ما آرام نخواهیم گرفت

دیروز، توی دفتر روزنوشت‌هایم نوشتم: «بالاخره امروز کمی آرام گرفته‌ام.» از روزی که قرار تشییع آقا جدی شد، تا همین دیروز، مثل مرغ پرکنده بودم. می‌دانستم که باید به مراسم برسم؛ اما چطورش را نه. می‌دانستم اگر نروم می‌ترکم.

دیروز، توی دفتر روزنوشت‌هایم نوشتم: «بالاخره امروز کمی آرام گرفته‌ام.» از روزی که قرار تشییع آقا جدی شد، تا همین دیروز، مثل مرغ پرکنده بودم. می‌دانستم که باید به مراسم برسم؛ اما چطورش را نه. می‌دانستم اگر نروم می‌ترکم.

ما آرام نخواهیم گرفت

به گزارش اصفهان زیبا؛ دیروز، توی دفتر روزنوشت‌هایم نوشتم: «بالاخره امروز کمی آرام گرفته‌ام.» از روزی که قرار تشییع آقا جدی شد، تا همین دیروز، مثل مرغ پرکنده بودم. می‌دانستم که باید به مراسم برسم؛ اما چطورش را نه. می‌دانستم اگر نروم می‌ترکم. انگار توی اتاق خفه‌ای گیر افتاده باشی و فقط بخواهی یک طوری از آنجا بیرون بیایی. همان روز اول، به خاله‌ام که ساکن تهران است، پیام دادم که من حتما می‌آیم و اگر شده، یک جای کوچک دم در خانه‌تان برایم نگه دار. جواب داد: «خانه ما موکب زائران آقاست. قدمتان سر چشم.»

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *