برچسب فاطمه معتمدآریا

یکی بود یکی نبود 1379

ايرج كه همراه همسرش نرگس و تنها پسرشان آرش در خانه اي اجاره اي زندگي مي كند، نامه اي دريافت مي كند كه در آن بچه اي بيمار از او كمك خواسته است. ايرج اين نامه را شوخي تلقي مي كند و همراه دايي (برادر همسرش) با اتومبيلش به طرف شمال حركت مي كند و زماني كه از يك تونل مي گذرند خود را در فضايي غريب و روبروي كلبه اي مي يابند و براي فرار از باران شديد به درون كلبه مي روند كه كسي در آن نيست ولي مدتي بعد ميهمانان ديگري سر و كله شان پيدا مي شود: بره سفيد كوچكي كه خود را ببعي معرفي مي كند، كلاغ، مرغ، خروس، الاغ و گاو. الاغ كه خود را پدرخوانده «ببعي» مي داند از راز نامه پرده برمي دارد و به ايرج مي گويد كه آن بچه بيمار در واقع همان ببعي است كه هميشه در آرزوي ديدن «خاله پيرزن» است كه جاي خالي مادر او را پر كرده بود و حالا از دوري او بيمار شده است. مادر «ببعي» نيز پيش از مرگش از الاغ خواسته بود كه در حق او پدري كند و او را نزد خود نگاه دارد. همه تصميم مي گيرند به ببعي كمك كنند. نرگس از آمدن ميهمانان ناخوانده به خانه ناراحت مي شود و ايرج به ناچار حيوانات را به يك هتل مي برد ولي در آنجا هم عذر آنها را مي خواهند و آنها بار ديگر به خانه ايرج مي روند و حيوانات به نرگس قول مي دهند كه هميشه تميز باشند. ايرج، ببعي را كه تب كرده، به مطب يك پزشك مي رساند اما همه مي دانند كه تنها درمان او، ديدن «خاله پيرزن» است. ايرج تصويري خيالي از «خاله پيرزن» نقاشي مي كند و آن را بر در و ديوار شهر مي چسباند. گرچه آقاي لطيف پور، صاحبخانه ايرج هم از وجود حيوانات در خانه ناراحت است اما بعدها در جشن تولد ببعي سنگ تمام مي گذارد. در جشن تولد كه همه بچه هاي مدرسه آرش شركت دارند، حال ببعي وخيم مي شود و او را به بيمارستان مي برند. پزشك پس از معاينه، از او قطع اميد مي كند و در حالي كه همه و از جمله پزشك فكر مي كنند كه ببعي مرده است، با آمدن «خاله پيرزن» بر بالين وي حال بره كوچك خوب مي شود و دايي نيز به ازدواج با دختر همسايه ايرج اميدوار مي شود.

زیر درخت هلو 1384

در خانواده عارف پور هر كسي شب قبل از مرگ، در خواب مي فهمد كه فردا ساعت پنج عصر خواهد مرد. اين سنت در خانواده عارف پور به زمان حال رسيده است. بزرگ خاندان عارف پور در خواب مي بيند كه زمان مرگش فرا رسيده به همين دليل از صفا، مستخدم خانه زادش مي خواهد كه پسرش مسعود را خبر كند. عارف پور نزد او وصيت مي كند كه قبل از خواندن وصيت نامه كه در گاوصندوق و كليدش هم نزد صفاست، ملزم به پيدا كردن همسري براي صفا و ازدواج مستخدم باوفاي او هستند. عارف پور رأس ساعت مقرر مي ميرد. در اين ميان اعتمادي داماد خانواده كه در كار آپارتمان سازي است اصرار مي كند كه صفا هرچه سريع تر با دختري ازدواج كند و سهم هر كس از ارث مشخص شود تا او بتواند در سهم همسرش از حياط بزرگ خانه، آپارتمان سازي كند. اما صفا معتقد است چون مهره مار دارد و طرفداران بي شماري براي ازدواج با او هستند، ازدواج او محله را به هم خواهد ريخت. با اصرارهاي اعتمادي سرانجام همه زنان بيوه محله به خانه عارف پور مي ريزند تا با صفا ازدواج كنند. در ميان بلبشوي حضور زنان در خانه عارف پور، الهه همسر مسعود متوجه علاقه سوسن مستخدمه خانواده اعتمادي به صفا مي شود، اما چون سوسن از هلو بدش مي آيد و صفا با نام بردن از هلو با سوسن هميشه درگيري دارد، امكان ازدواج اين دو ضعيف به نظر مي رسد. الهه پيشنهاد مي كند كه آنها صفا و سوسن را به شمال ببرند تا دور از خانواده در ويلاي خانوادگي آنها بتوانند بهتر همديگر را بشناسند. صفا و سوسن به همراه مسعود و الهه به شمال مي روند. صفا و سوسن در ويلا مي مانند. اما درد زايمان الهه باعث مي شود كه مسعود حضور صفا و سوسن را در ويلا فراموش كند. صفا و سوسن در ويلا پس از كلي درگيري و حل مشكلات يكديگر شيفته هم مي شوند، اما صفا همچنان بر ازدواج نكردن با سوسن پافشاري مي كند. اما با ديدن خواب جهنم و عذاب خداوند براي افراد مجرد تصميمش براي ازدواج راسخ مي شود. صفا و سوسن در نهايت با هم ازدواج مي كنند.

زندگی 1376

ملك، زن ميانسالي كه بچه دار نمي شود، سرانجام نگاه هاي منتظر و سرزنش بار همسرش نصرت را تاب نمي آورد و خانه را ترك مي كند. نصرت كه از رفتن ملك و تقاضاي طلاق ـ كه از طريق برادرزنش تيمور مطرح مي شود ـ آزرده شده، به اصرار همتي، پيرمرد همسايه، دختر شهرستاني تنهايي را كه ماندگار نام دارد و با خاله خود در تهران زندگي مي كند، صيغه مي كند تا ملك را بترساند و وادار به بازگشت به خانه كند. به اين ترتيب ماندگار ـ كه با خاله اش مستأجر تيمور هستند و تيمور بارها براي تصاحب ماندگار آن ها را تحت فشار گذاشته ـ به زيرزمين خانه همتي نقل مكان و با نصرت زندگي تازه اي را آغاز مي كند. درحالي كه نصرت در وضعيت تازه اش با دو همسر در انتظار پايان مراحل طلاق دادن ملك است، ناگهان درمي يابد ملك باردار شده و ديگر تمايلي به جدا شدن از او ندارد. نصرت ازدواجش با ماندگار را ـ كه او نيز حالا باردار شده ـ از ملك پنهان مي كند و راه حلي براي زندگي با دو همسرش نمي يابد. نوزاد ملك پس از به دنيا آمدن مي ميرد و ماندگار پس از به دنيا آمدن نوزاد دخترش، آن را به ملك مي دهد و خود براي هميشه از آن ها جدا مي شود و از نصرت مي خواهد كه هرگز به دنبالش نگردد.

بهمن 1393

مادر ميانسال كه فرزندش از ايران رفته و در محل كارش با يكي از بيمارانش مشكل دارد. شوهر او مي‌خواهد نويسنده شود. زن احساس تنهايي و بي‌پناهي دارد، و اين باعث مي‌شود روزهاي زندگي‌اش سرد و ملال‌آور شود.

میزاک 1387

بچه ی تی تی انگار قصد به دنیا آمدن ندارد. اهالی روستا که معتقدند به خاطرِ کارهای بدِ آنهاست که بچه به دنیا نمی آید، تصمیم می گیرند سر و سامانی به اوضاع خودشان بدهند …

روسری آبی 1373

«رسول رحماني» مالك يك مزرعه گوجه فرنگي است و كارخانه‌اي هم در كنار آن دارد. او كه چند سال پيش همسرش را از دست داده است، تنها زندگي مي‌كند. «نوبر كرداني» زني است كه سرپرستي خانواده‌اش را به عهده دارد و ناچار است كار كند. او به همراه چند زن ديگر براي كار در مزرعه انتخاب مي‌شود و...

آباجان 1395

داستان فیلم درمورد زن جا افتاده ای است که در سال های جنگ در شهر زنجان زندگی می کند. پسرش خلیل در جبهه مفقود الاثر شده اما او امیدواتر است که خلیل بازگردد.

دختر شیرینی فروش 1380

پسر و دختر دو خانواده قصد ازدواج دارند. اما بيست سال است به خاطر مخالفت والدينشان با هم يا خواستگاري و يا عقد و يا عروسي شان به هم خورده است. دعوا بين دو خانواده بالا مي گيرد تا اينكه پسر و دختر تصميم مي گيرند خودكشي كنند. از سوي ديگر بزرگترها سخت به دنبالشان هستند و ظاهراً از رفتار گذشته نادم هستند. اما دختر و پسر با وضعيت نابسامان جسمي خود تصميم به مقابله با بزرگترهايشان مي گيرند و در خانه ي پدري سعيد در حالي كه توسط پليس و افراد خانواده محاصره شده اند اخطار مي دهند كه اگر ساعتچي شناسنامه سعيد را ندهد و با ازدواجشان موافقت نكند خودشان و خانه را به آتش خواهند كشيد. بزرگترها به ناچار رضايت مي دهند و وصلت صورت مي گيرد. در اين شرايط معلوم مي شود پدر سعيد و مادر نيلوفر هم به يكديگر علاقمند شده اند زيرا هر دو تنها هستند.