همسر شهید: دوست داشتم برای بار آخر دستهایش را لمس کنم، اما دستهایش سوخته بود/ به مادرش گفته بود امتحان سختی دارد، برای قبولیاش در آزمونی بزرگ دعا کند
حالی که در لحظه خداحافظی داشتم متفاوت از همیشه بود. خیلی به ماموریت میرفت، اما این بار همه چیز فرق کرده بود. لحظه خداحافظی بعد از کلی خوش و بش کردن، گریهام گرفت، گفت: « نه این کار را نکن، تو باید محکم باشی.» مرضیه هم موقع خداحافظی پدرش، زد زیر گریه. محسن از خانه رفت بیرون و گفت: «منتظر تو و مامان میمانم تا با این حرف مرضیه را آرام کند...»
