میدانست این دیدار آخر است
در گوشهای آرام از این شهر، در دل محله، خانهای است که در آن پدر و مادر یکی از شهدای محله محمودآباد در آن زندگی میکنند؛ پدری ۹۳ساله با چهرهای مهربان و نگاهی دوردست.
در گوشهای آرام از این شهر، در دل محله، خانهای است که در آن پدر و مادر یکی از شهدای محله محمودآباد در آن زندگی میکنند؛ پدری ۹۳ساله با چهرهای مهربان و نگاهی دوردست.
در محله محمودآباد، جایی که خانهها هنوز بوی صفا و صمیمیت میدهند، باغی هزارمتری آرامگرفته که گذشتهاش ریشه در خاک و خاطره دارد.
در دل محلهای قدیمی، جایی که هنوز صدای نفسهای خاک با خاطرات پیوند خورده، آرامگاهی است که در سایه درختانی آرام گرفته؛ درختانی که با دستان یک پسر کاشته شد. نه برای زیبایی.
بعضی قصهها هیچوقت کهنه نمیشوند؛ همیشه تازهاند؛ مثل خاطرههای مادرانی که عزیزترینهایشان را برای خاک و ایمانشان تقدیم کردند. اینجا روایت یکی از همین مادران است؛ خانم دهقان، مادر شهید محمدحسین سمائی و خواهر شهید محمدرضا دهقان.
اینجا، محله دستگرد است؛ جایی که زمین، ردپای شهامت و شهدا را به خاطر سپرده و دیوارها، هنوز زمزمههای غیرت را در خود دارند.
حدود ۴۰ سال پیش، مردم محل پول رویهم گذاشتند و دبستانی برای محله جلوان ساختند و نام اولین شهید محله، شهید مرتضی حاجقاسمی را روی آن گذاشتند.
در میان برگهای غبارگرفته تاریخ این سرزمین، نامهایی هست که نهفقط بر سنگ مزار، بلکه بر دلهای عاشق حک شدهاند، نامهایی که با خون نگاشته شدهاند، با صبوری مادران و داغ پدران، با اشک خواهران و سرفرازی برادران.
در دل یکی از کوچهپسکوچههای محله ارداجی، خانهای بود که در آن، صدای جهاد و ایمان میپیچید. مادر خانواده، نان میپخت؛ نهفقط برای فرزندانش، بلکه برای رزمندگانی که در خطمقدم ایستاده بودند.