برچسب زینب تاج‌الدین

من مانده‌ام؛ چند ترکش و یک ریه ویران!

«دوازده سالگی» می‌شود برایش نقطه «رفتن»؛ آن‌هم با شناسنامه برادر بزرگ‌ترش. می‌گوید پدرم مخالف جدی رفتنم به جبهه توی آن سن و سال بود، «اما من رفتم»! «می‌رود» و وقتی برمی‌گردد، چندین و چند ترکش و ریه‌ای متلاشی شده و یک جفت چشمی که جز سیاهی، چیزی نمی‌بیند، برای روزها و ماه‌ها و سالهای پیش رویش به همراه می آورد.

صیادِ «مرصاد»

روزهای آخر تیرماه سال ۶۷ بود که صدام‌حسین طی یک سخنرانی تلویزیونی اعلام کرد: «… بعد از مدتی خواهید دید که چگونه نیروهای مجاهدین‌خلق به اعماق خاک خودشان نفوذ خواهند کرد و همین‌طور پیوستن مردم ایران به صفوف آن‌ها را خواهید دید». 

اسرار مگوی مصطفی، هنوز مگو است!

سلام‌علیکشان از «سنندج» شروع می‌شود؛ اما رفاقتشان در «جنوب» جان می‌گیرد؛ رفاقتی که حالا و بعد از سال‌ها گذشت جنگ، هنوز زبانزد بچه‌ رزمنده‌های اصفهان است و هرجا نام شهید «مصطفی ردانی‌پور» می‌آید، آدرس «حاج اکبر نصر» را می‌دهند؛ آدرس مردی که رفیق گرمابه و گلستان آقامصطفی بوده و اسرار مگوی او را بعد از سی‌ونه سال، هنوز در سینه به امانت دارد و اجازه نداده جایی سر باز کند. او حالا در سی‌ونهمین سالگرد شهادت شهید ردانی‌پور می‌گوید: «دوسه ساعت مانده به شهادتش، اصرارم به مصطفی نرفتن بود؛ چون گفته بود: می‌روم و شهید می‌شوم و جنازه‌ام هم نمی‌آید. برای او شهادتش مکشوف شده بود؛ اما من استدلالم این بود که بودن مصطفی برای جنگ، کارسازتر از رفتن و شهادتش است.»