پیامبرهای دل‌سوخته

ایستاده بودم وسط حیاط بزرگ مصلی. لحظه‌های آخر بعداز ظهر سومین روز وداع بود. آفتاب تیز و پرسوز می‌تابید. مه‌پاش‌ها هر چند لحظه یکبار سر و صورتمان را خیس می‌کردند.

ایستاده بودم وسط حیاط بزرگ مصلی. لحظه‌های آخر بعداز ظهر سومین روز وداع بود. آفتاب تیز و پرسوز می‌تابید. مه‌پاش‌ها هر چند لحظه یکبار سر و صورتمان را خیس می‌کردند.

پیامبرهای دل‌سوخته

به گزارش اصفهان زیبا؛ ایستاده بودم وسط حیاط بزرگ مصلی. لحظه‌های آخر بعداز ظهر سومین روز وداع بود. آفتاب تیز و پرسوز می‌تابید. مه‌پاش‌ها هر چند لحظه یکبار سر و صورتمان را خیس می‌کردند.

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *