برچسب فاطمه معتمدآریا

ریحانه 1368

ريحانه به دليل اختلاف با شوهرش، اسكندر، به خانه ي پدرش باز مي گردد. برادر او حيدر كه اسباب اين ازدواج را فراهم كرده و مانع وصلت ريحانه با پسرعمويش رضا، بوده است به دليل مشكلات مالي و كنايه هاي مردم نمي تواند حضور ريحانه را تحمل كند. تيمور، كه مبالغي پول از حيدر طلبكار است از حيدر مي خواهد كه با ازدواج او با ريحانه موافقت كند. حيدر به زندان مي افتد و ريحانه ابتدا به خانه ي خواهرش پناه مي برد، اما بعد از اين كه متوجه مي شود شوهر خواهرش به او نظر دارد به خانه ي عمويش مي رود. زن عموي او، به رغم مخالفت شوهرش، خواهان ازدواج ريحانه با رضا است. رضا، كه سابقه ي فعاليت سياسي داشته پس از حريقي كه در كارخانه روي مي دهد توسط عوامل صاحب كارخانه كتك مي خورد و از كارخانه رانده مي شود. او همراه ريحانه شهر را ترك مي كند.

مسافران 1370

مهتاب، خواهر ماهرخ به همراه شوهر و دو فرزندش از شمال به طرف تهران حركت مي كند تا آينه موروثي نوعروس خانواده را به مراسم ازدواج خواهرش برساند. در راه زني روستايي با آنها همسفر مي شود، اما همگي در تصادف با يك نفتكش جان مي دهند. خبر به خانواده مي رسد و عروسي به ماتم تبديل مي شود. گزارش هاي پليس اگرچه صحت تصادف و كشته شدن مسافران را نشان مي دهد، اثري از آينه موروثي پيدا نمي شود. در حالي كه همه اعضاي خانواده مرگ مسافران را پذيرفته اند خانم بزرگ دل به عزا نمي سپارد و انتظار مي كشد تا مهتاب با آينه نوعروس از راه برسد. به رغم نظر خانم بزرگ مراسم عزا برگزار مي شود و نزديكان از دست رفتگان، راننده نفتكش و شاگردش، مأموران و ديگران در مراسم شركت مي جويند. امام ماهرخ با حالي پريشان با لباس سفيد عروسي حاضر مي شود. در ميان عكس العمل هاي متفاوت حاضران ناگهان مهتاب و ديگر مردگان با آينه موروثي از راه مي رسند. انعكاس نور در آينه محفل آنها را غرق در روشنايي مي كند. مهتاب آينه را به ماهرخ مي سپارد تا مراسم عروسي برگزار شود.

در سکوت 1394

سودابه زني 47 ساله و متخصص صنعت بازيافت است كه پس از 22 سال به ايران بازميگردد. او دختري به نام ستاره دارد كه اكنون با پدربزرگ و مادربزرگش زندگي ميكند و راضي به ديدن مادرش نميشود

نیلوفر 1387

داستان يك دختر بچه عراقي است كه در سر روياي درس خواندن و پزشك شدن را مي پروراند. روابط او با افراد خانواده اش به خصوص عموي چوپانش بستر اتفاقات تازه اي مي شود.

خواب لیلا 1386

قصه دختري 26 ساله است كه به تنهايي در خانه به ارث رسيده از پدر و مادرش زندگي مي كند... او مدتي است كه توسط دختري شش ساله كه از قدرت خارق العاده اي برخوردار است مورد حمله هاي وحشيانه قرار مي گيرد. دكتر پوريا عقيده دارد تنها راه رهايي وي جستجو در گذشته هاي فراموش شده دوران كودكي اوست. اين جستجو به جايي نمي رسد تا در نهايت او را به دكتر سهرابي مي سپارند تا ليلا را در يك سفر دروني براي ملاقات با ضمير ناخودآگاهش ببرد و سهرابي...

مرد عوضی 1376

خسرو پذيرش، مخترع يك پودر جادويي لباسشويي، به يك كارخانه توليد پودر مي رود تا با ديدن مديرعامل، اختراعش را به توليد برساند. اما تصادفاً از آسانسور پرتاب و به بيمارستان منتقل مي شود. مديرعامل شركت، داريوش جم نيز از شنيدن خبر ورشكستگي قريب الوقوع شرك سكته مغزي مي كند و به همان بيمارستان منتقل مي شود. در بيمارستان، پرفسور ساعي كه متخصص پيوند اعضاست، مغز خسرو را به بدن داريوش پيوند مي زند و خسرو در جسمي تازه حيات پيدا مي كند. او در ابتدا وضعيت تازه را نمي پذيرد؛ اما وقتي مي فهمد جاي مديرعامل يك شركت توليد پودر را گرفته، براي استفاده از اختراعش شخصيت تازه را قبول مي كند و به زندگي با همسر داريوش، فرنگيس، رضايت مي دهد. كارخانه به سرعت از ورشكستگي نجات پيدا مي كند و رونق مي گيرد. خسرو كه نمي تواند همسرش شيرين را از ياد ببرد، براي او مقداري پودر مي فرستد و شيرين به دنبال يافتن ردي از شوهرش به كارخانه مي آيد؛ اما خسرو را در هيأت تازه اش نمي شناسد. خسرو به خانه شيرين مي رود و با اطلاعاتي كه از زندگي سابقش ارائه مي دهد، شيرين را تا حدي قانع مي كند. به اصرار شيرين آن دو بار ديگر با هم ازدواج مي كنند. ماجراي زندگي مشترك خسرو با شيرين توسط مرادي و يوسفي، دو كارمند اخراج شده كارخانه به اطلاع فرنگيس مي رسد و نيروي انتظامي خسرو و شيرين را به اتهام رابطه نامشروع دستگير مي كند؛ ولي به دليل ثبت ازدواج در محضر آنها آزاد مي شوند. فرنگيس و شيرين براي روشن شدن موضوع تغيير هويت شوهرشان به سراغ پروفسور ساعي مي روند و ماجراي پيوند اعضا را درمي يابند. مرادي اين بار چند بسته مواد مخدر در خانه مديرعامل پنهان مي كند و خسرو بار ديگر به زندان مي افتد. اما ماجرا لو مي رود و كارگران كارخانه آن دو را به باد كتك مي گيرند. خسرو از فرنگيس و شيرين مي خواهد هويت او را به عنوان داريوش جم بپذيرند و زندگي مشترك تازه اي را آغاز كنند؛ اما آن دو او را از اتومبيل بيرون مي اندازند و با هم به راهشان ادامه مي دهند.

آسمان پرستاره 1378

نسيم كه حالا زن جاافتاده اي است، خاطرات جواني اش در سال هاي 1320 را مرور مي كند. او كه پرستار است به ايستگاه قطار به پيشواز عليرضا، پسر افسر خانم كه از اراك آمده، مي رود. مادر عليرضا از آنجا كه او در امتحان هايش با نمره هاي خوب قبول شده به او اجازه داده تا تابستان را نزد خاله اش به سر برد. مهندس احسان كاملي، شوهر نسيم، نيز كه در پالايشگاه آبادان كار مي كند به تهران مي آيد و پس از آن كه محمود زماني، دوست شاعرش را ملاقات مي كند تصميم مي گيرد همراه با او، نسيم، عليرضا و دوست مشتركشان دكتر معارف براي تفريح به كافه رستوران رويال تهران بروند. در آنجا، زماني و دكتر معارف با هم مشاجره مي كنند و زماني كه بسيار حساس است به حالت قهر از كافه بيرون مي آيد. همان شب تعدادي از مأموران دولتي به منزل احسان مي ريزند و او را دستگير مي كنند. نسيم كه باردار است بر اثر ضربه مشت يكي از مأموران به شدت مصدوم مي شود و سقط جنين مي كند. اين براي او كه پس از پانزده سال مي خواسته فرزندي به دنيا آورد بسيار دردناك است. از طرفي نگران همسرش است. دكتر معارف به همراه نسيم به سراغ تيمسار كه گفته مي شود بازداشت احسان به دستور او بوده مي روند و تيمسار مي گويد كه احسان پرونده قطوري چه در زمان تحصيل و چه در زمان كار در شركت نفت دارد و از فعاليت هاي ضددولتي او در اعتصاب ها مي گويد. احسان به پاسگاه دورافتاده اي در كوير تبعيد مي شود و چندي بعد پاسگاه مورد حمله عده اي مسلح قرار مي گيرد. استوار سميع به احسان مي گويد كه خودش را نجات بدهد. استوار كشته مي شود و احسان با مهاجمان درگير مي شود. مهاجمان او را به عنوان اسير با خود مي برند ولي او در يك فرصت مناسب فرار مي كند و به زحمت خودش را به تهران نزد همسرش مي رساند. احسان در ديداري با زماني او را به لحاظ روحي بسيار آشفته مي بيند و مدتي بعد خبر مرگ زماني را مي شنود. احسان بار ديگر به دام مأموران امنيتي مي افتد و نسيم بعدها درمي يابد كه كشته شده است. سال ها بعد نسيم، خانه اي را كه زماني در آن زندگي مي كرده به عليرضا كه حالا پسر بزرگي شده و مهندس ساختمان است نشان مي دهد و قرار مي شود خانه نوسازي شود.

مرد آفتابی 1374

حميد و اكبر، دو جواني كه در يك عكاسي كار مي كنند، پس از مرگ صاحب مغازه نگران فروخته شدن مغازه توسط همسر او نرگس مي شوند. آن دو در مقابل پيشنهاد خريد مغازه از سوي نرگس پولي ندارند، و به همين دليل وقتي شايعه ازدواج نرگس با خواروبار فروش محله را مي شنوند، هر دو به فكر ازدواج با او مي افتند. اما نرگس كه قصد اصلي آنها را از ازدواج دريافته، به دو دوست اطمينان مي دهد كه مغازه طبق قرار قبلي همچنان در اجاره آنها خواهد بود تا زماني كه آن دو بتوانند مغازه را از او بخرند. حميد و اكبر كه در خواستگاري خود را رقيب يكديگر يافته اند، دور از چشم هم براي كار به ژاپن مي روند. در ژاپن رقابت ميان آن دو ادامه مي يابد و حميد با دوستش نصرت كه در ژاپن زندگي مي كند، به خيال خود به جايي امن مي رود و اكبر را در فرودگاه تنها مي گذارد. اما اكبر نيز به لطف آشنا شدن با غفار، مهاجر بازنشسته ايراني و دخترش مريم، به مسافرخانه اي مي رود و از روز بعد در آشپزخانه يك رستوران مشغول به كار مي شود. حميد كه پول هايش را نصرت ربوده، به اكبر روي مي آورد و با وساطت غفار، او نيز در كنار مريم و اكبر به كار مشغول مي شود. اما به هم ريختن آشپزخانه توسط يك ژاپني نژادپرست، ميانه دو دوست را باز به هم مي زند. حميد كه بار ديگر از اكبر جدا شده و در يك شركت ساختماني كار مي كند، در حال تعقيب نصرت، از پلكان ساختماني نيمه كاره سقوط مي كند و پا و چشمش آسيب مي بيند. اكبر براي فراهم كردن خرج عمل حميد، به رينگ بوكس مي رود و به بهاي مجروح شدن، دستمزد خوبي مي گيرد. با كمك غفار، عمل جراحي حميد انجام مي شود و دو دوست به ايران بازمي گردند. آن دو كه هنوز هم براي خريد مغازه عكاسي پولي ندارند، با مريم روبرو مي شوند كه حاضر به ازدواج با حميد شده است. مريم با پولي كه پدرش به حميد داده، نرگس را راضي مي كند مغازه اش را به طور قسطي به دو دوست بفروشد.