مثل شیر، شجاع!
دستمال را روی پیشانیم محکمتر کردم .آه بلندی کشیدم، چشمانم را بستم و همانطور که درد را زیر مویرگهایم احساس میکردم سورنا را صدا زدم: «پسر گلی من! خواهش میکنم کمی آرومتر باش، زیاد هم جلو پنجره نرو. بیا پیش من. وقتی بابا از بيرون اومد اون موقع تفنگبازی کن.»
