برچسب محرم بسیم

مرگ سفید 1362

در يك شهر بندري ايوب و عبدل به دليل فقر مادي با چند قاچاقچي خبره كار مي كنند. در موقع حمل محموله مأموران به قاچاقچي ها، كه عبدل و ايوب نيز همراه آنها هستند، حمله مي كنند. آن دو با استفاده از فرصت محموله را مي ربايند و چون نمي توانند اجناس قاچاق را بفروشند به اين نتيجه مي رسند كه اجناس را نابود كنند و خود را از مهلكه برهانند.

در انتظار شیطان 1366

در روزهاي بعد از بهمن 1357 خان ظالمي از روستا مي گريزد. پيشكار او، كه مورد تنفر روستائيان است، اموالش را حفاظت مي كند. همسر پيشكار از اين بابت شوهر را شماتت مي كند. خان در نامه اي به خواهرش جايگاه عتيقه هايي را كه پنهان كرده است اطلاع مي دهد تا پس از فروش پول آن ها را برايش بفرستد اما نامه به دست پسر خان مي افتد. پسر در درگيري با پيشكار، همسر او را به قتل مي رساند. با اقدام اهالي روستا عتيقه ها به دست مردم مي افتد.

افسانه دو خواهر 1373

«ماهرخك» و «گلابتون» دو خواهر هستند. آنها ضمن فرار از يك عروسي اجباري وارد جنگل مي شوند و در جستجوي جواني بر مي آيند كه مي تواند نجاتشان دهد. اما پيش از آنكه جوان را پيدا كنند، در دام يك شكارچي پير و مكاري مي افتند كه قصد دارد آنها را شكار كند. براي رهايي از اين دام هر يك از آنها بايد به خاطر ديگري از خود بگذرد...

خانه ابری 1365

نرگس به تنهايي وظيفه نگهداري از سه فرزند خود را به عهده دارد. شوهرش امير كه به دليل اعتياد چهار سال در زندان بوده آزاد مي شود. زن ابتدا شوهر را نمي پذيرد، اما به دليل علاقه فرزندانش به پدر فرصتي ديگر به او مي دهد. امير موفق نمي شود كاري پيدا كند. خسرو خان، رهبر يك شبكه قاچاق و توزيع مواد مخدر، ‌كه امير به او بدهكار است، او را براي همكاري تحت فشار قرار مي دهد. امير قصد دارد با فروش خانه بدهي اش را بپردازد، با مخالفت همسر و فرزندانش او از تصميم خود پشيمان مي شود و بر ضد خسرو خان مي شود و به آغوش خانواده باز مي گردد.

گلنار 1367

گلنار با پدربزرگ و مادربزرگش زندگي مي كند. روزي به كنار چشمه مي رود تا آب بياورد. باد دستمال آبي او را، كه يادگار مادرش است، با خود مي برد. گلنار در پي دستمال به جنگل مي رود و راه را گم مي كند و گرفتار خاله خرسه مي شود. خرس ها او را براي انجام كارهاي روزانه و پختن كلوچه پيش خود نگه مي دارند. پدربزرگ و مادربزرگ به كمك اهالي به دنبال گلنار مي گردند، اما او را نمي يابند. خاله قورباغه خود را به گلنار مي رساند و با هم نقشه اي براي فرار مي كشند. گلنار به خرس ها مي گويد به شرطي پيش آن ها مي ماند كه يك سبد بزرگ كلوچه ي دست پخت او را براي خانواده اش به روستا ببرند. خرس ها مي پذيرند. گلنار در سبد كلوچه پنهان مي شود و بدين ترتيب همراه خرس به خانه شان باز مي گردد.

دو سرنوشت 1368

جلال، كه مستخدم خانه ي دكتر يوسفي است، ناخواسته مرتكب قتل مي شود و ماجرا را براي دكتر بازگو مي كند؛ اما موقع بازجويي دكتر را به عنوان قاتل معرفي مي كند. دكتر به دليل فقدان مدارك تبرئه مي شود. جلال كه از كرده خود پشيمان است در يك بحران روحي همسرش را مضروب مي كند. او ناخواسته جوان ديگري را به نام احمد به قتل مي رساند و خود پس از تعقيب و گريز به دست پليس از پا درمي آيد.

ضربه آخر 1372

تورچي به همراه چند تن از همدستانش شكوهي را از زندان آزاد مي كند. آنها به قصد خروج از كشور به يكي از روستاهاي مرزي سيستان مي روند. در روستاي مرزي للوك و خورشيد، در پي عشقي طولاني و پشت سر گذاشتن موانع بسيار، زندگي مشتركشان را آغاز كرده اند. گروه تورچي به واسطه ي مرد سابقه داري به نام مهران فر للوك را اغوا مي كنند تا آنها را از مرز عبور دهد. دوست محمد، رقيب عشقي للوك، در پي انتقام، نيروهاي انتظامي منطقه را مطلع مي كند. افراد شكوهي در حمايت از او و تورچي و للوك با نيروهاي انتظامي درگير مي شوند. اما تورچي براي گريختن از مخمصه شكوهي را از پا درمي آورد و به تعقيب للوك مي پردازد. او با گلوله ي مأموران كشته مي شود، و للوك نيز توسط دوست محمد گرفتار مي شود. يك سال بعد دوست محمد به خواستگاري خورشيد مي رود، اما پدر خورشيد، سال حمزه، كه عموي دوست محمد نيز هست، با شليك گلوله و مجروح كردن دوست محمد، با اين وصلت مخالفت مي كند. سال ها بعد للوك، كه همه او را مرده مي پندارند، آزاد مي شود. به او مي گويند كه خورشيد سال ها پيش با پدرش به مشهد رفته است. وقتي للوك مصمم به انتقام گرفتن از مهران فر است دوست محمد مانع مي شود. للوك در مشهد متوجه مي شود كه خورشيد جذام گرفته، اما با توضيحات پزشك آسايشگاه روشن مي شود كه اميد زيادي به بهبودي خورشيد مي رود. للوك و خورشيد مي روند تا زندگي تازه اي را آغاز كنند.

پرواز را به خاطر بسپار 1371

خاطره، دختر پانزده ساله ناهيد و بهرام شرافت، در سالگرد تولدش ناپديد مي شود و جشن تولد او به مجلس ماتم تبديل مي شود. تلاش هاي همه براي يافتن خاطره بي نتيجه مي ماند. مادر بر اثر اين حادثه بيمار مي شود و پدر هم دست به دامان اداره آگاهي و سرگرد نراقي و بازپرس اين اداره مي شود. سرهنگ نصيري، دوست خانوادگي خانواده شرافت هم براي پيدا كردن خاطره تلاش مي كند. بازپرسي وسعت مي گيرد و پيش از همه آشنايان مورد اتهام قرار مي گيرند. از جمله مظنونها،‌ محمدرضا پسر جوان سرهنگ نصيري است كه معلوم مي شود به خاطره علاقه مند بوده و در كودكي هم يك بار جان او را نجات داده است. در يكي از جلسات خانوادگي كه با حضور اعضاي مسن خانواده ها در خانه بهرام تشكيل مي شود،‌ صحبت پيشگويي و فالگيري پيش مي آيد. ناهيد از اين پس به سراغ فالگيرها مي رود. از جمله يك فالگير چيني و نيز پيرزني كه سال هاست همسرش را گم كرده است. در اين بين محمدرضا از خانه مي رود و انگيزه اش را در يادداشتي‌، پيدا كردن خاطره ذكر مي كند. در خانه، به بهرام طي تماسي تلفني به طرز مبهمي خبر زنده بودن خاطره داده مي شود. در مركز تلفن، صداي فرزندان گمشده اي كه به والدينشان خبر سلامتي خود را مي دهند، شنيده مي شود.