شهادت را تأیید کردند و با پسرم حسین تماس گرفتند و پیدا شدن پیکر مطهر حاجی را اطلاع دادند. پسرم دست‌های مرا گرفت و گفت: «مامان! بابا کربلایی شد.»

مدافع حرمی که دخترش 17 روز بعد از شهادتش به‌دنیا آمد/ همسر شهید: خیلی دوست داشت «حلما» را ببیند، ولی عشقش به اهل بیت بیشتر بود/ در تماس آخر گفت: «سپردم‌تان به خانم زینب(س)!»

رابطه پدرش و میثم، فراتر از یک رابطه معمولی پدر و پسری بود. با هم رفیق صمیمی بودند. همیشه خوش اخلاق بود. در کارهای خانه کمک حال مادر و بعدها همسرش بود، حتی اگر همسایه‌ای احتیاج به کمک داشت، انجام می‌داد. دوستانش می‌گویند: «اگر ما یک عمر نوکری شما را کنیم نمی‌توانیم ذره‌ای از زحمات میثم را جبران کنیم».

همسر شهید: وصیت کرده بود برای تشییعش لباس سفید بپوشم و لبخند بزنم تا قوت قلب دیگران باشم/ ياد گرفته بودم به جاي تشكر، به او مي‌گفتم الهي شهيد بشی و هم‌نشين سيدالشهدا(ع)! + تصاویر

یک روز مادر صادق و برادرش با هم بیرون رفته بودند، بحث سر این بود که 50-60 تومان از حقوق‌شان را کسر کرده‌اند. مادرشان هم به شوخی می‌گوید: «جوانان مردم جانشان را بر کف می گیرند و به سوریه می‌روند، شاید حقوق شما را کسر کردند تا به مدافعان حرم کمک کنند.» گویی هر دو منتظر این حرف مادر بودند که سریعا می گویند: « پس شما هم راضی هستید و اجازه می دهید که ما هم برویم؟!»