دوشنبه 29 خرداد 1396 15:09 ساعت

حالی که در لحظه خداحافظی داشتم متفاوت از همیشه بود. خیلی به ماموریت میرفت، اما این بار همه چیز فرق کرده بود. لحظه خداحافظی بعد از کلی خوش و بش کردن، گریهام گرفت، گفت: « نه این کار را نکن، تو باید محکم باشی.» مرضیه هم موقع خداحافظی پدرش، زد زیر گریه. محسن از خانه رفت بیرون و گفت: «منتظر تو و مامان میمانم تا با این حرف مرضیه را آرام کند…»
