برچسب مدافعین حرم

همسر شهید: به مادرش می‌گفت اگر شهید شدم مانند مادر شهید احمدی روشن آرام و صبور باش و به خاطر شهادت من ناآرامی نکن/ دلواپسی همیشگی سید غریب ماندن خانواده شهدا بود + تصاویر

بسیار مردم دار بود و همه تلاش خود را می کرد تا کار مردم را راه بیاندازد و بسیار دلسوز و مهربان نسبت به خانواده های بی بضاعت و همه تلاش خودش را می کرد تا قدمی هر چند کم و کوتاه برایشان بردارد. به یاد ندارم در طول زندگی مشترک کلمه ای دروغ از سید شنیده باشم. ارادت خاصی نسبت به اهل بیت (علیه السلام) داشت و روضه حضرت زهرا (سلام الله علیها) را خیلی دوست داشت.

عاشقانه‌ای زیبا با رنگ و بوی شهادت/ همسر شهید: خواب دیده بودم امین به سِمت محافظ بارگاه حضرت زینب(س) منصوب شده بود/ از خواب من خوشحال بود و برای همه تعریف می‌کرد

نزدیک عصر بود که گفت: به خانه برویم. می‌خواهم وسیله‌هایم را جمع کنم. باید بروم. جا خوردم. حس کرختی داشتم. گفتم: کجا می‌خواهی بروی؟ بس است دیگر. حداقل به من رحم کن... تو اوضاع و احوال مرا می‌دانی. قیافه مرا دیده‌ای؟ خودم حس می‌‌کردم خُرد شده‌ام. گفتم: می‌دانی من بدون تو نمی‌توانم نفس بکشم. دیگر حرفی از رفتن به سوریه نزن. خودت قول داده بودی فقط یکبار بروی... گفت: زهرا من وسط مأموریت آمده‌ام به تو سر بزنم و بروم. دلم برایت تنگ شده بود.

برای پدرم خدمت به انقلاب در کسوت یک بسیجی ساده یا فرماندهی در خط مقدم فرقی نداشت/ قبل از مأموریت آخر گفته بود این سفر بی‌بازگشت خواهد بود + تصویر وصیت‌نامه

ایشان تازه از ماموریت برگشته بودند و هنوز دو روز اینجا نبودند که مادرم یکشنبه 12 مهر ساعت هفت شب بود تماس گرفتند و گفتند پدرتان می خواهد به ماموریت برود و حتما به منزل ما بیایید. وقتی رفتیم به آنجا ایشان حال و هوایی خاص داشتند و نورانیتی خاص را همه ما در چهره شان درک می کردیم. یک سری صحبت ها و توصیه هایی به من و برادرم داشتند و در بین صحبت هایشان گفتند این سفر من یک سفر بی بازگشت خواهد بود و من حتما شهید می شوم.

سردار غريب با دعاي خير يك شهيد آسماني شد

نيمه‌هاي شب اوايل مهرماه بود كه صداي پيامك تلفن همراه، خبر شهادت شهيد مدافع حرم سجاد زبرجدي را منتشر كرد. با خودم گفتم چه مي‌كنند اين جوانان عاشورايي كه در ايام عزاداري سالار شهيدان خود را به قافله كربلائيان مي‌رسانند...

ماجرای شهادت اولین شهید مدافع حرم از زبان همسرش/ «محمدحسین» کمتر پدرش را دیده بود، دوست دارد همانند دوستانش پدرش او را در آغوش بگیرد

فاطمه به گفته خودش هر روز دعا می‌کند که خدایا مراقبم باش که همیشه به یاد پدرم باشم و همیشه هم به یاد پدرش است. با وجود وابستگی‌های خیلی شدیدی که قبل از شهادت محرم به او داشت خیلی فاطمه آرام‌تر شده و با این قضیه کنار آمده است. و چیزی که در این قضیه تأثیر زیادی داشته، خوابی بود که فاطمه شب قبل از شهادت محرم دیده بود.

آرزو داشت که اولین شهید روستایش باشد که شد/ همسر شهید: منتظر بودم لااقل با پیکرش وداع کنم، اما چیزی از هادی باقی نمانده بود/ کادوی تولدم تکه‌های پیکرش شد

سوم فروردین بعد از نماز صبح خواستم به او زنگ بزنم، اما دلم نیامد، گفتم بگذار استراحت کند. نزدیک‌های ظهر به‌هادی زنگ زدم، تک ‌زنگی خورد و قطع شد. تا فردا به او زنگ می‌زدم، اما هربار پیامی ‌با صدای عربی می‌گفت که مشترک موردنظر در دسترس نمی‌باشد. تا نیمه های شب تماس می‌گرفتم و خبری نشد. انگار روح در بدن نداشتم،

جانباز فتنه 88 و شهیدی که پیکرش بازنگشت/ همسر شهید: آن‌قدر بی‌ریا بود که بعد از شهادتش فهمیدم که مرتضی «فرمانده» بوده!/ ملیکا خواب دیده بود پدرش در هواپیما نزدیک خورشید بود

مدتی پس از خبر شهادت مرتضی، گفتند لحظه شهادت مرتضی را کسی ندیده و شهادتش تأیید نشده است. بنرها را جمع کنید و لباس‌های مشکی را درآورید! ناخودآگاه لباس‌ها را درآوردیم. آن روزها به هرکس می‌رسیدم می‌گفتم «تو را به خدا دعا کنید مرتضی برگردد...» گویا مرتضی برای کمک به مجروحین رفته بود که با اصابت گلوله به آمبولانس، از بدن مرتضی چیزی باقی نماند!

همسر شهید: موقع کار در اتاقش نمی‌نشست، می‌گفت «خجالت می‌کشم کارگرها زیر آفتاب کار کنند و من زیر کولر بنشینم»/ همسایه‌های سوری به او می‌گفتند شما از ما «شعبی»‌تر هستید + تصاویر

اوج درگیری‌های فتنه 88بود. حاج محمد می گوید : «باید یه کاری کرد.» انگار که فکری به ذهنش رسیده باشد، با تمام توان و صدایی که داشت فریاد می‌زند: «یا حیدر!» جمعیت روبه‌رو حسابی وحشت و شروع به عقب‌نشینی کردند. حسابی گیج شده بودند. بچه‌های خودمان هم از عقب رسیدند و توانستیم همه را متفرق کنیم. آن روز خود حضرت حیدر به ما مدد کرد...