برچسب نجمه گلناری

جشن شکرگزاری

امروز از وقتی رسیدم خانه، بابا گیر داده بود که باید بعدازظهر همراهش به جشن بروم. هرچه بهانه آوردم قبول نکرد. خسته بودم.

ماما مهسا

در آسانسور را هل دادم و از در کاملا باز وارد سالن انتظار شدم. به‌گمانم برق رفته بود و چشم‌هایم که هنوز به تاریکی عادت نکرده بود، همه چیز را تیره و مبهم می‌دید.

فصل تازه گلستان

ساعت نزدیک چهار و نیم عصر بود که رسیدم به گلستان شهدا. جای پارک نبود. دیر رسیده بودم. توی اخبار خوانده بودم که ساعت سه مراسم تشییع شهدا بوده.

ما آرام نخواهیم گرفت

دیروز، توی دفتر روزنوشت‌هایم نوشتم: «بالاخره امروز کمی آرام گرفته‌ام.» از روزی که قرار تشییع آقا جدی شد، تا همین دیروز، مثل مرغ پرکنده بودم. می‌دانستم که باید به مراسم برسم؛ اما چطورش را نه. می‌دانستم اگر نروم می‌ترکم.

پیامبرهای دل‌سوخته

ایستاده بودم وسط حیاط بزرگ مصلی. لحظه‌های آخر بعداز ظهر سومین روز وداع بود. آفتاب تیز و پرسوز می‌تابید. مه‌پاش‌ها هر چند لحظه یکبار سر و صورتمان را خیس می‌کردند.

دلتنگی با عطر نان خرمایی

نشسته بودم وسط آشپزخانه. دو تا دستم را تا مچ فرو کرده بودم توی کاسه و مخلوط آب و آرد و روغن را چنگ می‌زدم. ماده چسبناکی که قرار بود تبدیل به خمیری لطیف بشود. ولی فعلا بین انگشت‌هایم چسبیده بود و دست‌هایم را شبیه پاهای اردک کرده بود.