برچسب کاظم افرندنیا

تنگنا 1374

غلامحسين نوجواني كه به علت فوت پدر مجبور به كار در يك فروشگاه لوازم برقي است روزي در اثر حادثه اي موجب شكسته شدن يك تلويزيون مي شود. فريدون شاگرد مغازه ي مجاور به غلامحسين كمك مي كند تا آقا رضا صاحب مغازه از مجاور به غلامحسين كمك مي كند تا آقارضا صاحب مغازه از موضوع با خبر نشود. اما بعداً به واسطه ي نگفتن موضوع تلويزيون به ديگران از غلامحسين اخاذي مي كند. زماني كه مادر غلامحسين از موضوع مطلع مي شود، او را وادار مي كند تا سربلند باشد و زير بار حرف زور نرود و بالاخره غلامحسين تصميم مي گيرد در مقابل فريدون بايستد و اين فكر را عملي مي كند. او با نوشتن نامه اي موضوع را به آقارضا اطلاع مي دهد اما همزمان در مي يابد كه صاحب مغازه قبلاً همه چيز را مي دانسته است.

دو سرنوشت 1368

جلال، كه مستخدم خانه ي دكتر يوسفي است، ناخواسته مرتكب قتل مي شود و ماجرا را براي دكتر بازگو مي كند؛ اما موقع بازجويي دكتر را به عنوان قاتل معرفي مي كند. دكتر به دليل فقدان مدارك تبرئه مي شود. جلال كه از كرده خود پشيمان است در يك بحران روحي همسرش را مضروب مي كند. او ناخواسته جوان ديگري را به نام احمد به قتل مي رساند و خود پس از تعقيب و گريز به دست پليس از پا درمي آيد.

خبرچین 1366

اصغر زاغي كارگر پشت صحنه ي يكي از تئاترهاي لاله زار براي اعاشة خانواده و مداواي پسر افليجش در تنگنا قرار دارد. دوست او، يعقوب شله، خبرچين ساواك است. اصغر كه كبوتر باز است روزي در تعقيب كبوترهايش به خانه اي تيمي در همسايگي خود پي مي برد. او كه نمي خواهد خبر را به واسطه ي يعقوب ارزان بفروشد، مي كوشد خود با مأموران معتبر ساواك رابطه بگيرد. اما در مي يابد كه كارمندان ساواك قصد دارند اطلاعات را به حيله از چنگ وي درآورند و به نام خود گزارش كنند. اصغر به كمك همسرش شخصي را كه به خانه ي تيمي رفت و آمد دارد از چنگ مأموران نجات مي دهد و عاقبت، ماجرا را با اعضاي آن خانه در ميان مي گذارد و به كمك آن ها، ‌موقعي كه پليس محله را به محاصره درآورده، از مهلكه مي گريزد.

مردی در آینه 1371

عبدالله خان برزو، از بازماندگان خانواده ي اشرافي برزو، در جريان شكار، با توطئه خواهرش اشرف و قباد، پسر اشرف و رحمان، مباشر خانواده، به قتل مي رسد. امير، پسر عبدالله خان،‌ كه افسر نيروي هوايي است، تحقيق در مورد مرگ پدر را آغاز مي كند. قاتلان براي تصاحب اموال برزو درصدد قتل امير برمي آيند و با خوراندن داروي خواب آور و قطع كردن ترمز اتومبيل امير تصميم خود را عملي مي كنند. امير در راه بازگشت به شهر مرد افليجي را درجاده سوار اتومبيل مي كند و در حالي كه رحمان از فاصله ي دور مراقب اوست به راه خود ادامه مي دهد. اتومبيل امير به دره سقوط مي كند و مرد افليج در آتش مي سوزد. رحمان كه تصور مي كند امير در آتش سوخته خبر مرگ او را به اشرف و قباد مي رساند. اما چند روز بعد سر و كله ي‌ امير پيدا مي شود. رفتار مشكوك امير باعث مي شود كه قاتلان تصور كنند فرد ديگري براي تصاحب اموال برزو خود را به هيئت امير درآورده است. امير پس از درگيري با رحمان اصل ماجرا را تعريف مي كند. امير پس از برخورد اتومبيل به تخته سنگي به دره سقوط مي كند و مردي كه در آتش سوخته روستايي افليجي بوده كه امير براي رساندن به مقصد او را سوار كرده است. رحمان و قباد به امير حمله مي برند، اما پليس سر مي رسد. رحمان دستگير و قباد كشته مي شود و اشرف بر اثر سكته قلبي فوت مي كند.

شمارش معکوس 1376

در زمان جنگ تحميلي به يك گردان غواص مأموريت داده مي شود ضمن نفوذ به جزيره هاي عراق ـ ام الرصاص و ماهي ـ نقطه مشكوكي را در آن جا شناسايي كنند كه در واقع مخفي گاه مهمات شيميايي عراق است. با سرگرم كردن عراقي ها پيش قراولان فتح فاو وارد منطقه مي شوند و حمله وسيعي را آغاز كنند. يك ژنرال عراقي كه با نيروهاي ويژه رياست جمهوري مأمور حفاظت از انبار مهمات شيميايي است، معتقد است به «گنج پنهان» او در جزيره اش تجاوز شده و هرچه سريعتر بايد نيروهاي ايراني را نابود كرد. نيروهاي عراقي در سطح جزيره پخش مي شوند؛ اما سيداحمد سرانجام از طريق نشانه اي كه يكي از رزمندگان پس از شناسايي انبار مهمات شيميايي گذاشته، آن جا را پيدا مي كند و با خبردادن به نيروهاي خودي، اسباب نابودي انبار را فراهم مي كند.

قلقلک 1384

اين فيلم داستان داوري است كه جايش قبل از مسابقه با شخص ديگري عوض مي شود كه اين موضوع حوادث خنده داري را سبب مي شود.

کفشهای میرزانوروز 1364

ميرزا نوروز عطار، حاضر نيست كفش هاي خود را كه هفت لايه وصله خورده و مدت ها است غير قابل استفاده شده دور بيندازد و كفشهاي نو بخرد. مردم شهر ميرزا رابه دليل كفش هاي مندرسش مسخره مي كنند و زن و فرزندان و عروس و دامادش به دليل اين لجاجت او را ترك مي كنند. اما ميرزا كه خود را يكه و طرد شده مي بيند با اكراه به خريدن كفش هاي نو رضايت مي دهد؛ اما اين بار كفش هاي كهنه هستند كه او را رها نمي كنند: زمين، آسمان، درياچه، چاه آب و خرابه هاي شهر كفش هاي ميرزا را نمي پذيرند و هر بار به شكلي جنجال آفرين كفش ها به او باز گردانده مي شوند و مشكل ها و دردسرهايي برايش پديد مي آورند. در آخرين مشكلي كه كفش ها براي ميرزا فراهم مي آورند حاكم شهر حكم به قصاص او مي دهد، اما در واپسين لحظه از مرگ خلاصي مي يابد و به خواست خودش و حكم حاكم كفش ها در آتش سوزانده مي شوند و ميرزا نزد همسر و فرزندان خود باز مي گردد.

دلقک ها 1388

كريم و اتابك كه در محله اي در جنوب تهران زندگي مي كنند، با اخراج از كارخانه مجبور به دله دزدي مي شوند و با سرقت هاي كوچك و پرسه زني در خيابان ها زندگي‌شان را مي گذرانند. زماني كه ديگر كارد به استخوان‌شان رسيده و هيچ پولي ندارند، مردي به نام اژدر از آنها دعوت مي كند كه اتومبيلي را بدزدند. غافل از اينكه با قتل يك مهندس انبوه ساز و پخش چند سي دي كه در اتومبيل او پيدا شده، قرار است قتل اين مهندس به گردن كريم و اتابك بيفتد. دو دوست دله دزد، وارد يك بازي سياسي مي شوند كه به هيچ وجه در اندازه آنها نيست. آنها در ميانه يك موقعيت خطرناك گير مي افتند و پس از مدتي به اين نتيجه مي رسند كه خودشان به تنهايي نمي توانند از اين مخمصه نجات پيدا كنند. چون براي‌شان طوري پاپوش دوخته شد كه به اين راحتي نمي شود از آن خلاص شد. آنها با همراهي يك پهلوان قديمي زورخانه به نيروهاي اطلاعاتي نزديك مي شوند و سعي مي كنند مداركي در اختيار آنها قرار دهند كه از خودشان رفع اتهام شود. سرانجام با دخالت نيروهاي مسئول، خلافكاران اصلي لو مي روند و كريم و اتابك كه از اين ماجرا درس هاي زيادي گرفته اند، به يك زندگي سالم و طبيعي باز مي گردند.