برچسب شهلا ریاحی

پرستار شب 1366

وظيفه پرستاري از رزمنده اي زخمي به زن جوان مسيحي به نام ماري سپرده مي شود.پرستار احساس مي كند كه چهره مجروح برايش آشنا است.در طول مدتي كه وظيفه پرستاري از مجروح را به عهده دارد درصدد است تا به راز اين آشنايي پي ببرد. ماري با خواندن نامه هايي كه همراه رزمنده نزديكي بيشتري به او احساس مي كند. سير و سلوك در عوالم روحي ماري را به درك تازه اي از زندگي مي كشاند. جوان رزمنده فوت مي كند. ماري در مي يابد كه جوان حامل پيغام يكي از آشنايان او بوده كه در جبهه كشته شده است.

پرنده کوچک خوشبختی 1366

مليحه بر اثر ضربه ي روحي در كودكي قدرت تكلم را از دست داده است و با يادآوري گذشته دچار تشنج عصبي مي شود. آزار بچه هاي محل نيز ناسازگاري و پرخاشگري او را تشديد مي كند، مسئولان آموزشگاه ناشنوايان تصميم به اخراج او مي گيرند، اما با تقاضاي خانم شفيق، متخصص امور تربيتي، فرصت ديگري به او داده مي شود. خانم شفيق اعتماد مليحه را جلب مي كند و با كمك شوك مصنوعي قدرت تكلم او را به او باز مي گرداند.

رانده شده 1368

مرد عطاري پس از شش دختر صاحب فرزند پسري مي شود و اسم او را اصلان مي گذارد. توجه و تربيت پدر به نحوي است كه اصلان لوس و بي بند و بار مي شود. پدر او را از خود مي راند و اصلان زادگاهش را ترك مي كند و با پيرمردي به نام مرشد همراه مي شود. اصلان در آبادي بين راه با دختري ازدواج مي كند،‌ اما همچنان بي بند و بار است. در نتيجه ي‌ موعظه هاي مرشد تجاربي مي آموزد و پس از پشت سر گذاردن خطرات و مشكلات فراوان به توصيه ي‌ مرشد و همراه او، به زادگاهش باز مي گردد و با پدرش ديدار مي كند. مرشد به راه خود ادامه مي دهد و اصلان در كنار همسرش در زادگاهش مي ماند.

مرگ پلنگ 1368

كربلايي زال (كل زال)، در پيرانه سر به هنگام كوچ ايل تصميم مي گيرد در غاري منتظر بازگشت ايل بماند. او براي پيرزني به نام دالو سنگين ماه، كه قصد خودكشي دارد، به بازگويي دلاوري هاي خود در جواني مي پردازد. دالو سنگين ماه در مي يابد كه كربلاي زال همان مرد ايلياتي است كه در جواني دلباخته ي‌ او بوده و بر سر او با پسر عباس قلي كش مكشي داشته است. وقتي ايل بازمي گردد با جسد كربلايي زال رو به رو مي شوند.

دلاوران کوچه دلگشا 1371

فيلمساز سالخورده اي، پس از دريافت جايزه جشنواره، زماني كه در خانه اش به آلبوم قديمي فيلم هاي جفتي نگاه مي كند، دوران كودكي را به ياد مي آورد:جمال كودك خردسال بي مادري است كه عاشق سينما است، در حالي كه پدرش سركار سارنگ سانسورچي اداره نظميه است و شب هاي جمعه با گرفتن مبلغي، به سينماي شهر مي رود و فيلم ها را بازبيني مي كند. صاعقه، جوان پرشوري كه شيداي سينما است، خواهر جمال را دوست دارد اما سركار او را قابل دخترش نمي خواند و منتظر بازگشت پسر رئيس نظميه از سفر تركيه است. در عين حال خود سركار سارنگ كه زنش را سال ها پيش از دست داده، به گلدونه خانم مادر صاعقه ارادت دارد و هر روز به بهانه اي به كافه اي كه او اداره مي كند مي رود. گلدونه خانم نيز كه به سارنگ بي توجه نيست، به او توصيه مي كند براي معالجه دل دردش پيش دكتري برود كه در همسايگي سارنگ زندگي مي كند اما از لحاظ سياسي با حكومت «مسأله» دارد. سارنگ با اكراه مي پذيرد. مهري، نوه دكتر، همبازي جمال است و تاكنون سارنگ مخالف رفت و آمد آنها با يكديگر بوده است. از طرف ديگر صاعقه، ازدواج مادرش با سارنگ را منوط به قبول خودش به عنوان داماد او مي داند. بالاخره به رغم مخالفت مادرزن سابق سارنگ كه با آنها در يك خانه زندگي مي كند، هر دو عروسي به طور همزمان، پنهان از مادرزن، شكل مي گيرد. در جريان عروسي، پدر سارنگ دچار سكته مي شود و همه فكر مي كنند كه مرده است. با ورود ناگهاني مادرزن، عروسي به هم مي ريزد اما همين باعث بهبودي پدر سارنگ مي شود كه او نيز به مادرزن سابق سارنگ علاقه مند است. دكتر دستگير و تبعيد مي شود و از اين ميان تنها مهري و جمال از هم دور مي افتند. در پايان به زمان حال باز مي گرديم كه فيلمساز با حسرت به آلبوم فيلم هاي جفتي اش نگاه مي كند.

گل مریم 1366

خسرو دهقان صاحب يك شركت خصوصي كه پروژه احداث جاده بر روي درياچه اروميه را در دست دارد به رغم مخالفت هاي خانواده اش با مريم همكار خود ازدواج كرده است. خانواده متمكن خسرو مريم را در شأن خسرو نمي دانند. مريم سه بار باردار شده و سه بار سقط جنين كرده است. او بار چهارم بچه اش را به دنيا مي آورد و زخم زبان هاي مادر شوهر را كوتاه مي كند، اما طولي نمي كشد كه بچه مريض مي شود و مريم از ترس مرگ او بيمار و دچار فراموشي مي شود. معالجه نتيجه نمي دهد و بر مشكلات خسرو لحظه به لحظه اضافه مي شود. مادرش در سانحه آتش سوزي فوت مي كند. كار پروژه به مشكل مالي بر مي خورد و شركت او ورشكسته مي شود. همه اطرافيان خسرو را تنها مي گذارند؛ اما او طبق دستور پزشك به مراقبت از همسرش ادامه مي دهد و موافقت مسئولان را براي افزايش بودجه پروژه جلب مي كند و راه موافقت را مي پيمايد.

چشمهایم برای تو 1371

علي و مرجان دو دانشجو هستند كه قرار است با يكديگر ازدواج كنند. مرجان ناگهان پي مي برد كه در آستانه مرگ قرار دارد. پذيرفتن اين واقعيت آن هم در آستانه يك زندگي جديد براي او سخت و دشوار است. در نهايت مرجان با اهداء چشمان خود به يك دختر نابينا و كليه هايش به بيماران نيازمند خود را براي پذيرفتن واقعيت آماده مي كند.

عروسی خون 1373

خانواده‌اي فقير كه زندگي كولي واري را اختيار كرده‌اند، از زادگاه خود دور افتاده‌اند. آن‌ها در قلمرو «خسرو خان» يك قاچاقچي با نفوذ مجبور مي‌شوند در ازاي بازپس گرفتن كاميون كه تنها وسيله كسب و كارشان است، دختر جوان خانواده را به عقد قاچاقچي در آورند. «حبيب» پدر پير خانواده كه زماني براي خود پهلوان بوده با اين معامله مخالف است، «رحمان» پسر جوان خانواده كه مجذوب كاميون شده است، به آن نيز نيازمند است. معهذا در روز عروسي همه چيز به هم مي‌ريزد، «خسرو خان» را به قتل رسانده و با دختر مورد علاقه‌اش «خورشيد» از آبادي مي‌گريزد...