برچسب کلنا عباسک یا زینب

همسر شهید: چند لحظه قبل از شهادت به یکی از دوستانش گفته بود «حالم بهتر از این نمی شود»/ در نامه آخرش نوشته بود: «صدای بچه‌های شیعه سوریه را می‌شنیدم و نمی‌توانستم بمانم»

گفتم: واقعاً دوست نداری بمانی؟ گفت: چرا! ولی آرزو هم داشتم که اسمم بین مدافعین حرم باشد. من به صورتش نگاه نمی‌کردم چون خیلی دوستش داشتم و اگر نگاه می‌کردم، دلم به حالش می‌سوخت. گفتم حالا بمان اگر نروی بهتر است. دیدم گریه کرد و به التماس افتاد. من هم گریه‌ام گرفت. آخرش نتوانستم مقاومت کنم. گفتم باشد ایراد ندارد، حتی به شوخی هم گفتم نروی شهید شوی! خند‌ه‌اش گرفت. گفت: نه الان زود است.

همسر شهید: به او گفتم «من را هم با خودت ببر» گفت «می‌رویم تا راه باز شود تا با هم برای زیارت برویم»/ «زهرا» وقتی دلش تنگ می‌شود می‌گوید «زندگی بدون بابا فایده ندارد»

آن‌روز که پیکر حسنم را دیدم دست به صورتش کشیدم و گفتم شهادت مبارک. به آرزویت رسیدی. همیشه دوست داشتم به آرزوهایش برسد. گفتم یادت باشد، باید سر قولی که دادی، بمانی. زهرا، پدرش را دید. خیلی حالش بد شد، فقط گریه می‌کرد.

همسر شهید: به سجاد گفتم 50 ساله که شدی حرف شهادت بزن، او هم گفت شهادت باید در جوانی باشد/ به من گفت «مراقب خوبی‌هایت باش» و رفت

17 بهمن بود که خبر شهادتش را به من دادند. سجاد روز قبلش یعنی 16 بهمن ماه 1394 حوالی ساعت 11 به شهادت رسیده بود. با اصابت شش گلوله به پیکرش. سجادم در روند اجرای عملیات آزاد‌سازی نبل و الزهرا در حلب شهید شد. بچه‌ها برای باز گرداندن پیکرش خیلی به زحمت افتاده بودند و اجازه نداده بودند تا پیکر سجادم را داعشی‌ها با خود ببرند.

مادر شهید: با کت و شلوار به سوریه رفت، به من گفته بود به سیستان می رود/ موقع خداحافظی برگشت و گفت اینقدر به من نگاه نکن!/ متن وصیت‌نامه شهید

من از چند روز قبل دلم خیلی بی‌قرار بود. متأسفانه خبر در محل ما پیچیده بود و هر کسی چیزی می‌گفت. بعضی می‌گفتند حتی بدنش تکه‌تکه شده است. یک هفته حدوداً طول کشید تا جنازه برگشت و در طول این هفته تمام محل ما عزاداری می‌کرد. گفته بودند اگر آمبولانس برای برگرداندن جنازه بفرستیم ممکن است آمبولانس را هم بزنند و ما شهید بیشتری بدهیم که ما گفتیم راضی به این کار نیستیم. هر وقت جنازه آمد، آمد.

همسر شهید: برای شب عروسی در برگه‌هایی احادیث معصومین را نوشتیم و بین میهمان‌ها توزیع کردیم/ موقع اعزام به من گفت شما تنها خانمی هستی كه از رفتنم ذوق مي‌كنی!/ ماجرای چمدانی که مرتضی با آن به سوریه رفت

دو، سه روزی می شد از آقا مرتضی بی خبر بودم. شب شهادتش حالم حسابی منقلب بود. خواب دیدم آقا مرتضی با شهید سجاد مرادی سر سفره ای نشسته‌اند و آقا مرتضی هم دو دستی غذا می خورد، گفتم : کمی با من صحبت کن اما فقط می خندید. فردای آن روز از طرف خانواده آقا مرتضی تماس گرفتند و گفتند : برای سلامتی اش ختم صلوات برداشته اند. خودم را رساندم آنجا. گفتند: آقا مرتضی تیر خورده است. یاد حرفش افتادم. می گفت: اگر گفتند فرماندهان قرار است به خانه بیایند این یعنی شهادت نصیبم شده است. تا شنیدم منتظر فرماندهان هستند، فهمیدم که آقا مرتضی به آرزویش رسیده است.

فرزند شهید: پدرم به دلیل ابداع در استفاده از ادوات جنگی پیشرفت در جنگ سوریه را جلو انداخت/ دوست داشت مثل حضرت عباس(س) شهید شود؛ بالاخره قسمتش شد

در این ماموریت سخت و بسیار خطرناک پدرم به همراه همرزمانش تا نزدیکی نیروهای تروریستی پیش رفتند و با آتش قبضه راکت انداز 107 (کاتیوشا)؛ که پدرم تخصص فوق العاده بالایی در استفاده دقیق و درست از این سلاح را داشت. چنان آتش سنگینی بر سر نیروهای تروریستی می ریزد که باعث ویران شدن معابر و سنگرها و به هلاکت رسیدن تعداد زیادی از آنان شد که در نتیجه آن شرایط به گونه ای فراهم شد که محاصره شکسته شود و نیروهای خودی از محاصره دشمن آزاد شدند.

همسر شهید: وحید جهاد را به حضور در مراسم ازدواج خواهرش ترجیح داد/ فرمانده‌ عراقی به او گفته بود: اگر بیست مرد جنگی مثل شما داشتم، مطمئن باشید منتظر حمله داعش نمی ماندم

او در عراق به واسطه اقدامات و ابتکاراتش خیلی شناخته شده است. چندین مورد هم هوش و ذکاوت وحید باعث شده بود که نیروهای نفوذی داعش در بین رزمندگان شناسایی و دستگیر شوند. دو روز مانده تا عاشورا سال 94 همرزمانش به وحید می گویند: «بیایید تا شروع عملیات به زیارت امام حسین (ع) برویم و برگردیم.» وحید قبول نمی کند و می گوید: «امروز کربلا همین جاست و من جای دیگری نمی روم.»

همسر شهید: دوست داشتم برای بار آخر دست‌هایش را لمس کنم، اما دست‌هایش سوخته بود/ به مادرش گفته بود امتحان سختی دارد، برای قبولی‌اش در آزمونی بزرگ دعا کند

حالی که در لحظه خداحافظی داشتم متفاوت از همیشه بود. خیلی به ماموریت می‌رفت، اما این بار همه چیز فرق کرده بود. لحظه خداحافظی بعد از کلی خوش و بش کردن، گریه‌ام گرفت، گفت: « نه این کار را نکن، تو باید محکم باشی.» مرضیه هم موقع خداحافظی پدرش، زد زیر گریه. محسن از خانه رفت بیرون و گفت: «منتظر تو و مامان می‌مانم تا با این حرف مرضیه را آرام کند...»