برچسب پایگاه دوم شکاری تبریز

درس وطن‌پرستی خلبان ایرانی به وطن‌فروش!/آن‌بسیجی ۱۵ ساله که چفیه‌اش را به من داد+فیلم

گفتم درست است ولی من وطن‌فروش نیستم! اشتباه آمدی! گفت «شوخی نداریم ها!» بعد شروع کرد فحش‌دادن به امام (ره). من هم به صدام فحش دادم. محمد هفت‌تیر کشید و گفت «فکر کردی این‌جا کجاست؟» گفتم کراچی! گفت «یک‌بار دیگر (به صدام) فحش بدهی می‌زنم!» گفتم «حیف ایرانی که تو باشی! این کناری‌ات یک عراقی است. ولی تو که ایرانی هستی، واقعا وطن‌فروشی!»

روایت کوبیدن پالایشگاه کرکوک با راکت‌های زونی/با سرود «ای ایران!» به خودم روحیه می‌دادم

هروقت از پله‌های هواپیما بالا می‌رفتم، یک‌شعار داشتم: «مرگ اگر مردی به نزد من بیا/تا در آغوشت بگیرم تنگ تنگ» این‌شعر خیلی به من روحیه می‌داد. سرود «ای ایران!» را هم به یاد بچه‌هایی که مظلومانه با کمترین امکانات شهید شده بودند، می‌خواندم.

بمباران کرکوک در حمله به اچ‌سه ایذایی نبود، انتحاری بود/اسرائیل از پایگاه تبریز کینه داشت

پالایشگاه را زدیم. هرسه در یک خط بودیم. بمب‌ها را هم روی (حالت) ریپل گذاشتیم که با فاصله رها شوند و تخریب بیشتری به جا بگذارند. وقتی بمب‌ها را رها کردیم، شهید توکلی بی‌اراده گشت سمت من. داشتیم برخورد می‌کردیم. یک‌لحظه خودم را کشیدم بالا و او از زیرم رد شد.

معمای شهادت علی اقبالی در آسمان عراق/شهیداردستانی پیگیر آزادی‌ام از زندان بود

وقتی بمباران کردم، پول‌آپ کردم. در سینه‌کش کوه بودم. احساس مي‌کردم هواپیما جواب نمی‌دهد و سینه‌اش هرلحظه به کوه می‌خورد. به‌همین‌دلیل سنر تانک‌م را پانچ کردم که هواپیما جان گرفت و آمد بالا. همان‌لحظه گفت «شفیع مرا زدند!»

کارنامه جنگی نسخه واقعیِ سعید رادِ «عقاب‌ها»/فیلمنامه فیلم سرقت بی‌اجازه از کتابم بود

این‌هواپیما نیز با اصابت تیرهای مسلسل F5 شریفی‌راد سقوط می‌کند. اما خلبان ایرانی متوجه شد دو هواپیمای دیگر دشمن به سمتش هجوم آورده‌اند. او موفق شد یکی از آن‌ها را با چند حرکت تاکتیکی جلو انداخته و به‌سمتش موشکی شلیک کند اما موشک بال چپ عمل نکرده و شلیک نشد و موشک سمت راست هم پس از به‌کارگیری به هدف برخورد نکرد.

سقوط و اسارت در سومین‌روز جنگ/وقتی برگشتم دیدم یک‌بچه ۱۰ ساله‌ دارم

آخرش از کوره در رفتم و گفتم «عباس جان نوکرتم! برای من چه فرقی دارد دختر باشد یا پسر! الان که این‌جا هستم. خودت را ناراحت نکن! بی‌خیال! رد شو برو!» متوجه شد من ناراحت شدم. به همین‌خاطر صحبت را رها کرد و با بچه‌های دیگر شروع به سر و کله‌زدن کرد.

اشهد را گفتم و دستگیره اجکت را کشیدم/لحظات سخت بازجویی و فلک در پایگاه کرکوک

انتهای باند پایگاه هوایی کرکوک، چندهواپیما بود که آن‌ها را زدم. آن‌ها هم آماده شده بودند بیایند سمت ما. تقریبا می‌دیدم که سربازها هرکدام از پشت تریپل ای ها فرار می‌کنند. چون چسبیده بودم کف زمین. سرعتم هم خیلی زیاد بود. ۳۰۰ نات سرعت داشتم. ولی انتهای باند منتظرم بودند و زدند. دیدم هواپیما خیلی ارتعاش دارد. ناگهان دماغ هواپیما افتاد پایین. اشهد را گفتم و یا علی! [دستگیره اجکت را] کشیدم.

ری‌شهری که احضارم کرد ترسیدم!/روایت اعتصاب برخی‌خلبان‌های تبریز در روزهای اول انقلاب

یکی را گرفته بودند که می‌گفتند ضدانقلاب است. به امام فحش داده و ما هم او را گرفته‌ایم. بنده خدا راننده تانکر آب پایگاه بود. نتوانستم تحمل کنم. گفتم «حاج‌آقا این‌حرف‌ها چیست می‌زنید؟ وقتی رفتیم قم زیارت امام، اولین‌کسی که شعار داد و سینه زد این‌آقا بود.» ری شهری نگاهم کرد و گفت تو کی هستی؟ گفتم اسکندری‌ام که دنبالش هستی. گفت «به‌به! چشممان به جمال شما روشن! چند وقت است پیغام می‌فرستادم. چرا نمی‌آمدی؟ می‌ترسیدی؟»