برچسب مدافعین حرم

ماجرای جمله‌ای که آیت‌الله مرعشی در حرم حضرت معصومه(س) به «پویا» گفته بود/ دوست شهید: از آبروی خود برای کمک به مستحقین مایه می‌گذاشت

هميشه اوج احساساتش برای خانواده خرج می‌شد. یک بهانه کوچک کافی بود تا حتی یک شاخه گل در دست و برای شادمانی دل من و ریحانه وارد خانه شود. عید غدیر، عید ولایت و امامت را بسیار پر‌اهمیت می‌دانست و در این روز به من عیدی می‌داد. رضایت خداوند و بعد رضایت و لبخند نشاندن بر لب من صدر همه تلاش‌هایش بود.

همسر شهید: به سجاد گفتم 50 ساله که شدی حرف شهادت بزن، او هم گفت شهادت باید در جوانی باشد/ به من گفت «مراقب خوبی‌هایت باش» و رفت

17 بهمن بود که خبر شهادتش را به من دادند. سجاد روز قبلش یعنی 16 بهمن ماه 1394 حوالی ساعت 11 به شهادت رسیده بود. با اصابت شش گلوله به پیکرش. سجادم در روند اجرای عملیات آزاد‌سازی نبل و الزهرا در حلب شهید شد. بچه‌ها برای باز گرداندن پیکرش خیلی به زحمت افتاده بودند و اجازه نداده بودند تا پیکر سجادم را داعشی‌ها با خود ببرند.

همسر شهید: برای شب عروسی در برگه‌هایی احادیث معصومین را نوشتیم و بین میهمان‌ها توزیع کردیم/ موقع اعزام به من گفت شما تنها خانمی هستی كه از رفتنم ذوق مي‌كنی!/ ماجرای چمدانی که مرتضی با آن به سوریه رفت

دو، سه روزی می شد از آقا مرتضی بی خبر بودم. شب شهادتش حالم حسابی منقلب بود. خواب دیدم آقا مرتضی با شهید سجاد مرادی سر سفره ای نشسته‌اند و آقا مرتضی هم دو دستی غذا می خورد، گفتم : کمی با من صحبت کن اما فقط می خندید. فردای آن روز از طرف خانواده آقا مرتضی تماس گرفتند و گفتند : برای سلامتی اش ختم صلوات برداشته اند. خودم را رساندم آنجا. گفتند: آقا مرتضی تیر خورده است. یاد حرفش افتادم. می گفت: اگر گفتند فرماندهان قرار است به خانه بیایند این یعنی شهادت نصیبم شده است. تا شنیدم منتظر فرماندهان هستند، فهمیدم که آقا مرتضی به آرزویش رسیده است.

فرزند شهید: پدرم به دلیل ابداع در استفاده از ادوات جنگی پیشرفت در جنگ سوریه را جلو انداخت/ دوست داشت مثل حضرت عباس(س) شهید شود؛ بالاخره قسمتش شد

در این ماموریت سخت و بسیار خطرناک پدرم به همراه همرزمانش تا نزدیکی نیروهای تروریستی پیش رفتند و با آتش قبضه راکت انداز 107 (کاتیوشا)؛ که پدرم تخصص فوق العاده بالایی در استفاده دقیق و درست از این سلاح را داشت. چنان آتش سنگینی بر سر نیروهای تروریستی می ریزد که باعث ویران شدن معابر و سنگرها و به هلاکت رسیدن تعداد زیادی از آنان شد که در نتیجه آن شرایط به گونه ای فراهم شد که محاصره شکسته شود و نیروهای خودی از محاصره دشمن آزاد شدند.

همسر شهید: وحید جهاد را به حضور در مراسم ازدواج خواهرش ترجیح داد/ فرمانده‌ عراقی به او گفته بود: اگر بیست مرد جنگی مثل شما داشتم، مطمئن باشید منتظر حمله داعش نمی ماندم

او در عراق به واسطه اقدامات و ابتکاراتش خیلی شناخته شده است. چندین مورد هم هوش و ذکاوت وحید باعث شده بود که نیروهای نفوذی داعش در بین رزمندگان شناسایی و دستگیر شوند. دو روز مانده تا عاشورا سال 94 همرزمانش به وحید می گویند: «بیایید تا شروع عملیات به زیارت امام حسین (ع) برویم و برگردیم.» وحید قبول نمی کند و می گوید: «امروز کربلا همین جاست و من جای دیگری نمی روم.»

همسر شهید: دوست داشتم برای بار آخر دست‌هایش را لمس کنم، اما دست‌هایش سوخته بود/ به مادرش گفته بود امتحان سختی دارد، برای قبولی‌اش در آزمونی بزرگ دعا کند

حالی که در لحظه خداحافظی داشتم متفاوت از همیشه بود. خیلی به ماموریت می‌رفت، اما این بار همه چیز فرق کرده بود. لحظه خداحافظی بعد از کلی خوش و بش کردن، گریه‌ام گرفت، گفت: « نه این کار را نکن، تو باید محکم باشی.» مرضیه هم موقع خداحافظی پدرش، زد زیر گریه. محسن از خانه رفت بیرون و گفت: «منتظر تو و مامان می‌مانم تا با این حرف مرضیه را آرام کند...»

همسر شهید: «شربت شهادت» رمز بین من و ابوالفضل بود/ گفت چون برای من جشن تولد گرفتی من شهید می‌شوم

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم گوشی خانه مادرم زنگ زد. ''آقا ابوالفضل بود'' بعد از احوال‌پرسی گفت: «این، خط دوستم است، کاری داشتی پیام بده.» دو روز قبل از شهادت آخرین تماسش بود، خیلی با هم صحبت کردیم. مثل همیشه! یادم هست که به او گفتم: «ببخشید اگر زن خوبی برایت نبودم.» گفت: «خدا دو تا نعمت بزرگ به من داد، زن خوب، پول خوب! بعد هم زد زیر خنده.»

قهرمان موتورسواری و «آچار فرانسه»ای که مدافع حرم شد/ همسر شهید: به همه چیز فکر می‌کردم جز اینکه روزی اینطور از هم جدا شویم/ گله می‌کرد که چرا من در هشت سال دفاع مقدس نبودم تا در کنار رزمندگان می جنگیدم

زمانی من فهمیدم که پژمان جهت رفتن به سوریه اسمش را نوشته که به کلاس‌های آمادگی جسمانی و آموزشی که برای‌شان گذاشته شده بود، می‌رفت. من و خانواده‌اش هرچه برای نرفتن‌اش تلاش کردیم، به حرف کسی گوش نمی‌داد. راستش من اولش راضی نبودم. روزی که برای بدرقه‌اش رفته بودم به من گفت: «هرطوری شده دلت را راضی کن، چون من باید بروم...»