شهیدانی که روایتگر ندارند
میخواهم از شهیدان روایت کنم، شهیدانی که سالهایی نهچندان دور تمامقد برای دفاع از اسلام و وطنشان ایستادند و ایستادگی کردند؛ با قطرهقطره خونشان و حالا جز نامی از آنها باقی نمانده است.
میخواهم از شهیدان روایت کنم، شهیدانی که سالهایی نهچندان دور تمامقد برای دفاع از اسلام و وطنشان ایستادند و ایستادگی کردند؛ با قطرهقطره خونشان و حالا جز نامی از آنها باقی نمانده است.
ماشین، پشت ماشین و کامیون پشت کامیون؛ نامش کاروان شهید بهشتی بود و اقلام جمعآوریشده مردمی را برای کمک به جبهه میبرد.
زنگ تفریح است و صدای بچهها در مدرسه پیچیده. کمی صبر میکنم ساعت کلاس شروع شود تا بتوانم با خواهر شهید علی، خانم مریم فخاریزاده صحبتم را شروع کنم.
امروز مهمان خانه شهیدی در محله ولدان هستم.
کوچهای دیگر در محله ولدان به نام شهیدی مزین شده است: شهید سید محمود احمدی. وارد منزل شهید که میشوم، مادر شهید منتظرم است.
ابتدای صحبت، فکر میکردم فقط میخواهم با برادر یک شهید صحبت کنم …
مهربان است و صدایش گرم، صمیمی و پر از حس مادری. وقتی از پسر شهیدش میگوید شوقی خاص بر دلش مینشیند.
روز نهم مرداد بود. سال ۱۳۶۶. لباس احرامش را تازه درآورده بود که لباس سفید شهادت بر تن کرد.