برچسب فاطمه معتمدآریا

کلاه قرمزی و پسرخاله 1373

«كلاه قرمزي» كه حالا بزرگ شده مشغول تحصيل است اما بازيگوشي‌هايش سبب مي‌شود تا از مدرسه اخراج شود. تلاش او براي اينكه شغلي به دست آورد نيز نتيجه‌اي عايدش نمي‌كند، تا اينكه از طريق تماشاي تلويزيون و ملاحظه برنامه «آقاي مجري» تصميم مي‌گيرد تا روانه تلويزيون شود . «كلاه قرمزي» به تهران نزد «پسرخاله» مي‌رود و با كمك او روانه تلويزيون مي‌شود و در آن‌جا به خاطر علاقه زيادش به «آقاي مجري» سعي مي‌كند تا موانع راه ازدواج او را از بين بردارد اما مشكلاتي را باعث مي‌شود...

گمشدگان 1366

شش مرد براي يافتن كار با لنج عازم كويت مي شوند. يك عتيقه چي كه صندوقي همراه دارد با آن ها همسفر است. ناخداي لنج به قصد ربودن صندوق، آن ها را در جزيره اي رها مي كند و مي گريزد. مسافران در تلاش براي خارج شدن از جزيره به قلعه اي باستاني مي رسند كه جنازه هايي در اطراف آن پراكنده است. عتيقه چي با اصرار براي يافتن گنج و همكاري سه تن از مسافران گنج را مي يابند. در درگيري بين آن ها تعدادي كشته مي شوند و گنج به قعر آب فرو مي رود. سه نفر باقي مانده با قايق جزيره را ترك مي كنند.

پریناز 1389

«پریناز» روایت دختری به همین نام است که بعد از مرگ مادرش مجبور است با خاله‌اش در محله‌ای دورافتاده زندگی کند. خاله فرخنده (فاطمه معتمدآریا) زنی مؤمن و مذهبی است و درعین‌حال رفتارهای وسواسی و خرافات گونه هم از خود بروز می‌دهد و ازآنجایی‌که پریناز را یک حرامزاده می‌داند میلی به پذیرش او ندارد. سکونت پریناز در این خانه باعث بروز اتفاقات عجیب‌وغریبی در محل می‌شود که این شایعه را به وجود می‌آورد که این دخترک نظرکرده است و قابلیت انجام کارهای خارق‌العاده را دارد.

تحفه ها 1366

حشمت كه در شيراز به حرفه حمالي اشتغال دارد اندك اندك سرمايه اي گرد مي آورد. ابتدا صاحب يك دكه و بعد مغازه و بالاخره حجره قند فروشي مي شود. جنگ جهاني اول در مي گيرد، حشمت كيسه هاي قندش را احتكار مي كند و پس از مدتي به چندين برابر قيمت به قشون (S.P.R) مي فروشد و با پولي كه از اين راه نصيبش مي شود به تهران مي آيد و تصميم مي گيرد كه مثل پولدارها زندگي كند و لي چون اصل و نسب درستي ندارد و از فرهنگ ويژه پولداران نيز بي بهره است. ببازي گرفته نمي شود. حشمت مي كوشد با استفاده از ثروتي كه بهم زده است، به اين آرزو جامه عمل بپوشاند و براي خودش كسي بشود. پس از صرف پول فراوان و نيروي بسيار، وقتي درمي يابد كه بزودي به همه خواسته هايش دست خواهد يافت تحمل اين همه شادي و خوشبختي را نمي آورد و از ذوق سكته مي كند.

یحیی سکوت نکرد 1393

کودکي به نام يحيي که در کنار عمه خود زندگي مي کند. يحيي پس از چند روز که در کوچه با بچه ها بازي مي‌کند متوجه مي‌شود که نگاه خوبي نسبت به عمه او در محله وجود ندارد و بچه ها از او مي ترسند ، او کنجکاو مي شود و بدنبال کشف دليل اين تنفر است.

کلاه قرمزی و سروناز 1381

كلاه قرمزي پس از سالها در امتحانات مدرسه اش قبول مي شود و به عنوان شاگرد ممتاز مدرسه معرفي مي شود طوري كه حتي تصويرش از تلويزيون نيز پخش مي گردد. حالا بنا به قولي كه داده شده آقاي مجري بايد برايش يك دوچرخه بخرد ولي او توانايي مالي ندارد. در همين زمان تلفني از سوي عموي كلاه قرمزي كه قرمزي بزرگ نام دارد به او مي شود و كلاه قرمزي را همراه آقاي مجري و نرگس به منزل مجللش دعوت مي كند. در آن ديدار عموي كلاه قرمزي يك دوچرخه با ارزش به او هديه مي دهد. اما چندي بعد در جريان يك دزدي از منزل آقاي مجري و نرگس كه كلاه قرمزي نزد آنها زندگي مي كند، دوچرخه او نيز به سرقت مي رود. كلاه قرمزي دوچرخه را در خانه عمو نزد مشاورش اژدرخان مي بيند كه توسط سارقين به وي تحويل داده مي شود. اژدرخان كم كم كلاه قرمزي را در منزل قرمزي بزرگ به عنوان يك مزاحم مي بيند. مزاحمي كه خيلي زود وجود شخص ديگري در آن منزل به نام سروناز را كشف مي كند كه بنا به توطئه اژدرخان از پدرش يعني همان عموي كلاه قرمزي به دور نگه داشته مي شود. كلاه قرمزي سروناز را نزد عمو مي آورد ولي اژدرخان با كمك همان سارقين براي سر به نيست كردن كلاه قرمزي، او و سروناز را مي دزدد. آقاي مجري و نرگس و پسرخاله هم براي كشف موضوع به خانه عمو مي آيند. كلاه قرمزي كه با اقدامات خود سارقان را عاجز كرده است به اژدرخان عودت داده مي شود و حالا همگي براي نجات سروناز به دنبال اژدرخان مي روند. در محل درگيري كلاه قرمزي توسط اژدر به گروگان گرفته مي شود ولي بالاخره آقاي مجري او را از چنگ اژدرخان نجات مي دهد و توطئه اژدر براي تصاحب ثروت عموي كلاه قرمزي بي نتيجه مي ماند. قرمزي بزرگ با حضور كلاه قرمزي و سروناز و آقاي مجري و پسرخاله جشن تولدش را برگزار مي كند.

تقاطع 1384

دكتر مينو رحماني متخصص زنان و زايمان، شوهرش مرده است و در حالي كه قصد دارد با داريوش ازدواج كند، نگران تنها فرزندش امير است. از سوي ديگر امير بيشتر اوقات خود را با پدرام كه يكي از دوستان هم دوره دانشگاهي اش است مي گذراند. در يكي از روزها، پدرام كه فرد مرفهي است به اتفاق امير براي خوشگذراني و شب نشيني از خانه خارج مي شوند، اما در مسير به دليل سرعت غيرمجاز پدرام، اتومبيل ديگري دچار حادثه شده و منجر به مرگ دو نفر به نام بهناز و مهسا مي شود. در تقاطع، حول و حوش دكتر مينو رحماني، امير، بهناز و مهسا آدم هاي ديگري حضور دارند كه به نوعي با تقاطعي بزرگ در زندگي رو به رو شده اند و تقاطع حوادث، زندگي آدم هاي بسياري را تغيير مي دهد.

هنرپیشه 1371

«اكبر عبدي» بازيگر سينما تصميم مي گيرد صرفاً در فيلم هاي هنري بازي كند، اما هميشه به خاطر پاره اي از مشكلات، به خصوص به خاطر مشكلات مالي مجبور به بازي در فيلم هاي تجاري مي شود. اين بار تصميم قطعي گرفته است، اما پي مي برد كه همسرش عزمش را جزم كرده كه فرزندي داشته باشد، اما او نازا است. زندگي آنها دچار مشكل مي شود. سرانجام «سيمين» (همسرش) تصميم خود را مي گيرد و دختري كولي را به عقد اكبر در مي آورد تا صاحب فرزندي شوند. حضور دختر كولي زندگي آنها را آشفته مي كند. توجه فراوان اكبر به دختر كولي، سيمين را به جنون و تيمارستان مي كشاند. اما دختر كولي نمي تواند فرزندي براي اكبر به دنيا بياورد. لذا اكبر به سراغ سيمين رفته و نوزادي از پرورشگاه به فرزندي مي پذيرند.