برچسب محرم بسیم

یک روز گرم 1363

قاسم و عباس اتومبيلي را به سرقت مي برند و حين فرار با اتومبيل پيرمرد عابري را زير مي گيرند و مي گريزند. پيرمرد در بيمارستان بستري مي شود. اما براي عمل جراحي او اجازه ي كتبي يكي از بستگانش لازم است. پليس درمي يابد كه پيرمرد آشنايي به نام قاسم دارد و مي كوشد تا نشاني قاسم را به دست آورد. اما قاسم تصور مي كند پليس به خاطر سرقت و تصادف اتومبيل به دنبال او است. سرانجام پس از آنكه قصد تعقيب پليس را مي فهمد با ترديد به بيمارستان مي رود و متوجه مي شود كه پيرمرد آشناي قديمي اوست.

شکار 1366

احمد با يك كاميون حامل گوشت به مقصد پايتخت حركت مي كند. او عجله دارد تا قبل از زايمان همسرش محموله را تحويل بدهد و به زادگاهش بازگردد. در يكي از شهرهاي بين راه توقف مي كند و همان لحظه انفجاري در ميدان شهر رخ مي دهد و مجسمه اي كه قرار بوده روز بعد پرده برداري شود منهدم مي شود . احمد به سرعت از محل مي گريزد. مأموران امنيتي به او مظنون مي شوند و پس از آزادي، ‌در راه بازگشت با جواني به نام مصطفي همراه مي شود كه به تازگي از زندان آزاد شده است. مأموران جاده را بسته اند. مصطفي كه مشغول رانندگي است. كاميون را از ميان آن ها عبور مي دهد. مأموران به تعقيب كاميون مي پردازند. مصطفي كشته مي شود و احمد بر اثر تجربه اي كه پشت سر گذاشته متحول مي شود.

تیغ و ابریشم 1364

در جلسه اي در بانكوك تصميم گرفته مي شود كه بيست تن هروئين خالص براي توزيع در دانشگاه،‌ مدارس، كارخانه ها و جبهه هاي جنگ به ايران حمل شود. زن و مرد جواني پس از دستگيري در بازجويي ارتباط خود را با شبكة بين المللي قاچاق و پخش مواد مخدر فاش مي كنند. زن در زندان خودكشي مي كند و مرد اطلاعات خود را دربارة ارتباط پدرش با شبكة قاچاق و پخش مواد مخدر در اختيار بازجو مي گذارد. پليس، راه را بر تريلي حامل مواد مخدر مي بندد. در اتوبان منتهي به پايتخت،‌ رانندة تريلي در درگيري با سردستة‌ گروه،‌ تريلي را به پمپ بنزين مي كوبد و موجب انفجار آن و از بين رفتن مواد مخدر مي شود.

جدال 1364

در روزهاي انقلاب مردي زخمي به خانة دختري جوان به نام روجا،‌ كه با مادر نابينايش زندگي مي كند،‌ پناه مي برد. پدر روجا در مبارزه با مأموران حكومت كشته شده است و روجا تصور مي كند كه مرد زخمي قاتل پدرش را از پا در آورده است،‌ اما هنگامي كه در مي يابد مرد زخمي سارقي حرفه اي است و در درگيري با همدستانش زخمي شده خشمگين مي شود. مرد غريبه خانة آن ها را ترك مي كند و در جدال با همدستان سابقش با سرنوشت ديگري رو به رو مي شود،‌ و زماني كه با بدن زخمي به سراغ روجا مي رود خانه را در مرگ او،‌ كه در درگيري خياباني كشته شده، عزادار مي بيند.

مزدوران 1363

عوامل ساواك ناموفق در به حرف آوردن عبدالله، زنداني سياسي ـ مذهبي، هاشم را كه يك زنداني شكنجه گر و وابسته با ساواك است، به سلول او مي فرستند و او در نهايت تحت تأثير عبدالله قرار مي گيرد. عبدالله را اعدام مي كنند و هاشم آزاد مي شود و پشيمان از گذشته به شهرش برمي گردد تا به مردم آنجا خدمت كند. بيوك خان بالابيگي، همه كاره شهر، جوانان را به اعتياد كشانده و شيلات را در دستش گرفته است. هاشم خواهرش را تنها و برادرش را معتاد و در دام بيوك خان مي يابد. ابراهيم را در خانه حبس مي كند و بالاخره اعتيادش را ترك مي دهد. بيوك خان با او درگير مي شود و ابراهيم را درمي يابد. ولي او فرار مي كند و به كمك هاشم مي آيد، ايادي بيوك خان را متحول مي كنند و در يك درگيري، هاشم مي گريزد، ابراهيم دستگير مي شود و فيلم پايان مي يابد.

چهارشنبه عزیز 1371

جهان نور كه با نرگس ازدواج كرده درصدد است تا صاحب خانه شود. زمرديان، صاحب يك جواهرفروشي، خانه اي در اختيار جهان نور مي گذارد تا او را برضد رقيب خود جواهريان با خود همراه كند. آن دو «چهارشنبه عزيز» را كه گمان مي كنند فرزند جواهريان است گروگان مي گيرند، اما متوجه مي شوند كه پسرك نه فقط فرزند جواهريان نيست، بلكه جواهريان از غيبت او خشنود است. زمرديان با كمك جهان نور وانمود مي كند كه جواهرهايش به سرقت رفته و از بيمه طلب خسارت مي كند. اما مأموران انتظامي به نحوه ي سرقت مشكوك مي شوند و زمرديان را دستگير مي كنند. جهان نور به كمك نرگس، شب هنگام، جواهرها را به جواهرفروشي بازمي گرداند اما او به جرم همدستي با جواهريان دستگير مي شود. زمرديان، كه فرزندي ندارد، جهان نور را به فرزندي مي پذيرد و جهان با همسرش نرگس و چهارشنبه ي عزيز زندگي تازه اي را آغاز مي كنند.

دو نفر و نصفی 1370

زن جواني كه در مهدكودك كار مي كند دختر يك ساله اش را با بچه هاي مهدكودك به پارك مي برد. بر اثر غفلت او كالسكه بچه اش پريسا را در سراشيبي پارك و خيابان و كوچه ها به راه مي افتد و مادر كه به دنبال كالسكه است پس از طي كردن مسيري طولاني كالسكه را گم مي كند. كالسكه رو به روي خانه دو مرد مجرد، كه پسر عمو هستند، توقف مي كند. پسر عموها ابتدا سعي مي كنند كالسكه را مقابل خانه يكي از همسايه ها رها و خود را خلاص كنند، اما موفق نمي شوند. كوشش آن دو براي سپردن بچه به ديگران به نتيجه نمي رسد و به ناچار او را به خانه خود مي برند. يكي از آن دو به نام خسرو راننده و ديگري كه عليرضا نام دارد عكاس دوره گرد و دلقك تماشاخانه است. حضور پريسا در جمع كوچك آن دو همه چيز را تغيير مي دهد. به تدريج علاقه خسرو به پريسا فزوني مي يابد، تا اين كه زن جوان، كه شوهرش او را رها كرده و به خارج رفته، از طريق يكي از كساني كه در جريان حضور پريسا در خانه پسر عموها قرار گرفته، آن ها را پيدا مي كند.

خاک و خون 1362

اسد، بزرگ مالك و سرمايه دار روستا، دهقاني به نام كاك خان را زير فشار قرار مي دهد تا زمينش را براي احداث جاده كارخانه به او و اگذار كند. كاك خان امتناع مي كند و براي دادخواهي به شهر نزد شازده، پدر اسد، مي رود. ملاقات شازده نيز مشكلي از كاك حل نمي كند وقتي به روستا باز مي گردد با جسد پسرش رو به رو مي شود، كه افراد اسد به قتل رسانده اند. همسرش نيز از ضربه وارده عقل باخته است. كاك از اسد انتقام مي گيرد. شازده با ايادي خود به روستا مي رود. كاك با كمك شخصي به نام محمد جان قمشه اي تعدادي از همراهان شازده را از پا در مي آورد و پس از كشته شدن محمد جان دستگير و به اعدام محكوم مي شود. كاك خان را براي اجراي حكم به روستاي زادهگاهش مي برند، در آن جا با همكاري گروهي از اهالي نجات مي يابد. كاك از شازده انتقام مي گيرد و به همراه همسرش و تعدادي از اهالي به كوه مي زند.